مومن و روابط اجتماعی

انسان موجودی است که نیازمند روابط اجتماعی است و بدون حضور در اجتماع هیچ گاه از عهده پاسخگوئی به نیازهای متنوع زندگی خویش برنمی آید. طبیعی است که پذیرفت هر محیط و اجتماعی به معنای متعهد شدن نسبت به شرایط و مقررات ویژه آن محیط است.
زندگی اجتماعی نیز بر محور اصول و آداب و قوانین و روابطی تنظیم شده است، اسلام نیز به عنوان دینی که پاسخگوی نیازهای ضروری روحی و جسمی انسان ها در تمام عصرها و مکان هاست نه تنها روابط سازنده اجتماعی را مورد تأیید قرار داده و امضاء کرده است بلکه با پایه گذاری برخی از اصول در روابط اجتماعی اهمیت آنها را به جامعه ایمانی گوشزد کرده است.

محورهایی که در موضوع مؤمن و روابط اجتماعی از دیدگاه قرآن مطرح است عبارتند از:
* مؤمن و التزام به آداب در مجالس عمومی
* مؤمن، تعاون و همکاری بر نیکی و تقوا
* مؤمن و کنترل چشم ها در روابط اجتماعی و پرهیز از زمینه سازی برای گناه
* مؤمن و تلاش برای وحدت، پرهیز از تفرقه، امر به معروف و نهی از منکر
* مؤمن و پرهیز از ناهماهنگی گفتار و رفتار
* مؤمن و پرهیز از آسیب پذیر کردن روابط سالم اجتماعی
* مؤمن و پرهیز از دوستی ها و روابط ایمان سوز
* مؤمن، مسئولیت در برابر خود و خانواده
* مؤمن و پای بندی به آداب در روابط اجتماعی

روز دوم محرم - ورود کاروان امام حسین (ع) به کربلا

ورود امام حسین علیه السلام و یارانش به کربلا در روز دوم محرم الحرام سال شصت و یکم هجرت بوده و چون به آن زمین رسید پرسید که این زمین چه نام دارد؟

به گزارش سیرنیوز؛ عرض کردند کربلا می‌نامندش، چون حضرت نام کربلا شنید گفت: اّلّلهُمَّ اِنّ اَعُوذُبِکَ مِنَ الْکَرْبِ وَالْبَلآءِ پس فرمود که این موضوع کرب و بلا و محل محنت و عنا است فرود آئید که اینجا منزل و محل خیام ما است، و این زمین جای ریختن خون ما است. و در این مکان واقع خواهد شد قبرهای ما، جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اینها پس در آنجا فرود آمدند. و جز نیز با اصحابش در طرف دیگر نزول کردند و چون روز دیگر شد عمر بن سعد (ملعون) با چهار هزار مرد سوار به کربلا رسید و در برابر لشکر آن امام مظلوم فرود آمدند. شیخ مفید گوید: چون صبح شد، امام حسین ـ علیه السّلام ـ فرود آمد و نماز صبح خواند. دوباره سوار شد و با یاران خود سمت راست را پیش گرفت. می‌خواست یاران خود را از سپاه حر جدا کند، حر نیز می‌آمد و امام و یارانش را مانع می‌شد و می‌خواست آنان را به سمت کوفه برگرداند، آنان هم امتناع می‌کردند. چنین ادامه یافت تا به نینوا رسیدند، جایی که حسین ـ علیه السّلام ـ آنجا فرود آمد. ناگهان اسب سواری را دیدند. سلاح بر تن و کمان بر دوش که از کوفه می‌آمد. همه به انتظار ایستادند. چون به آنان رسید، به حر و یارانش سلام کرد، اما به حسین و اصحاب او سلام نداد. نامه‌ای از ابن زیاد برای حر آورده بود، با این مضمون: اما بعد، چون نامه‌ام به تو رسید و فرستاده‌ام آمد، بر حسین ـ علیه السّلام ـ تنگ بگیر و جز در سرزمین بی‌آب و خشک، فرود نیاورد. به فرستاده‌ام دستور داده‌ام همواره همراه تو باشد تا خبر اجرای فرمان به من برسد. والسلام. چون حر نامه را خواند، گفت: این نامه امیر عبیدالله است. دستور داده هر جا نامه رسید، بر شما سخت بگیرم. این هم فرستاده اوست و مأمور است که از من جدا نشود تا آنکه فرمان امیر را درباره شما اجرا کنم. یزید بن مهاجر، از همراهان امام به فرستاده ابن زیاد نگریست، او را شناخت و گفت: مادرت به عزایت بنشیند! چه فرمانی آورده‌ای؟ گفت: مطیع پیشوایم بودم و وفادار به بیعتم. گفت: بلکه پروردگارت را نافرمانی کرده و در هلاک ساختن خویش و کسب ننگ و دوزخ از پیشوای خود اطاعت کرده‌ای. چه بد پیشوایی داری! خداوند می‌فرماید:« ما آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به دوزخ فرا می‌خوانند، روز قیامت هم یاری نمی‌شوند.» پیشوای تو از آنان است. حر از آنان خواست در همان جای خشک و بی‌آبادی فرود آیند. امام به او فرمود: وای بر تو! بگذار در این آبادی نینوا و غاضریه یا شفیه فرود آییم. گفت: به خدا نمی‌توانم بگذارم. این مرد را بر من جاسوس فرستاده‌اند. زهیر بن قین گفت: ای پسر پیامبر! من چنین می‌بینم که کار بعداً سخت‌تر خواهد شد. اکنون جنگیدن با این گروه برای ما آسانتر از جنگ با کسانی است که پس از اینان می‌آیند و ما توان نبرد با آنان که می‌آیند را نداریم. امام حسین ـ علیه السّلام ـ فرمود: من آغازگر جنگ نخواهم شد. سپس فرود آمد. آن روز، پنجشنبه دوم محرم سال ۶۱ هجری بود

خواندن زیارت عاشورا همسایگان میّت را نیز از عذاب قبر می‌رهاند

 میرزا جوادآقا ملکی تبریزی می‌فرماید: حضرت حسین(ع) زنی را که زیارت عاشورا می‌خوانده، در شب اول قبرش سه بار ملاقات نموده و او را از شفاعت و برکات خود محروم نمی‌کند و اثر آن حتی به هم‌جواران مُرده او نیز می‌رسد.

خبرگزاری فارس: خواندن زیارت عاشورا همسایگان میّت را نیز از عذاب قبر می‌رهاند

به گزارش خبرنگار «تکیه خبر» خبرگزاری فارس، علامه میرزا جوادآقا ملکی تبریزی از عارفان و سالکان طریق الهی در کتاب شریف «المراقبات» درباره درک شب و روز عرفه، توصیه‌هایی را داشته است که در خلال آن به بیان عظمت و جایگاه زیارت عاشورا می‌پردازد:

 * مداومت بر خواندن زیارت عاشورا حتی همسایگان میّت را نیز از عذاب قبر رهایی می‌بخشد

اما چیزی که در زیارت امام حسین (ع) مهم‌تر است، این است که سوگواری‌اش (با اظهار اندوه و ناله و گریه) را زیاد کرده، نالان و خاک‌آلود شود و رسیدن به مقام اصحاب حضرت (ع) در وفای به حق او و شهادت در رکابش را زیاد تمنا کرده و بگوید: «یا لیتنا کنا معکم» ای کاش ما نیز در رکاب شما می‌بودیم. و آن را از عمق قلب و با توجه به روحانیت امام (ع) بر زبان آورده، از فضیلت و انوار و برکات آن حضرت برای قبول شدن زیارتش استمداد بطلبد و از آن حضرت قبولی زیارت و دیگر اعمالش و ملحش شدن به اصحابش را بخواهد.

و باید بداند که درِ امام حسین درِ «رحمت واسعه» است. سریع القبول و مقرون به رضاست، چون حضرت در حیات خود می‌فرمود: مثل احسان، مثل باران است ک هم به نیکوکار می‌بارد و هم به نانیکوکار.

و چه خوب است که در اینجا، به حکایتی اشاره کنم که یکی از افراد مورد وثوق از اهل علم، نقل می‌فرمود: آن شخص، در کودکی در میان اهل شهر خود دوستی داشت که او را می‌شناخت، او وقتی بزرگ شد، جزو ماموران گمرک شد. و سال‌ها به این کار مشغول بود، تا از دنیا رفت. وقتی او را به خاک سپردند آن عالم او را در خواب دید که حالی نیکو دارد و در جایی زیبا و پر عیش و تنعم است. از او پرسید: سبب نجاتت چه بود؟! جواب داد: پس از مردنم به دلیل کارهای بدم، در عذاب بودم، تا فلان روز، فلان خانم را در اینجا (این گورستان) به خاک سپردند و شب دفنش، امام حسین (ع) سه بار به دیدن او آمد و زمانی که بار سوم آمد، به فرشتگان امر کرد عذاب همسایگان آن خانم را بردارند و عذاب از ما برداشته شد و حالمان خوب شد.

آن عالم وقتی از خواب برخاست. آن زن را جست‌وجو کرد و او را یافت و از حال مرگ و محل دفن شدنش سؤال کرد. همانگونه بود که آن مرد در خواب گفته بود. عالم از اعمال آن زن پرسید و عملی نیافت، مگر مداومت به خواندن زیارت عاشورا در هر روز.

پس، ای برادرم! به دوستی و وفاداری آن حضرت نگاه کن که زنی را که زیارت عاشورا می‌خوانده، در شب اول قبرش سه بار ملاقات نموده و او را از شفاعت و برکات خود محروم نمی‌کند و اثر آن حتی به هم‌جواران مُرده او نیز می‌رسد حتی مردی که باج می‌گرفت و عذاب از امثال او برداشته می‌شود.

ای پروردگار! در هر حال و هر زمانی تا به ابدترین ابدها به روح مطهر آن حضرت، از طرف ما سلام و صلوات و تحیت بفرست، به عدد آنچه علمت به آن احاطه دارد و تا به آن حد که رضایت در آن باشد و تا به آن اندازه‌ای که تمامی نپذیرد.

معنای خوف از خدا

معنای ترس از خداممکن است این سؤال برای بعضی مطرح باشد که ترس از خدا یعنی چه؟ مگر خداوند یک چیز موحش و ترس آوری است؟ خداوند کمال مطلق و شایسته ترین موضوعی است که انسان به او محبت بورزد و او را دوست داشته باشد. پس چرا انسان از خدا بترسد؟ در جواب این سؤال می گوئیم مطلب همینطور است. ذات خداوند موجب ترس و وحشت نیست، اما اینکه می گویند از خدا باید ترسید یعنی از قانون عدل الهی باید ترسید. در دعا وارد است: «یا من لا یرجی الا فضله، و لا یخاف الا عدله»؛ ای کسی که امیدواری به او امیدواری به فضل و احسان او است و ترس از او ترس از عدالت او است. ایضا در دعا است: «جللت ان یخاف منک الا العدل، و ان یرجی منک الا الاحسان و الفضل»؛ یعنی تو منزهی از اینکه از تو ترسی باشد جز از ناحیه عدالتت و از اینکه از تو جز امید نیکی و بخشندگی توان داشت. عدالت هم به نوبه خود امر موحش و ترس آوری نیست. انسان که از عدالت می ترسد در حقیقت از خودش می ترسد که در گذشته خطا کاری کرده و یا می ترسد که در آینده از حدود خود به حقوق دیگران تجاوز کند. لهذا در مسئله خوف و رجاء که مؤمن باید همیشه، هم امیدوار باشد و هم خائف، هم خوشبین باشد و هم نگران، مقصود اینست که مؤمن همواره باید نسبت به طغیان نفس اماره و تمایلات سرکش خود خائف باشد که زمام را از کف عقل و ایمان نگیرد و نسبت به ذات خداوند اعتماد و اطمینان و امیدواری داشته باشد که همواره به او مدد خواهد کرد. علی بن الحسین سلام الله علیه در دعای معروف ابوحمزه می فرماید: «مولای اذا رأیت ذنوبی فزعت، و اذا رایت کرمک طمعت»؛ یعنی هرگاه به خطاهای خودم متوجه می شوم ترس و هراس مرا می گیرد و چون به کرم وجود تو نظر می افکنم امیدواری پیدا می کنم.

معنی خوف خدا
آنها که به خدا ایمان آوردند و قهرا به عدل الهی ایمان آوردند، به حساب و کتاب ایمان آوردند، که لازمه ایمان به ذات الهی، ایمان به عدل الهی و ایمان به حساب و کتاب الهی است و لازمه همه اینها خشیت و خوف پروردگار است، لازمه چنین ایمانی خوف پروردگار است. معنی خوف پروردگار یکی هیبت پروردگار یعنی درک عظمت پروردگار است. یک معنی دیگر خوف پروردگار، خوف از عدالت پروردگار است. این مسأله خیلی اوقات مطرح می شود که خوف خدا یعنی چه؟ مگر خدا یک شیء مخوف است که باید از او ترسید؟ خدا را که می گویند یک شیء محبوب است و نه تنها یک شیء محبوب است که این تعبیر کوتاه و قاصر است، او یگانه ذاتی است که شایسته محبوبیت است. مگر خود قرآن کریم نمی فرماید که " بگو به این مردم اگر فرزندانتان، همسرانتان، پدرانتان، برادرانتان، فامیلتان، خانه و مسکنتان، کسب و کارتان، اینها برایتان عزیزتر و محبوب تر از خدا و پیامبر باشد، پس بروید کنار "؟ خدا برای انسان از هر محبوبی باید محبوب تر باشد. پس این چگونه است؟ آیا خدا یک ذات جمیل دوست داشتنی است یا یک ذات قهار جبار ترسیدنی؟ کدامیک از ایندو؟ هم از خدا خائف بودن و هم محب او بودن و به او امیدوار بودن چگونه است؟
گفته ایم که آنچه به ذات الهی مربوط می شود محبوبیت است و آنچه به انسان مربوط می شود منشا خوف و خشیت است. از خدا ترسیدن به این معنی که العیاذبالله خدا یک ذات گزافکاری باشد آن طور که انسان از یک آدم جبار دیکتاتور می ترسد که چشمش به آدم بیفتد، یک بهانه بیهوده بگیرد، بعد دستور کتک زدن یا اعدام کردن بدهد، چنین چیزی محال است. از خدا ترسیدن یعنی از عدل الهی ترسیدن، از عدالتش، از همین صفت کمالش باید ترسید. مگر عدل ترسیدنی است؟ از عدل هم باید ترسید؟ نه، هر آدم نیکوکاری عاشق عدل است، آدم بدکار از عدالت می ترسد. پس ترسیدن از عدالت به معنی ترسیدن از عمل خود است. اگر ما از عدالت الهی می ترسیم، یعنی نگران این هستیم که خلافی مرتکب بشویم که در آن صورت عدل الهی ما را اخذ خواهد کرد «یا من لا یخاف الا عدله و لا یرجی الا فضله». پس تبشیر و انذار انبیا که همه تبشیر و انذارها براساس عدل الهی و براساس فضل الهی است، برای اهل ایمان ایجاد خشیت می کند، به همین دو معنایی که عرض کردم. «ان الذین یخشون ربهم بالغیب»؛ آنان که پروردگار خود را به غیب و در غیب خشیت دارند (انبیاء/ 49). مقصود این است که خشیت پروردگار خودشان را دارند. کلمه " «بالغیب»" اینجا چه محلی از اعراب دارد؟ کلمه " «بالغیب»" ممکن است صفت " رب " باشد، یعنی آنان که پروردگارشان را خشیت دارند، آن پروردگاری که غیب است و در غیب است، یعنی پروردگاری که محسوس نیست، با چشم سر نمی شود او را دید ولی با چشم دل و عقل می شود او را شناخت و به او ایمان آورد. بعضی از مفسرین کلمه " «بالغیب»" را جانشین یک مفعول مطلق دانسته اند، یعنی این طور می شود: " ان الذین یخشون ربهم خشیه بالغیب " آنان که از پروردگار خودشان می ترسند، ترسیدنی که این ترسیدن در غیب است، یعنی در حالی که خدا را در جلوی چشمشان نمی بینند و خداوند محسوس نیست مع ذلک از خدای خود می ترسند. درواقع " «ان الذین یخشون ربهم بالغیب» " متضمن دو جمله است: آنان که به خدا که خدا در غیب است «ایمان دارند،» ایمان به غیب دارند «الذین یؤمنون بالغیب، بقره/3» و چون ایمان به غیب دارند خشیت از خدای غیب هم دارند.

محرم آمد

مؤمن و پایبندی به راهکارهای دستیابی به فلاح و رستگاری

سوره مؤمنون آیات 1 تا 11: «مؤمنان رستگار شدند. آنها که در نمازشان خضوع دارند و آنها که از لغو و بیهودگی رویگردانند و آنها که زکات را انجام می دهند و آنها که دامان خود را از آلوده شدن به بی عفتی حفظ می کنند تنها آمیزش جنسی با همسران و کنیزانشان دارند که در بهره گیری از آنان ملامت نمی شوند و کسانی که غیر از این طریق را طلب کنند تجاوزگرند و آنها که امانت ها و عهد خود را رعایت می کنند و آنها که نمازهایشان مواظبت می نمایند آری آنان وارثانند وارثانی که بهشت برین را ارث می برند و جاودانه در آن خواهند ماند.»

پیام آیه:
1- سوره مؤمنون بیست و سومین سوره قرآن است که با بیان برخی از ویژگیها و پاره ای از وظایف و مسئولیت های مؤمنان شروع شده است.

2- نخستین پیام، رستگاری و فلاح مؤمنان است که می توانند در پرتو ایمان به خدا به آن دستیابند و از تعلقات و وابستگی ها بی ارزش و فانی دنیا و خواسته های محدود و تاریک نفس رهایی پیدا کنند.

3- نخستین راهکاری که قرآن برای این رهایی پیشنهاد می دهد بهره گرفتن از نعمت نماز و فرصت ارتباط با خداست. مؤمنان نه تنها اهل نماز و پای بند به آن هستند که در سرتاسر نمازشان اهل خشوع هستند یعنی دل را که کانون همه توجهات و خواسته ها و گرایش هاست تنها در سایه یاد خدا قرار می دهند تا بتواند حالت شکستگی و نیاز واقعی ناتوانی حقیقی را در آن احساس کنند.
با این کار، نماز نمونه عالی یاد خدا می شود. و چنین نمازی مایه رستگاری و نجات مؤمن می شود و معنای ایمان به خدا از رهگذر نماز به همه ابعاد زندگی سرایت پیدا می کند.

4- نه تنها پای بندی به کارهای اثباتی همچون نماز از وظایف اختصاصی و مهم مؤمنان است که توجه به دستورات سلبی و هشدارها و پرهیزهایی که بدون رعایت آنها رستگاری دستنیافتنی نیست نیز شرط رستگاری است. اعراض از لغو از وظایف مهم مؤمنان برای ساختن جامعه ای سرشار از فلاح و رستگاری است.
لغو یعنی هر سخنی که برخاسته از فکر و اندیشه صحیح نیست وبه همبن خاطر فاقد ارزش و اعتبار است.
مؤمنی که می خواهد در بهشتی استقرار یابد که خالی از لغو است، باید در همین دنیا تمرین کند و صفحه جانش را از زشتی های اخلاقی پاکسازی کند و در باطن خود نمونه ای از بهشت اخروی را با رفتار و گفتارش درست کند تا بتواند با اطمینان و سرعت به سوی بهشت جاودان حرکت کند.

5- رستگاری حقیقی، تنها با التزام عملی به تمام دستورات دینی دستیافتنی است. روابط اجتماعی و همدردی با افراد جامعه نیز از اصول زندگی ایمانی است. زکات که پرداخت بخش معینی از دارایی و اموال برای مصارف معینی است، یکی از دستورات دینی و از وظایف عبادی مؤمنان است. پای بندی به این تکلیف به همان اندازه در تعالی معنوی زندگی فردی و اجتماعی مؤمنان نقش ایفا می کند که تکالیف عبادی دیگر همچون نماز و روزه نقش ایفا می کنند.

6- کنترل اخلاق جنسی و روابط متقابل در قلمرو مسائل زناشوئی نقش شگرفی در سلامت روحی و امنیت معنوی جامعه دارد. بیشترین پیامدهای منفی برای جامعه محصول بی دقتی و افسار گریختگی در این زمینه است.
ایمان حقیقی آن است که تمام بخش های زندگی را کنترل کند و احساس تحت نظارت الهی بودن را در هر زمان و مکان در دل و جان آدمی زنده و پویا نگهدارد.

7- پای بندی به امانت و تعهد داشتن در برابر اعتمادی که دیگران در هر زمینه خواه مادی یا معنوی به انسان کرده اند رمز رسیدن مؤمن به فلاح حقیقی است.

8- زندگی اجتماعی انسان ها، همواره آمیخته به تعهدات و پیمان هایی است که مستقیم و غیرمستقیم در زمینه های گوناگون سپرده است. مراعات این تعهدات نشانه ایمان و رمز رستگاری است. ایمان تنها پای بندی به تعهدات متقابل انسان مؤمن با خدا نیست بلکه هر تعهدی که انسان باایمان به هر کس یا هر چیز در هر زمینه ای که معقول و مشروع باشد سپرده است در برابر ش مسؤول است و نسبت به آن مؤاخذه و بازخواست می شود.

9- مواظبت بر نماز آخرین پیام این آیات است. پیامی که پای بندی به آن تمام بخش های دیگر را تضمین و دستیابی به فلاح را تأمین می کند. مواظبت بر نماز تنها به رعایت اوقات نماز و اقامه آن در اول وقت و پای بندی به شرایط و آداب ظاهری نیست بلکه به معنای ارتباط برقرار کردن با آن به گونه ای است که آثار خداترسی، بندگی، پاکی و انصاف و حق محوری و گذشت و تقوا و بی اعتنایی به مظاهر دنیا و پرهیز از زشتی های اخلاقی و ...در جای جای زندگی بشر خودنمائی داشته باشند. اگر اینگونه شد مؤمن واقعاً وارث بهشتی است که جاودانه در آن خواهد ماند.
آری کسی که با گفتار و عمل خویش نمونه ای از بهشت پاکی و زیبایی و خوبی را برای خود و جامعه درست کرده است فرجامی جز استقرار در بهشت جاودان در سرای آخرت ندارد.

جمع بندی پیام ها:
آثار ایمان تنها با اقرار زبانی و پرداختن به پاره ای از عبادتهای فردی قابل دستیابی نیست. فرد و جامعه ای که خواهان فلاح و رستگاری اند باید در همه بخش های زندگی فردی، خانوادگی، روابط اجتماعی و در تمام مسائل، خدا و رضایت و خواسته او را محور اصلی قرار دهند مطمئن باشند که از برکات ایمان خداوند دل ها و جامعه آنها را سرشار خواهد کرد

روش تعیین خلفای راشدین

روش تعیین خلفای راشدین

حضرت محمد


در سال 1345 هجری قمری در شهر پیشاور پاکستان مجلس مناظره ای بین تنی چند از علمای اهل سنت و عالم برجسته شیعی سلطان الواعظین شیرازی برگزار گردید که طی آن شش نفر از تجار سرشناس و خوانین با نفوذ پاکستان از عقائد باطل خود دست برداشته و به ریسمان محکم الهی چنگ زدند. این نوشتار بخشی از این واقعه است .


شیخ: فحش و ناسزا به خلفا گناهی نابخشودنی است.

واعظ: شما به ما انتقاد می کنید که چرا به افعال و کردار خلفا اعتراض می‌کنیم؛ در حالی که بیش از ما و پیش از ما، عایشه به خلیفه عثمان اعتراض می کرده و می گفته است: «این پیرمرد خرفت را بکشید؛ خدا او را بکشد زیرا کافر شده است:» 1 دشمنی عایشه نسبت به عثمان از همه بیشتر بود. او پیراهن رسول خدا (صلی الله علیه واله وسلم) را در منزل خود آویخته بود و به مردم می گفت: «هنوز پیراهن رسول خدا کهنه نشده است؛ ولی عثمان سنت پیامبر را کهنه کرده است». 2 با وجود عداوتی که عایشه نسبت به عثمان داشت، پس از قتل عثمان و بیعت نمودن امت با امیرالمۆمنین (علیه السلام)، عایشه موضع گیری جدیدی را اتخاذ کرد. زمانی که جریان بیعت را شنید، گفت: «اگر امر خلافت به علی برسد در حالی که عثمان مظلومانه به قتل رسید؛ هر آینه آرزو دارم آسمان به زمین آید و جهان فانی گردد». هنگام عزیمت به بصره، وی به ملاقات ام سلمه رفت تا او را نیز با خود ببرد ولی ایشان در جوابش فرمود3: «دیروزبه عثمان دشنام می دادی و او را مذمت می کردی! تو را چه شده است که امروز قصد خونخواهی او را داری؟ آیا فضایل علی را فراموش کرده ای؟ اگر یادت رفته است، من به یادت می آورم. بیاد آور آن روزی را که در خدمت پیامبر بودیم؛ که پدرت ابوبکر به همراه عمر به محضر رسول خدا شرفیاب شد و به رسول خدا (صلّی الله علیه وآله وسلم) عرض کرد: یا رسول الله! ما قدر و منزلت مصاحبت با تو را نمی دانیم؛ پس ما را تعلیم دهید که چه کسی بعد از شما فرمانروای ماست. حضرت فرمود: من مقام و مرتبه ی جانشین خود را می دانم؛ ولی فعلا صلاح نمی دانم که او را معرفی کنم زیرا از اطراف وی متفرق می شوید؛ همچنان که بنی اسرائیل از اطراف هارون متفرق شدند.

رسول خدا فرمود: «به زودی بعد از من فتنه ای برپا می شود. در آن زمان بر شما لازم است که ملازم رکاب علی باشید؛ چرا که او فاروق بین حق و باطل است و امیرمۆمنان است»

پس از بیرون رفتن آن دو نفر، من گفتم: ای رسول خدا! خلیفه ی شما چه کسی است؟ فرمود: آن کسی که نعلین مرا پاره دوزی می کند. از خدمت آن حضرت بیرون آمدیم و دیدیم که علی (علیه السلام) نعلین آن حضرت را پاره دوزی می کند. عایشه گفت: بلی یادم هست. ام سلمه گفت: پس به کجا می روی؟ گفت: برای اصلاح امر امت به بصره می روم».

این حدیث علاوه بر اثبات خلافت بلافصل امیرالمۆمنین (علیه السلام)، نشان می دهد که عایشه عمداً این گناه عظیم را مرتکب شده است. مفاد این حدیث، علاوه بر مطلبی که ذکر کردم، روش صحیح تعیین خلیفه را نیز معین می کند؛ لذا ثابت می شود که روش تعیین خلفای راشدین که هر یک به شکل خاصی به قدرت رسیده اند، غیرصحیح می باشد.

شیخ: بی لطفی می فرمایید! هیچ گونه تفاوتی میان روش تعیین خلفای راشدین نبوده است. تمام خلفا با اجماع مسلمانان به خلافت رسیده اند.

واعظ: روش تعیین خلفا هر کدام متفاوت با دیگری است. اجماعی که مورد ادعای شماست، در مورد هیچ یک از خلفا صورت نگرفته است. حتی در همان اجماعی که به قول شما، برای ابوبکر صورت پذیرفته است نیز بسیاری از بزرگان شرکت نداشته اند. عمر بر اساس وصیت ابوبکر به خلافت دست یافت و در مورد او هیچ گونه اجماعی نقل نشده است.

شیخ: خوب؛ چون خلیفه ابوبکر بر اساس اجماع امت تعیین شده بود، قول او می تواند بهترین سند برای تعیین خلیفه بعدی باشد و دیگر نیازی به رأی گیری مجدد از مردم نیست!

واعظ: عجب! قول ابوبکر برای تعیین خلیفه ی رسول خدا سند است؛ اما قول رسول خدا برای تعیین خلیفه ی خودش سند نیست!! بگذریم؛ حال اگر حکم ابوبکر برای تعیین خلیفه ی بعدی کافی است؛ دیگر فلسفه ی این کاری که عمر برای تعیین خلیفه بعد از خودش کرد، چیست؟ عمر برای تعیین خلیفه ی بعد از خودش شش نفر را معرفی کرد و ریاست شورا را بر عهده ی عبدالرحمن بن عوف گذارد و گفت: نظر نهایی با عبدالرحمن است. او با هر که بیعت کرد دیگران هم باید بیعت کنند و اگر کسی از رأی اکثریت سرپیچی کند، بایستی گردنش زده شود. انصاف دهید؛ آیا خلیفه نمی دانست که علی از پسرعوف برتر است؟ چه معنا دارد که نظر عبدالرحمن با ارزش تر از نظر علی امیرالمۆمنین (علیه السلام) باشد؟ به چه دلیل اگر کسی از رأی اکثریت سرپیچی کند، باید کشته شود؟ رسول خدا فرمود: «به زودی بعد از من فتنه ای برپا می شود. در آن زمان بر شما لازم است که ملازم رکاب علی باشید؛ چرا که او فاروق بین حق و باطل است و امیرمۆمنان است».4

شهادت حضرت علی (ع)

شیخ: اگر این طور که می گویید باشد؛ خلافت علی هم باطل است؛ زیرا همان افرادی که سه خلیفه ی قبل را به خلافت رساندند، همانها هم علی را به خلافت منصوب کردند.

واعظ: این فرمایش شما در صورتی صحیح است که ملاك خلافت امیرالمۆمنین هم مثل ملاکات شما باشد؛ اما از نظر شیعه اثبات خلافت فقط مبتنی بر نص پیامبر خداست و لذا اقبال و اجماع امت فاقد هرگونه ارزش و اعتبار است.

شیخ: در خبر آمده است که پیامبر (صلّی الله علیه وآله وسلم) فرمود: ابوبکر خلیفه ی من است.

واعظ: گویا قرارداد شب اول را فراموش کرده اید. شیخ مجدالدین آنچه در فضایل ابوبکر نقل گردیده است، از مفتریاتی است که بداهت عقل به دروغ بودن آنها گواهی می دهد». با توجه به مطالبی که عرض کردم اگر دلیل شما اجماع است پس در هیچ یک از خلفای سه گانه این اجماع صورت نگرفته است. مگر از نظر شما ملاك فضیلت چه چیزی است؟

شیخ: ملاك فضیلت عبارت است از: ایمان به خدا و رسول و نیز نسب پاك و علم و تقوی.

واعظ: مرحبا! حرف ما هم همین است. چون امیرالمۆمنین علی (علیه السلام) از لحاظ حسب و نسب و علم و تقوی از همگان بالاتر بوده ، لذا افضل از تمامی صحابه است.

شیخ: به چه دلیل علی (علیه السلام) را از لحاظ حسب و نسب برتر از دیگران می دانید؟

واعظ: نسب علی از دو جنبه منحصر به فرد است. از جنبه ی خلقت نوری و از جنبه ی نسب جسمانی. اکابر علمای خودتان از رسول خدا (صلّی الله علیه وآله وسلم) نقل کرده اند که 5: «من و علی چهارده هزار سال قبل از خلقت آدم، به صورت نوری بودیم در ید قدرت الهی. هنگامی که خداوند متعال آدم را خلق فرمود، ما را در صلب آدم قرار داد؛ پیوسته با هم بودیم تا در صلب عبدالمطلب از هم جدا شدیم پس نبوت را در من و خلافت را در علی ظاهر ساخت»؛ و اما از لحاظ جسمانی این خصوصیت عظیم در آن حضرت و نیز در رسول خدا وجود دارد که تمام آباء و اجداد آن حضرت تا آدم ابوالبشر همگی موحد و خداپرست بوده اند و در صلب و رحم ناپاك قرار نگرفته اند.

قول ابوبکر برای تعیین خلیفه ی رسول خدا سند است؛ اما قول رسول خدا برای تعیین خلیفه ی خودش سند نیست!!

شیخ: فکر می کنم این مطلبی که فرمودید اشتباه باشد؛ زیرا قرآن، آزر پدر ابراهیم خلیل را کافر و مشرك معرفی کرده است.

واعظ: خیر، مطلبی که می گویم اشتباه نیست؛ زیرا بر طبق نظر علمای انساب پدر حضرت خلیل الرحمن تارخ بوده است نه آزر.

شیخ: چرا نظر علمای انساب را در مقابل نص صریح قرآن قرار می دهید؟

قرآن، پدر حضرت ابراهیم را آزر می داند نه تارخ.

واعظ: ما هیچ گاه در مقابل نص اجتهاد نمی کنیم؛ بلکه بر طبق راهنمایی خاندان رسول خدا (صلی الله علیه واله وسلم) به نکات ظریفی از قرآن پی می بریم که افراد محروم از ارشادات ایشان متوجه این دقایق نمی شوند. در عرف عرب به عمو و شوهرمادر نیز گاهی تعبیر به « اَب» می شود. درباره ی آزر دو قول است، یکی آنکه وی برادر تارخ یعنی عموی ابراهیم بوده است و دیگر آنکه بعد از وفات تارخ، آزر با مادر ابراهیم ازدواج کرده است؛ لذا ابراهیم به وی پدر می گفته است.

شیخ: آیا در جای دیگری از قرآن دیده شده است که از عمو یا شوهر مادر تعبیر به پدر شود؟

واعظ: بلی؛ در آیه ی 127 سوره بقره آمده است: « حضرت یعقوب به فرزندان خود گفت: پس از مرگ من چه کسی را می پرستید؟ گفتند: خدای تو و خدای پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را». شاهد من از این آیه، اطلاق پدر به جناب اسماعیل است در حالی که اسماعیل عموی یعقوب بوده است و نه پدر وی. بنا به دلایل قطعی تاریخی، پدر ابراهیم جناب تارخ بوده است. تارخ موحد و خداپرست بود؛ لذا قطعاً تمام آباء و اجداد رسول خدا و امیر المۆمنین موحد و پاك بوده اند.

ادامه این مناظره در سلسله مقالاتی، طی روزهای آینده به شما دوست عزیز تقدیم می شود. امیدواریم این همراهی زمینه شناخت مذهب حق و گروه رستگاران را فراهم کند .

 

پی نوشت ها:

1- تذکره الخواص، ابن جوزی، ص 66 باب 4

2- انساب الاشراف، بلاذری 6/220 مقتان عثمان

3- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید 6/216 خطبه 79

4- کفایه الطالب، گنجی شافعی ص 187 باب 46

5- فضایل الصحابه، ابن حنبل 2/662 ح 1130

آیا در دنیا همه هلا‌ک می شوند؟!

آیا در دنیا همه هلا‌ک می شوند؟!

مرگ

بسیاری از اعتقادات ما ممکن است سطحی باشند و به عمق آنها توجه ننموده باشیم! از جمله ی آنها حیات پس از مرگ است که همه انسانها قطعاً مرگ را تجربه می نمایند و از این دنیا به دنیای دیگری منتقل می شوند و در آنجا حیاتی دیگر را تجربه می نمایند! حیاتی متفاوت از این زندگانی مادی! حیاتی که همه نفوس در آنجا بقاء و جاودانگی خواهند داشت!


تاکنون چقدر نسبت به این اعتقاد عمیق اسلامی فکر کرده ایم؟! آیا به واقع باور داریم که حیات اخروی را در پیش داریم؟!....

 

همه می میرند!

مرگ سرنوشت محتوم بشریت و همه موجودات است، سرنوشتی که گریزی از آن نیست و همگان طعم مرگ را خواهند چشید! به فرموده قرآن کریم: کُلُّ نفسٍ ذائقَةُ الموت. پس باید باور کنیم که روزی می میریم. امّا در تعبیرات اسلامی مرگ معادل فنا و نیستی نیست. یعنی چنین نیست که با چشیدن طعم مرگ فنا و نابودی نصیب بشر گردد.

بلکه با مرگ انتقال از نشئه ای به نشئه ای دیگر رخ می دهد. جایی غیر از این دنیا با همه مقیاس های دنیوی اش! جایی به نام آخرت!

 

همه هلاک می شوند!

با همه نگاه روایات و تفاسیر اسلامی به موضوع مرگ که آن را غیر از فنا و نابودی می داند اما شاید برخی از تعابیر قرآنی درباره ی سرنوشت موجودات در ظاهر تناقص آمیز رخ نماید! همچون تعبیر جدّی که در مورد سرنوشت نه فقط انسانها بلکه همه چیز در قرآن آمده است که می فرماید: کُلّ شی ءٍ هالکٌ إلاّ وجهه؛ همه چیز هلاک و نابود می شود به جز وجه خدای متعال! به راستی چگونه است که همه چیز هلاک می شود و نابود می گردد؟!

آیا این تعبیر و تعابیری این چنینی که در قرآن کریم دیده می شود، منافاتی با تعبیر از حقیقت "مرگ" ندارد؟! مرگ فنا و نابودی نیست پس چگونه است که همه هلاک خواهند شد؟!

در مورد وجه خدا می توان گفت شهداء هستند که هلاک و نابود نمی شوند و با انتقال از دنیا به آخرت از حیات حقیقی و زندگانی واقعی برخوردار می شوند اما سایر انسانها که نتوانند مقام شهادت را بدست آورند هلاک و نابود می شوند!

وجه خدا هلاک ندارد!

توجه به خود آیه شریفه می تواند این تناقص ظاهری را برطرف نماید. زیرا براساس قول قرآن کریم همه هلاک و نابود می شوند بجز وجه پروردگار متعال! پس هر آنچه وجه خدا باشد نابود ناشدنی است و هلاک نمی شود! اما وجه خدا چیست؟ آیا همه نفوس می توانند وجه خدا باشند؟! اگر چنین نیست با مرگ چه اتفاقی می افتد؟!

 

کسانی که نظر می کنند به وجه خدا!

حقیقت آن است که همه نفوس انسانی را نمی توان وجه خدا دانست زیرا وجه خدا تعبیر خاصی است که نمی توان آن را به طور عام دارای دلالت برهمه ی نفوس انسانی دانست. بلکه براساس معارف اسلامی تنها برخی از نفوس هستند که به وجه خدا نظر می کنند. شهداء کسانی هستند که به وجه الله نظر دارند. ایشان کسانی هستند که صاحب مقام و رتبه ی ویژه ای هستند که از آن تعبیر به وجه الله می شود! بر این اساس وجه خدا مقام و رتبه ی خاص وجودی است که تنها برخی از نفوس می توانند آن را دریابند و آنها همان کسانی هستند که صاحب مقام شهادت در دنیا شده اند و مرگشان شهادت بوده است!

به همین دلیل با توجه به آیه شریفه در مورد وجه خدا می توان گفت شهداء هستند که هلاک و نابود نمی شوند و با انتقال از دنیا به آخرت از حیات حقیقی و زندگانی واقعی برخوردار می شوند اما سایر انسانها که نتوانند مقام شهادت را بدست آورند هلاک و نابود می شوند!

فرهنگ شهادت و نقش آن در دفاع مقدس
مرگ و نابودی؟!

بر این اساس همچنان آن تناقص ظاهری را می توان دید که مرگ از یک سو؛ در تعابیر دینی جز فنا و نابودی نیست و از سوی دیگر تنها مرگ شهادت را غیر نابود شدنی دانسته اند! آیا سایر نفوس که با مرگ شهادت از دنیا نمی روند فنا و نابود می شوند؟!

 

حل تناقض آشکار!

باید دانست که همه ی نفوس پس از مرگ و انتقال از دنیا به آخرت بقاء دارند و به حیاتی اخروی می پردازند. این مطلب هرگز قابل انکار نیست و مورد تأکید در آیات و روایات اسلامی به طور صریح و آشکار است. از این رو تعبیر فنا در مورد حیات اخروی سایر نفوس غیر شهید به معنای فنای مطلق آنها و نابودی کامل آنها نیست بطوری که با مرگ معدوم و هیچ شوند! بلکه بقاء و حیات آنها در مرتبه ای پایین تر از حیات واقعی شهداء رقم می خورد.

سایر نفوس با مرگ و انتقال به عالم آخرت نابود نمی شوند اما در محشر، حیاتی به تناسب درک و معرفت دنیوی خویش بدست می آورند که به هر حال پایین تر از مقام شهداست و از این رو نسبت به آنها حیاتشان از کیفیت کمتری برخوردار است

به تعبیر دقیق تر، چون شهداء پس از ورود به آخرت نزد خود خداوند متعال روزی می خورند و جایگاه و رتبه ی بالایی را احراز می نمایند، صاحب حیاتی فنا ناپذیر و برتر شده اند اما سایر نفوس با مرگ و انتقال به عالم آخرت نابود نمی شوند اما در محشر، حیاتی به تناسب درک و معرفت دنیوی خویش بدست می آورند که به هر حال پایین تر از مقام شهداست و از این رو نسبت به آنها حیاتشان از کیفیت کمتری برخوردار است و گویی هلاک و نابودی بیش نیست. زیرا هر آنچه برای خدا و نزد خدا نباشد سزاوار عنوان هلاکت است!

 

سخن پایانی ....

بر اساس آنچه از دقت در تعابیر روایی و قرآنی درباره ی مرگ و حیات اخروی بدست می آید، مرگ جز انتقال از یک جا به جای دیگر نیست و با آن فنا و نابودی به معنای معدوم شدن و هیچ گشتن حاصل نمی شود بلکه قطعاً حیات اخروی پس از مرگ با بقای همه ی نفوس وجود دارد. اما در این میان برخی از نفوس از حیات اخروی برتری برخوردار می شوند که نتیجه ی اعمال خود ایشان در دنیا بوده است که در مقابل آن و در مقام مقایسه با آن ،حیات سایر انسانها جز فنا و نابودی نیست! زیرا آنچنان حیات باشکوهی را دارند که حیات سایر نفوس در مقابل آنها حیاتی پست و ناچیز است!

مومن و پاسداری از ایمان

هر چند ایمان عاملی است بسیار مهم در پاسداری از حریم جان و باطن انسان و او می تواند در پرتو این موهبت آسمانی خود را از لغزش ها و انحرافات و پرتگاههای عقیدتی و فکری و رفتاری مصون نگه دارد. اما ارتباط انسان با ایمان با ایمان خویش ارتباطی دو سویه است همانند لباس آدمی که او را از سرما و گرما و خطرات احتمالی مصون نگه می دارد اما همین لباس را باید با دقت و مراقبت نگهداری کرد تا بتواند نقش خویش را کامل و درست ایفا کند.
به عبارت ساده تر باید لباس را از معرض آسیب ها و آفات دور نگه داشت تا بتوان از آن انتظار داشت تا حافظ انسان در مقابل گرما و سرما باشد. ایمان نیز این چنین است که افزون بر رسالتی که بر عهده دارد و تأثیرات سازنده و شگرفی که بر زندگی مادی و معنوی انسان دارد باید که از آفات و آسیب ها مصون بماند تا در عرصه ایفاء نقش خویش ناکام ماند. این کار یعنی آسیب شناسی موضوع « ایمان » و انسان با ایمان باید با الهام از فرهنگ حیات بخش قرآن کریم الفبای پاسداری از ایمان را فرا بگیرد تا بتواند با بکار بستن آنها در زندگی فردی و اجتماعی شاهد شکوفایی غنچه های معنویت و توحید در دل و جان خویش باشد. محورهایی که در موضوع مؤمن و پاسداری از ایمان از دیدگاه قرآن مطرح است عبارتند از:
* مؤمن و مراقبت و پاسداری از ایمان خویش
* مؤمن و پاسداری از حریم دین و آئین
* مؤمن و تلاش برای پاکسازی حریم ایمان - راه دستیابی به امنیت و هدایت
* مؤمن و پای بندی به یاد خدا در متن زندگی و پیشگیری از خسارت
* مؤمن و تلاش برای دستیابی به ایمان حقیقی
* مؤمن و عضویت در حزب الله در پرتو انتخاب سخت
* مؤمن و برنامه ریزی برای فراگیری تخصصی دین
* مؤمن و بهره گرفتن از وسیله ای مناسب برای رسیدن به توحید و حرم امن الهی
* مؤمن و هجرت برای بندگی خالصانه
* مؤمن، مسئولیت در برابر خود و خانواده
* مؤمن و پایداری در جبهه نبرد با دشمنان
* مؤمن و پرهیز از دوستی ها و روابط ایمان سوز

ایمان و عمل صالح و زندگی جاودانه در بهشتقرآن در سوره بقره آیات 81 و 82 می فرماید: بلی من کسب سیئة و احاطت به خطیئته فاولئک اصحاب النار هم فیها خالدون* والذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک اصحاب الجنة هم فیها خالدون؛ آری کسانی که مرتکب گناه شوند و آثار گناه سراسر وجودشان را بپوشاند آنها اهل آتشند و جاودانه در آن خواهند بود و آنها که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، آنان اهل بهشتند و همیشه در آن خواهند ماند».

پیام آیه: این است که: اولا انسان ها در تعیین سرنوشت خویش آزادند و می توانند در پی کسب گناه و انحراف باشند و یا در پی کسب ایمان و عمل صالح. ثانیا نتیجه طبیعی هر کاری و فرجام منطقی هر انتخابی را انسان باید بپذیرد. انتخاب بد و برگزیدن شیوه ارتکاب گناه، فرجامش دوزخ است و انتخاب خوب و برگزیدن راه ایمان و پاکی و درستی، فرجامش بهشت است. ثالثا جاودانه زیستن در آنچه نتیجه اعمال محسوب می شود امری روشن و بدیهی است، آن کس که تا بی نهایت در اندیشه بدی و کج کرداری و گناه است بایسته است که تا بی نهایت در آتش دوزخ بماند و آن کس که تا بی نهایت در اندیشه خوبی و درست کرداری و پاکی و بندگی است، او نیز بایسته است که برای همیشه در بهشت ماندگار شود، از همین رو است که از هر دو گروه در قرآن تعبیر به اصحاب شده است، یاران همیشگی دوزخ و یاران همیشگی بهشت. جمع بندی این پیام ها این است که انتخاب در دنیا هر چند در ظرف محدودی صورت می پذیرد ولی دامنه اش تا بی نهایت امتداد پیدا می کند از این رو دقت و تدبیر و اندیشه در انتخاب رمز سعادت ابدی است

ملازمت ایمان و عمل و رد اندیشه ارجاء

قرآن کریماگر به قرآن کریم مراجعه کنیم می بینیم مطلب کاملا مشخص است. قرآن کریم، یهودیان را که آن وقت اینچنین فکری (تحقیر عمل) داشتند که حالا چنین فکری ندارند سخت می کوبد. این فکر که ملتی برای خودش امتیازی در نزد پروردگار قائل، و معتقد باشد که اگر من کار بد بکنم، خدا به کار بد من کار ندارد ولی اگر کار خوب بکنم چند برابر جزای خوب می دهد، اساسا مال یهودیها بود، و قرآن زیاد این را نقل می کند، اینها می گفتند ما هر چه گناه بکنیم، هر چه کار بد بکنیم، به جهنم نمی رویم ما نژاد ممتاز هستیم فرضا اگر به جهنم برویم، یک تشریفاتی است و بعد از چند روزی خلاص می شویم، بهشت مال ماست «و قالوا لن تمسنا النار الا ایاما معدودة؛ و گفتند هرگز آتش جز چند روزی به ما نمی رسد» (بقره/80). ببینید قرآن در اینجا چگونه بحث می کند.

در تفاسیر وارد شده است که در مدینه، هم یهودی بود هم مسیحی و هم مسلمان، در میان عده ای از مسلمانان و مسیحیان و یهودیان اختلاف می شود، مسلمانها می گویند ما حالا که مسلمان شدیم ملت ممتاز هستیم و خدا برای ما امتیاز قائل است و هر کار بدی بکنیم خدا از ما می گذرد، مسیحی ها هم می گویند خیر، ما چنین هستیم و یهودیها هم همین را می گویند، ببینید قرآن چه جور جواب می دهد: «لیس بأمانیکم و لا امانی اهل الکتاب من یعمل سوء یجز به؛ (اجر و کیفر الهی) به دلخواه شما و یا اهل کتاب نیست؛ هر که بدی کند بدان کیفر شود» (نساء/123). نه مطلب آنطوری است که شما مسلمان ها آرزو کردید (مخاطبش مسلمانهاست) و آرزویش را در دلتان پروراندید، و نه آنطور است که اهل کتاب خیال کردند و آرزویش را در دلشان پروراندند، خدا با هیچکس خویش و قومی ندارد، «من یعمل سوء یجز به؛ هر کسی کار بد بکند خداوند به او کیفر خواهد داد. ببینید قرآن چگونه و با چه صراحتی این خیال را که مقدمه انحطاط مسلمانان بود از سرشان بیرون آورد، فرمود بروید عمل خودتان را تصحیح کنید.

سخنی از امام علی علیه السلام درباره ملازمت ایمان و عملدر نهج البلاغه است که کسی آمد خدمت امام علی علیه السلام و عرض کرد مرا نصیحتی بفرمائید، حضرت در مقام نصیحت او چند جمله فرمودند که اولین جمله اش این است: «لا تکن ممن یرجوا الاخرة بغیر العمل، و یرجی التوبة بطول الامل، یقول فی الدنیا بقول الزاهدین، و یعمل فیها بعمل الراغبین» (حکمت 150) از کسانی مباش که امید به آخرت می بندند ولی بدون عمل (این، امید و رجاء کاذب است) و از آن کسان مباش که توبه را دوست دارد و دلش می خواهد توبه کند ولی با طول امل و آرزوهای دراز» (یعنی توبه را تأخیر می اندازد و با خود می گوید دیر نمی شود، وقت هنوز باقی است)، می فرماید: ای مرد از آن کسان مباش که آخرت را دوست می دارد ولی نمی خواهد عمل کند. معنی جمله بعد این است: از آن کسانی مباش که وقتی سخن می گوید سخن کسی است که به مادیات دنیایی بی اعتناست، ولی وقتی پای عمل به میان می آید، آدم اسیر و بیچاره ای است، عملش، عمل شیفتگان و مغرورین به دنیاست

راه‌های خداشناسی به تعداد همه آدم‌هاست؟!

راه‌های خداشناسی به تعداد همه آدم‌هاست؟!


امروزه بسیار گفته می‌شود که به تعداد انسان‌ها راه وجود دارد برای رسیدن به خدا، آیا این جمله درست است؟ آیا روایت یا حدیثی در این رابطه است؟
خداشناسی

عین جمله «الطرق الی الله بعدد نفوس الخلایق»، حدیث پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) یا روایت معصومین (علیهم السلام) نیست، بلکه اقتباسی از آموزه‌های دینی می‌باشد که مورد استفاده حکیمان، دانشمندان، علما و عرفا از یک سو و سوء استفاده‌ی امثال صوفی‌ها، تنبل‌ها، خودگراها، و توجیه تابعین هوای نفس از سوی دیگر قرار گرفته است.

در بررسی صحت و سقم این جمله، توجه به دو نکته ضروری است:

الف – شناخت خدا:  شناخت مقدم بر اطاعت و عبادت و بالتبع قرب اوست. پس اگر منظور مقوله «شناخت» باشد، از یک سو نه خدا محدود است و نه خلایق و از سوی دیگر تک به تک اجزای خلقت، معرف علم، حکمت، قدرت، مشیت ... و جمال و جلال الله جل جلاله می‌باشند. پس هر کسی در هر مقام، سطح عملی، دانش و بینشی که باشد، می‌تواند خدا بشناسد. چرا که اساساً «خدا شناسی» کار مخلوق و بنده نیست، بلکه اوست که خود را در همه جا و به همگان می شناساند. (1)

ب – اطاعت خدا: خداوند متعال مخلوقات و بندگانش را به سوی رشد و کمال (قرب الهی) به دو صورت تکوینی (شامل همه مخوقات) و تشریعی (خاص انسان که مختار بوده و نیازمند به قوانین است) هدایت می‌نماید. لذا برای تمامی شئون زندگی فردی و اجتماعی انسان [از چگونگی رفع حاجت و تطهیر، تا چگونگی وصول مقام قرب، شهادت و لقاء الله) قوانینی منطبق با علم، حکمت و مشیت خود که با عقل و فطرت و علم قابل شناخت می‌باشد وضع نموده است. هیچ خلائی در خلقت و در قوانین وجود ندارد، جایی یا کاری نیست که بتوان مدعی شد که در اینجا دیگر خدا نیست و یا قوانینی وجود ندارد. اما نه شئون زندگی فردی و اجتماعی به چند امر محدود خلاصه می‌گردد و نه همه شئون همگان را شامل می‌شود. لذا هر کسی از راهی که مطابق شرایط و امکانات اوست می‌تواند به قرب الهی برسد، منتهی راهی که خدا تعیین کرده باشد.

همه راه‌ها به خدا ختم می‌شود و قاعده بر اساس «لا یمکن الفرار من حکومتک» است و راه فراری وجود ندارد. در نهایت همه مبعوث شده و به لقای الهی می‌رسند. اما برخی وجهه رحمانی او را ملاقات می‌کنند و از نعمات جاوید او بهره مند می‌گردند، و برخی وجهه غضبش را می‌بینند و عذابش گرفتار می شودند. به همین دلیل در سوره حمد آموزش داد که از او بخواهیم ما را به «صراط مستقیم» یعنی صراط «انعمت علیهم» هدایت نماید

ج – راه‌های اصلی و فرعی: ما اشتراکات لفظی فراوانی داریم که تفاوت معنوی با یک دیگر دارند و هم چنین بسیاری از واژه‌ها را بر اساس عادت و عرف خود معنا کرده و درک مفهوم می نماییم، اما برای درک صحیح لازم است جستجوی برای درک معنا و مفهوم هر واژه‌ای، در ادبیات خودش صورت پذیرد.

فرق است میان «طریق» - «سبیل» و «صراط». ولی ما در یک تعریف همه را «راه» معنا می‌کنیم و دقت نداریم که حتی در ادبیات محاوره‌ای خودمان نیز فرق است میان «راه فرعی» - «راه اصلی» و «بزرگراه». اما مهم اینجاست که «طریق» باید به «سبیل» برسد و سبیل نیز باید به «صراط» برسد، وگرنه بیراهه هستند. لذا در قرآن کریم هم به «سبیل» با پسوند «الله» یعنی «سبیل الله» تصریح شده است و هم به «صراط» با پسوند «الله» یا اسمای دیگر الهی چون «عزیز و حمید». یعنی باید به او برسد، وگرنه بیراهه است.

پله های کمال

«صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الأمُورُ» (الشوری، 53)

ترجمه: راه همان خدایى كه آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است از آن اوست هش‏دار كه [همه] كارها به خدا بازمى‏گردد.

«الَر كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَى صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ» (إبراهیم، 1)

ترجمه: الف لام راء، كتابى است كه آن را به سوى تو فرود آوردیم تا مردم را به اذن پروردگارشان از تاریكی‌ها به سوى روشنایى بیرون آورى به سوى راه آن شكست ناپذیر ستوده.

 

د – توجیه بی‌راهه‎ها:

چنان چه بیان شد، بسیاری (از جمله صوفی‌ها، تنبل ها و منحرفین) از این جمله برای توجیه و تطهیر خود در پیمودن بی‌راهه و نیز ایجاد اعوجاج در مسیر رشد مردم سوء استفاده کرده و می‌کنند.

می گویند: «راه‌های خدا به عدد نفوس خلایق است و ما از هر راهی که برویم به خدا می‌رسیم، پس انجام هیچ کاری ما را از خدا دور نمی‌نماید»!

شناخت مقدم بر اطاعت و عبادت و بالتبع قرب اوست. پس اگر منظور مقوله «شناخت» باشد، از یک سو نه خدا محدود است و نه خلایق و از سوی دیگر تک به تک اجزای خلقت، معرف علم، حکمت، قدرت، مشیت ... و جمال و جلال الله جل جلاله می‌باشند. پس هر کسی در هر مقام، سطح عملی، دانش و بینشی که باشد، می‌تواند خدا بشناسد. چرا که اساساً «خدا شناسی» کار مخلوق و بنده نیست، بلکه اوست که خود را در همه جا و به همگان می شناساند

بله، به یک معنا، همه راه‌ها به خدا ختم می‌شود و قاعده بر اساس «لا یمکن الفرار من حکومتک» است و راه فراری وجود ندارد. در نهایت همه مبعوث شده و به لقای الهی می‌رسند. اما برخی وجهه رحمانی او را ملاقات می‌کنند و از نعمات جاوید او بهره مند می‌گردند، و برخی وجهه غضبش را می‌بینند و عذابش گرفتار می شودند. به همین دلیل در سوره حمد آموزش داد که از او بخواهیم ما را به «صراط مستقیم» یعنی صراط «انعمت علیهم» هدایت نماید و نگذارد که به سوی صراط «مغضوبین علیهم و الضآلین» منحرف و گرفتار شویم. اگر قرار بود که هر کس از هر راهی که می رود درست باشد و به لقای وجهه رحمانی الهی برسد که دیگر نه پیامبر و کتاب و شریعتی فرستاده می شد و نه اصلاً قیامتی بر پا می‌شد و بالتبع جاهل و عالم، ظالم و مظلوم، متقی و فاجر و ... همه یک‌سان می‌شدند که مغایر با حکمت و عدل الهی است.

پس، مهم است که انسان از چه «طریقی» وارد کدام «سبیل» می شود و در کدام «صراط» قرار می‌گیرد. آیا طریق الله، سبیل الله و صراط الله المستقیم است، یا طریق ابلیس و طاغوت و در نهایت در کدام مسیر جان می‌دهد؟!

«الَّذِینَ آمَنُواْ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَالَّذِینَ كَفَرُواْ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُواْ أَوْلِیَاء الشَّیْطَانِ إِنَّ كَیْدَ الشَّیْطَانِ كَانَ ضَعِیفًا» (النساء، 76)

ترجمه: كسانى كه ایمان آورده‏اند در راه خدا كارزار مى‏كنند و كسانى كه كافر شده‏اند در راه طاغوت مى‏جنگند پس با یاران شیطان بجنگید كه نیرنگ شیطان [در نهایت] ضعیف است.

«الَّذِینَ یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ وَ یَبْغُونَهَا عِوَجًا وَهُم بِالآخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ» (هود، 19)

ترجمه: همانان كه [مردم را] از راه خدا باز مى‏دارند و آن را كج مى‏شمارند و خود آخرت را باور ندارند

مؤمن و آسیب شناسی انفاق در راه خدا

سوره بقره آیه 264: «یا ایها الذین آمنوا لاتبطلوا صدقاتکم بالمن و الاذی کالذی ینفق ماله رئآء الناس و لایومن بالله و الیوم الاخر فمثله کمثل صفوان علیه تراب فاصابه وابل فترکه صلدا لایقدرون علی شیء مما کسبوا والله لا یهدی القوم الکافرین؛ ای کسانی که ایمان آورده اید بخشش های خدا را با منت و آزار، باطل نسازید، همانند کسی که مال خود را برای نشان دادن به مردم انفاق می کند و به خدا و روز رستاخیز ایمان نمی آورد. کار او همچون قطعه سنگی است که بر آن قشر نازکی از خاک باشد و بذرهایی در آن افشانده شود و رگبار باران به آن برسد و همه خاک ها و بذرها را بشوید و آن را صاف و خالی از خاک و بذر رها کند. آنها از کاری که انجام داده اند چیزی به دست نمی آورند و خداوند جمعیت کافران را هدایت نمی کند».

پیام آیه:
اولاً هدایت عملی یک انسان با ایمان بستگی به میزان پای بندی و التزام عملی او به دستورات الهی دارد و اینگونه نیست که فردی ادعای ایمان داشته باشد ولی هیچ نشانی از عمل و تعهد و پای بندی در زندگی او مشاهده نشود.
و ثانیاً نه تنها پای بندی مؤمن به روابط اجتماعی شرط بهره مندی از ایمان است که باید این روابط را آسیب شناسی کند و از نفوذ آفت به آنها جلوگیری کند.
و ثالثاً یکی از آفتهای انفاق در راه خدا که نوعاً دامنگیر انسانها می شود مسأله منت نهادن است که به نوعی اذیت کردن گیرنده انفاق است. این انفاق که « انفاق ریائی » است و برای غیر خدا انجام شده است به تصریح قرآن نمونه عملی است که از یک انسان غیر مؤمن به خدا و معاد سر می زند. ولی یک انسان با ایمان که تمام زندگی اش بر محور خداست هیچگاه انفاقش را با رنگ ریا که رنگ غیر توحیدی است آلوده نمی کند.

جمع بندی پیام ها:
تثبیت اعمال نیک و حفظ و نگهداری آنها تا سر منزل نهایی - سرای جاودان آخرت - تنها در پرتو ایمان به خدا و روز قیامت ممکن است و در غیر این صورت، اعمال ریایی و غیر خدایی که بر اساس ایمان به خدا و معاد و بر محور توحید انجام نگیرد چون پایدار نیستند، محصولی نمی دهند و قابل برداشت در آخرت نیستند آنچه ماندنی است خداست و کار برای خدا و اعمالی در سرای آخرت قابل برداشت هستند و برای انسان سودمند و مفیدند که بر اساس ایمان به خدا و بر محور توحید صورت پذیرفته باشد.

غدیر و ولی عصر (عج)


جایگاه والای حضرت مهدی(عج) در خطبه غدیر 

عید غدیر خم

بدون شک واقعه غدیر خم، نقش سرنوشت سازی در تعیین مسیر آینده اسلام داشته است. در این واقعه، پیامبر اسلام صلی‏ الله‏ علیه‏ و ‏آله مهم‏ترین مأموریت دوران پیامبریِ خود را به انجام رساند؛ مأموریتی که انجام آن، به منزله رساندن پیام رسالت حضرت بود، و کوتاهی در مورد آن، به از بین رفتن زحمات چندین ساله ایشان می‏انجامید؛ چنان که خداوند متعال درآیه 67 سوره مائده می‏فرماید: «هان ای پیامبر! آنچه را از سوی پروردگارت به تو نازل شده است، تبلیغ کن و اگر چنان نکنی، پیام و رسالت او را انجام نداده‏ای وخداوند تو را از مردم حفظ می‏فرماید». (ماهنامه گلبرگ)

خطبه ی غدیر یکی از معتبرترین و پر محتواترین منابع اصیل اسلامی است که مبانی اصیل اعتقادی را به صورت یک دوره ی فشرده مطرح می نماید؛ اصول خداشناسی و توحید، نبوت، امامت و حتی مباحث معاد و زندگی اخروی. در واقع این خطبه خود درسنامه ی کاملی از همه ی اعتقادات اسلامی است که به صورت مستدل و موثق از زبان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) برای همیشه ی تاریخ بیان گردیده است.

در این خطبه شریف به امام زمان عجل الله تعالی فرجه توجه خاصی شده است. و در سه فراز خطابه، پیامبر اکرم صلی الله علیه آله اشاره به وجود مبارک آن حضرت فرموده اند.

در فراز اول می فرمایند:

« مَعَاشِرَ النَّاسِ آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى‏ أَدْبارِها...

مَعاشِرَالنّاسِ، النُّورُ مِنَ‏اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مَسْلوكٌ فِىَّ ثُمَّ فى عَلِىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ إِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ ، الَّذِی یأْخُذُ بِحَقِّ اللَّهِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنَا»

ملاحضه شود که پیامبر صلی الله علیه آله به صراحت جریان نور را علاوه بر خود در امیر المۆمنین و امامان علیهم السلام از نسل ایشان تا مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه جاری و ساری می دانند؛ و بر روی دو نکته تاکید می کنند:

اول این که امامت در خاندان امیر المومنین علی علیه السلام  جاری است، به طوری که این رشته الهی در آغاز به دست مبارک امیر المۆمنین علیه السلام و در نهایت به وجود مبارک مهدی فاطمه سلام الله علیهما سپرده شده است؛ و دوم آن حضرت حق خدا و حق تمامی اهل بیت علیهم السلام را از غاصبانشان خواهند گرفت ان شاءالله.

آغاز پانزدهمین قرنی است که شیعه با حجتی قوی و برهانی قاطع که پیامبر-صلی الله علیه و آله و سلم- به دستش داده ، پرچم بلند « اشهد ان علیاً ولی الله » را بر افراشته و تا شنیدن صدای جانفزای انا المهدی از مرزهای اعتقادی خویش پاسداری می کند

فراز دوم از گفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه آله به صورت مسقل به امام زمان عجل الله تعالی فرجه اختصاص دارد. حساسیت این قسمت از سخن را، از آنجا می توان دریافت که حضرتش هیجده بار مردم را با تکرار یک لفظ هشدار دهنده، "الا" به معنی "هان"! "آگاه باشید" به دقت در کلام خود فرا می خوانند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آغاز این بخش، بار دیگر روند پیوسته نبوت و امامت را مطرح نموده و یاد آور می شوند که سررشته این نظم، در دست علی علیه السلام است و پایان بخش این روند، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه می باشند، بدین صورت که: (مقاله سیمای امام زمان در خطبه غدیر، سایت نشر اعتقادات)

امام زمان

«مَعاشِرَالنّاسِ، أَلاوَإِنِّى رَسولٌ وَ عَلِىٌّ الْإِمامُ وَالْوَصِىُّ مِنْ بَعْدى،... أَلا إِنَّ خاتَمَ الْأَئِمَةِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِى»

پس آن گاه بیست و یک ویژگی اساسی و مهم از مختصات عمده آن امام را ترسیم می نمایند،

پیامبر صلی الله علیه آله فرمودند:

آگاه باشید همانا آخرین امام، قائم مهدی از ماست.

هان ! او بر تمامی ادیان چیره خواهد بود.

هشدار ! اوست انتقام گیرنده ی از ستمکاران.

هشدار ! اوست فتح کننده ی دژها و منهدم کننده ی آن ها !

هشدار ! اوست چیره بر تمامی قبایل مشرکان و رهنمای آنان.

هشدار ! اوست خون خواه تمامی اولیای خدا.

هان ! همانا او یاور دین خداست.

هان ! او از دریایی ژرف پیمانه هایی افزون گیرد.

هشدار ! او به هر ارزشمندی به اندازه ی ارزش او و به هر نادان و بی ارزشی به اندازه ی نادانی اش نیکی کند.

اول این که امامت در خاندان امیر المومنین علی علیه السلام جاری است، به طوری که این رشته الهی در آغاز به دست مبارک امیر المۆمنین علیه السلام و در نهایت به وجود مبارک مهدی فاطمه سلام الله علیهما سپرده شده است؛ و دوم آن حضرت حق خدا و حق تمامی اهل بیت علیهم السلام را از غاصبانشان خواهند گرفت ان شاءالله

هان ! او نیکو و برگزیده ی خداست.

هشدار ! اوست میراث دار دانش ها و احاطه دار بر ادراک ها.

هان ! او از پروردگارش خبر دهد و نشانه های او را برپا کند و استحکام بخشد .

هشدار ! اوست بالیده و استوار.

آگاه باشید ! هم اوست که اختیار امور جهانیان به او سپرده شده است.

هان ! پیشینیان از قرن ها ظهور او را پیشگویی کرده اند.

هشدار ! اوست حجت پایدار و پس از او حجتی نخواهد بود. (این تعبیر به عنوان حجت، امامت و مسئولیت است و نظری به رجعت دیگر امامان ندارد. زیرا آنان حجت های پیشین اند که دوباره رجعت خواهند کرد.) راستی و درستی و روشنایی جز با او نیست.

هان ! کسی بر او پیروز نخواهد شد و ستیزنده او یاری نخواهد گشت.

هشدار ! او ولی خدا در زمین، داور او در میان مردم و امانت دار امور آشکار و نهان است.(خطبه غدیر)

آری

در نقطه غدیر توقفی باید ، که با حقیقت انسان سر و کار دارد . هزار و چهارصد سال است که شیعه زلال پر برکت غدیر را به پای درختان ولایت می افشاند ، و از آن بیابان خشک باغهای پر ثمر اعتقادی و گلهای زیبای محبت را پرورش می دهد .

آغاز پانزدهمین قرنی است که شیعه با حجتی قوی و برهانی قاطع که پیامبر-صلی الله علیه و آله و سلم- به دستش داده ، پرچم بلند « اشهد ان علیاً ولی الله » را بر افراشته و تا شنیدن صدای جانفزای انا المهدی از مرزهای اعتقادی خویش پاسداری می کند .( برگرفته از مقاله محبوبه مقدادی)

حق با غدیر است یا سقیفه؟

حضرت علی

شیعه که باورهای خود را از عقل و نقل؛ یعنی قرآن و روایتهای معتبر می گیرد، معتقد است که مقامِ قانون‏گذاری تنها از آنِ خداوند متعال است و بس ؛ دلیل این باور، آیاتی از قرآن کریم است که با صراحت تمام می گوید:

إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ [1]؛ حکم کردن، فقط ویژه خدای متعال است.

زیرا حكم در هر امری جز از سوی كسى كه مالك و متصرف به تمام حقیقت آن باشد صحیح و عملی نیست. در تدبیر امور عالم و تربیت بندگان هم، مالكى حقیقى و مدبرى واقعى جز خداى سبحان وجود ندارد؛ بنابراین حكم هم به معنای حقیقی كلمه، تنها از ناحیه خداوند متعال روا خواهد بود.[2]

و نیز معتقد است حقِّ تعیین پیامبر فقط مخصوص خدای سبحان است و نقش مردم نسبت به پیامبر و پیام الهی، ایمان آوردن و عمل نمودن و حفظ آن است و در محدوده انتخاب و نصب جانشین و رابط بین خدا و مردم،  هیچکاره اند ؛ زیرا تنها خدا می داند که چه کسی صلاحیت، قابلیت و توانایی انجام این ماموریت را دارد:

اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ ؛تنها خداست که می داند که وظیفه رسالتش را بر عهده چه کسی قرار دهد.[3]

بنابراین حق انتخاب نماینده خدا بر روی زمین فقط با خداست و وظیفه مردم تنها ایمان به او و پیروی از اوست. آیه « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ »[4] و « أَطیعُوا الرَّسُول»[5] هایی که در قرآن آمده همه بیانگر همین وظیفه اند.

این قانون، منحصر در رسول خدا صلی الله علیه وآله نمی شود و درباره هر کس که در جایگاه خلیفة اللهی قرار می گیرد جاری می شود. برای همین است که ما معتقدیم جانشین پیامبر صلی الله علیه وآله نیز باید از جانب خداوند تعیین شود؛ زیرا پی بردن به صفات جانشین پیامبر صلی الله علیه وآله، از جمله علم و عصمت او، برای انسان‏های عادی امكان پذیر نیست و تنها خداست كه می‏داند این نعمت‏ بزرگ را به چه كسانی عطا کند و چه کسی قابلیت انجام این وظیفه سنگین الهی را داراست.

همان گونه که بشر حق دخالت در فروع دین را ندارد به مراتب، حق دخالت در اصول دین را هم ندارد؛ مگر آنکه بگویید بحث امامت و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه وآله نه ربطی به اصول دین دارد و نه ارتباطی با فروع

آنچه در روز هجدهم ذی الحجه سال 10 هجری در منطقه غدیر خم رخ داد اجرای همین قانون الهی بود که خداوند توسط پیامبرش، جانشین او را تعیین و به مردم معرفی کرد.

بر خلاف این مبنای قرآنی، کسانی معتقدند که در تعیین جانشین پیامبر صلی الله علیه وآله خدا کاره ای نیست و این مردمند که باید دور هم نشسته و با شور و مشورت، جانشینی رسول خدا صلی الله علیه وآله را به کسی واگذار کنند. مستند این کارشان را هم عمل به آیه 38 سوره شوری می دانند که می فرماید: « وَ أَمْرُهُمْ شُورى‏ بَیْنَهُم» ؛ و كار آنها به طریق شورى و مشورت در میان آنها صورت مى‏گیرد.

غافل از اینکه در آیه، سخن از «أَمْرُهُمْ» است؛ نه « أَمْرُ الله»؛ یعنی موضوعی که توصیه شده مومنین با مشورت و همفکری آن را به انجام برسانند، امور مربوط به مردم است؛ نه امور مربوط به خدا. امور مربوط به مردم؛ مانند همان اموری است که شورای شهر و روستا، روزانه با آن درگیرند و کاری هم که می کنند عمل به همین توصیه قرآنی است که با شور و مشورت، درباره آن مسائل، تصمیم گیری می کنند. اما امور مربوط به خدا، غیر از این امور زمینی است.

«امرُ الله» اموری هستند که از دسترس و توان علمی و عملی نخبه ترین افراد هم خارج است؛ مانند تصمیم گیری درباره اینکه چگونه واجبات را بجا آوریم؟ یا چه کسی را پیامبر خدا قرار دهیم؟ و یا چه کسی از نظر کمالات انسانی در آن مقام هست که بتواند مسئولیت جانشینی پیامبر خدا را بر عهده گرفته و بی هیچ کم کاستی این وظیفه را به انجام رساند؟

سقیفه

اینها اموری است که ما با تکیه بر قرآن و برهان عقلی معتقدیم امر الله اند و مربوط به خدا. و همان گونه که بشر حق دخالت در فروع دین را ندارد به مراتب، حق دخالت در اصول دین را هم ندارد؛ مگر آنکه بگویید بحث امامت و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه وآله نه ربطی به اصول دین دارد و نه ارتباطی با فروع که بطلان این سخن با دقت در آیه 38/ شوری روشن شد.

آنان که بحث از امامت امت و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه وآله را بی ارتباط با خدا دانسته و آن را مانند تصمیم گیری برای احداث یک جاده و یا انتخاب یک کدخدا برای دِه می دانند؛ جانشینی پیامبر صلی الله علیه وآله را از اوج امامت به حضیض امارت تنزل داده و آن را در حدّ سلطنت پایین آورده اند. آنها معتقدند که می‏توان زیر سایه سقیفه‏ گرد هم آمد و برای پیامبر صلی الله علیه وآله جانشین تعیین كرد.

این اعتقاد، پیامدهایی دارد  که پیروان سقیفه را سخت به چالش می کشد. آنها باید به سوالات و تناقضاتی که قدم به قدم سربرمی آورند و به پای ذهن می پیچند پاسخ دهند و از توجیهاتی که نه عقل آن را می پذیرد و نه نقل معتبر از آن پشتیبانی می کند به جد پرهیز کنند که این وادی وادی برهان است و ما تابع دلیل.

سوال اول اینکه: آیا رسول خدایی که در حوزه هدایت و دین، فقط سخن خدا را می گوید (وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الهَْوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ یُوحَى‏)[6] کسی را برای جانشینی بعد از خود معرفی کرد یا نه؟

اگر بگویید تعیین کرد می گوییم: پس اصل اجتماع در سقیفه برای تعیین خلیفه از اساس غلط بود (برای همین بود که امام علی علیه السلام در آن شرکت نکرد) در نتیجه هر تصمیمی هم که در آن گرفتند باطل بود.

و اگر بگویید تعیین نکرد باید بپذیرید که این سخن شما اهانت به رسول خدا صلی الله علیه وآله است زیرا لازمه اش این است که خدا و رسولش ـ معاذالله ـ به اهمیت «تعیین» جانشین پیامبر صلی الله علیه وآله پی نبردند و «تعیین» هم نکردند؛ اما ابوبکر فهمید و عمر را به عنوان جانشین خود «تعیین» کرد.

«امرُ الله» اموری هستند که از دسترس و توان علمی و عملی نخبه ترین افراد هم خارج است؛ مانند تصمیم گیری درباره اینکه چگونه واجبات را بجا آوریم؟ یا چه کسی را پیامبر خدا قرار دهیم؟ و یا چه کسی از نظر کمالات انسانی در آن مقام هست که بتواند مسئولیت جانشینی پیامبر خدا را بر عهده گرفته و بی هیچ کم کاستی این وظیفه را به انجام رساند؟

دوم اینکه اگر حق تعیین جانشین رسول خدا صلی الله علیه وآله با خدا نیست و این حق مردم است؛ خدا در کدام آیه و یا رسول خدا صلی الله علیه وآله در کدام روایت معتبر این حق را به مردم واگذار کرده است؟ ( در بالا تمسک به آیه 38/ شوری نقد شد)

سوم اینکه اگر این حق واگذار شده، شکل عملی آن چگونه است؟ مردم جمع شوند و با رأی گیری جانشین رسول خدا صلی الله علیه وآله را تعیین کنند؟!! اگر اینگونه است پس چرا خلیفه دوم اینگونه انتخاب نشد؟ و با انتصاب شخص ابوبکر شد خلیفه رسول خدا. خدا و رسولش اینگونه گفته اند یا آنگونه؟ بگذریم از انتخاب خلیفه سوم که نه این بود و نه آن!

چهارم اینکه چگونه می توان کسی را که با انتخاب چند نفر انتخاب شده و در انتخاب او خدا و رسولش هیچ نقشی نداشته اند را خلیفه خدا و رسولش خواند و همه مسلمانان جهان را ملزم به پیروی از دستور او کرد؟

ما معتقدیم که خداوند خود برای جانشینی پیامبر و رهبری امت اسلام کسانی را تعیین کرد و پیامبرش را مامور کرد تا در غدیر خم اولین آنها را به مردم معرفی کند و همانگونه که مردم نسبت به رسول خدا فقط وظیفه ایمان و پیروی دارند و نه انتخاب، درباره این برگزیدگان الهی هم فقط وظیفه ایمان و پیروی دارند و نه حق انتخاب. برای همین، خدا برگزید و رسول خدا صلی الله علیه وآله در غدیر معرفی کرد؛ مردم هم به دستور قرآن کریم موظف به اطاعت و پیروی هستند:

« یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُم»[7] ؛ اى اهل ایمان! از خدا اطاعت كنید و [نیز] از پیامبر و صاحبان امر خودتان اطاعت كنید.

صاحبان امر، بنا بر آنچه رسول خدا صلی الله علیه وآله در خطبه غدیر فرمود امامان دوازده گانه ای هستند که سر سلسله آنها امام علی علیه السلام است.[8]

 

پی نوشت:

1.       40/ یوسف

2.       المیزان 11/177

3.       124/ انعام

4.       28/ حدید

5.       مانند 59/ نساء

6.       3-4/ نجم

7.       59/نساء

8.       رسول خدا صلی الله علیه وآله در خطبه غدیر فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ مَنْ وَلِیُّكُمْ وَ أَوْلَى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ فَقَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ فَقَالَ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی‏ مَوْلَاه‏. کافی 1/295

مؤمن و استمداد از صبر و نماز

سوره بقره آیه 153: «ای افرادی که ایمان آورده اید، از صبر - و استقامت - و نماز کمک بگیرید زیرا خداوند با صابران است.»

پیام آیه:
اولاً نگبانی و پاسداری از هر گوهر ارزشمند - مادی یا معنوی - نیازمند ابزاری مناسب با حفظ آن چیز است همانگونه که تنها راه حفظ و پاسداری از یک نسخه خطی ارزشمند ایستادن با اسلحه در کنار آن نیست بلکه حفظ آن نیازمند شیوه و ابزار مناسب است.
ثانیاً گوهر ایمان را باید با ابزارهایی که هم سنخ باایمان است محافظت کرد. صبر و نماز نمونه هایی از این ابزارهاست.
ثالثاً حفظ روحیه ایمان و پاسداری از این نعمت آسمانی نیازمند بردباری و استقامت و شکیبایی ویژه است و آن جز در پرتو استمداد از یاد خدا دست یافتنی نیست. پس ایمان و صبر و نماز سه ضلع مثلثی هستند که از هم جدایی ناپذیرند
و پیام نهایی آیه این است که انسان با ایمان اگر خواهان بهره مندی از آثار و برکات دنیوی و اخروی ایمان خویش است باید به وظایف خود در برابر ایمان عمل کند و نسبت به آنها پای بند باشد و صبر و نماز در خط مقدم وظایفی است که متوجه مؤمن است چرا که بدون آنها توانایی پاسداری از گوهر ایمان را ندارد

مومن کیست؟

در عرف ما اينطور معروف است كه به بعضی از افراد می‏گوئيم مؤمن. می‏گوئيم فلان كس مرد مؤمنی است. مقصود اينست كه مرد عابد و متعبدی‏ است. يعنی واجباتش را انجام می‏دهد، مستبات را هم زياد انجام می‏دهد، زيارت می‏رود، نافله می‏خواند، ذكر زياد می‏گويد. اما درباره فرد ديگری‏ كه دارای اين مشخصات نيست، می‏گوئيم فلان كس آدم مؤمنی يا آدم مقدس‏ مآبی نيست.
اين اصطلاح عرف است ولی يك اصطلاح هم قرآن دارد. قرآن به‏ بعضی از مردم می‏گويد مؤمن و به بعضی ديگر می‏گويد كافر و غير مؤمن. مؤمن در اصطلاح قرآن يعنی چه‏؟ يعنی صاحب ايمان. غير مؤمن يعنی كسی كه فاقد ايمان است. ايمان يعنی‏ چه؟ از خود ايمان شروع بكنيم:

ايمان مربوط به دل، قلب و اعتقاد است و اين، نص قرآن مجيد است، عده‏ای از اعراب با ديه نشين آمدند خدمت پيامبر اكرم (ص) و گفتند: آمنا يا رسول الله، ما ايمان آورديم: آيه قرآن نازل شد: «قالت‏ الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فی‏ قلوبكم» يعنی گروهی از اعراب باديه نشين آمدند نزد تو (پيغمبر) و گفتند ما ايمان آورديم.
به آنها بگو: شما نگوئيد ما ايمان آورديم، بگوئيد ما اسلام آورديم. اسلام آوردن يعنی شهادتين را به زبان آوردن، ولی‏ ايمان مربوط به دل و قلب است، مربوط به اعتقاد باطن است. هنوز ايمان‏ در دل شما مردم نفوذ نكرده است.

از اينجا می‏فهميم كه ايمان، واقعيت و حقيقی است مربوط به روح انسان به مربوط به بدن انسان، نه مربوط به‏ پيشانی انسان كه آثار سجده داشته باشد يا نداشته باشد، و نه مربوط به‏ زبان انسان كه متذكر خدا باشد يا نباشد. بلكه به ريشه اين امور كه‏ عبارتست از يك حالت قلبی و فكری واعتقادی مربوط است. شما می‏پرسيد ايمان به چی؟ بگويم به خدا؟ بگويم ايمان به صفات خداوند؟ بگويم ايمان‏ به رسالت پيغمبر و نزول وحی بر او؟ بگويم ايمان به اينكه معادی هست؟
بله، همه اينها درست است ولی خود قرآن تمام اينها را در يك كلمه جمع‏ كرده است كه من فقط می‏خواهم آن را توضيح بدهم.

آن كلمه كلمه‏ای است‏ كه در اولين آيه سوره بقره به يك اعتبار و در سومين آيه آن به اعتبار ديگر ذكر شده است. در سوره بقره اينطور می‏خوانيم: «بسم الله الرحمن الرحيم* الم* ذلك الكتاب لاريب فيه هدی للمتقين‏* الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوة و مما رزقنا هم ينفقون».
در عبارت «الذين يؤمنون بالغيب» آنها كه به حقايق نهانی‏ ايمانی دارند، كلمه غيب يك كلمه است به جای چندين كلمه. ايمان به‏ خدا هست، ايمان به صفات پروردگار هست، ايمان به دستگيريهای نهانی و غيبی در يك شرايط معين هست.

گشودن درهای رحمت بی انتها در عرفه

عرفه


اگر كسى بتواند در روز عرفه خود را به «عرفات» یا به كربلا برساند، بهترین مكانها را براى دعا انتخاب كرده است. و گویا این روز مختص به دعاست
.

 بنابراین لازم است انسان، تمام توان خود را براى استفاده از این روز بزرگ آماده نموده و مهمترین كار در این جهت، بدست آوردن شرایط استجابت دعاست.

 اهمیت دعا در این روز به اندازه‏اى است كه روزه این روز را براى كسى كه روزه باعث ضعف او هنگام دعا مى‏شود ممنوع كرده‏اند، با این كه در روایات صحیحه آمده است كه، روزه آن، كفاره نود سال مى‏باشد.

 گفتیم بهتر است روز عرفه در عرفات یا كربلا دعا كند. باین جهت كه توقف در عرفات در این روز از اعمال حج بوده و روایات زیادى درباره پاداش زیارت امام حسین (علیه السّلام) در روز عرفه وارد شده است. مثلا در روایت صدوق از امام صادق آمده است.

خداوند متعال قبل از اهل عرفات براى زائرین قبر حسینى (علیه السّلام) جلوه كرده، نیازهاى آنان را برآورده، گناهانشان را بخشیده و آنان را به خواسته‏هایشان مى‏رساند. آنگاه نزد اهل عرفات آمده و با آنان نیز این گونه رفتار مى‏كند.

خود امام حسین (علیه السّلام) نیز به سرعت از انسان راضى شده، او را مى‏پذیرد و رحمت او گسترده است زیرا مى‏فرمود: احسان مانند باران است كه بر نیكوكار و بدكار مى‏بارد.

گشودن درهاى دعا از جانب خداى متعال كرامتى است كه هیچ مخلوقى توان چنین كارى را ندارد. درب دعا، درب بزرگى است كه با تمامى درهاى سعادت برابرى كرده، آسانتر از تمامى این درها بوده و در میان درهاى سعادت درى نیست كه بتوان با آن به تمامى اهداف جزئى و كلى، دینى و دنیوى و تمامى آرزوها و اهداف رسید.

آنگاه كه به درگاه من دعا مى‏كنى ترسان بوده، صورت خود را خاک آلوده كرده، و با عزیزترین جاهاى بدن براى من سجده نموده و با ایستادن در مقابل من برایم تواضع نما. با ترسى كه ناشى از عظمت من است و برخاسته از قلبى ترسان است با من مناجات كن

شرایط معنوى و قلبى دعا

در یک كلام داشتن ایمان حقیقى به خدا، صفات و نامهاى اوست. و آنگاه كه قلب بنده به خدا و به قدرت و علم، عنایت و جود و كرم و راستگویى او، و دعوت بندگان به دعاى خود، ایمان آورده و دعا كند، بدون شک به خواسته خود یا عوض خواسته خود مى‏رسد.

در هنگام نشستن براى دعا آرامش و وقار داشته و باندازه نشاط خود ذكرهایى را كه قبل از شروع دعا رسیده است بگوید. در ابتدا بطور اجمال به حمد خدا،«لا اله الا اللّه»گفتن و تمجید و ستایش او پرداخته و آنگاه صد بار تكبیر، صد بار «الحمد للّه» صد بار «سبحان اللّه»، صد بار«لا اله الا اللّه»گفته، صد بار«قل هو اللّه احد»و سوره «قدر» و بنابر روایتى صد بار «آیة الكرسى» خوانده و صد بار بر پیامبر و آل او صلوات بفرستد. و اگر باین مقدار نشاط نداشت مى‏تواند، فقط تكبیر و«لا اله الا اللّه»و «الحمد للّه» و «سبحان اللّه» گفته و صلوات بفرستد ولى باید همراه با حضور قلب، صدق و اخلاص باشد.

دعای عرفه

هنگام تكبیر گفتن این فرمایش امام صادق (علیه السّلام) در «مصباح الشریعه» را فراموش نكنیم: هنگام تكبیر گفتن تمامى موجودات آسمانى و زمینى را در مقابل بزرگى و شوكت خداوند كوچك شمار.

باید هنگام گفتن این الفاظ و اذکار، باندازه فهم خود معانى آن را در نظر داشته و تا آنجا كه مى‏توانیم مضمون این الفاظ را در خود به وجود آورده و در هنگام ذكر خداى متعال به یاد كس دیگرى بلكه به یاد دشمن او نباشیم زیرا در این صورت سزاوار خوارى و محروم شدن از احسان الهى خواهیم شد.

هنگام صلوات فرستادن بر پیامبر و آل او در نظر داشته باش كه خداوند صلوات فرستادن بر او را همراه با صلوات فرستادن بر خود ذكر فرموده و فرمانبردارى او را با فرمانبردارى خود پیوند زده است.

مواظب باشیم مبادا از بركات شناخت احترام او بى‏بهره بوده و از فواید صلوات او محروم شویم.

گشودن درهاى دعا از جانب خداى متعال كرامتى است كه هیچ مخلوقى توان چنین كارى را ندارد. درب دعا، درب بزرگى است كه با تمامى درهاى سعادت برابرى كرده، آسانتر از تمامى این درها بوده و در میان درهاى سعادت درى نیست كه بتوان با آن به تمامى اهداف جزئى و كلى، دینى و دنیوى و تمامى آرزوها و اهداف رسید

پس از این اعمال تا آنجا كه سر حال هستى، دعاهاى وارده را با حضور قلب، تدبر و فهم آنچه مى‏گویى، بخوان. دعاى امام حسین (علیه السّلام) با ملحقاتى كه بر آن افزوده‏اند را نیز ترک نكن و با جدیت و تلاش در پى فهم معانى آن باش. این ملحقات گرچه جزو دعاى امام حسین (علیه السّلام) نیست ولى مضامین عالى داشته و برخاسته از اندیشه‏هاى بلندى است. دعاى صحیفه سجادیه را نیز بخوان.

بهتر است دعاى امام صادق (علیه السّلام) را نیز خوانده و آنگاه حوائج خود را بخواه و هنگام دعا براى خود، برادران دینى بخصوص معلمین، پدر، مادر، و پدران و مادران آنها و سایر ارحام و ذوى الحقوق را مقدم كن. در حال دعا تا آنجا كه مى‏توانى سعى كن بهترین حالات از قبیل گریستن، زارى كردن، خوار شدن، و بستن دستها را داشته و بهترین سخنان را براى جلب رحمت و عطوفت بكار برى. در روایت آمده است كه خداوند به حضرت موسى، فرمود:

آنگاه كه به درگاه من دعا مى‏كنى ترسان بوده، صورت خود را خاک آلوده كرده، و با عزیزترین جاهاى بدن براى من سجده نموده و با ایستادن در مقابل من برایم تواضع نما. با ترسى كه ناشى از عظمت من است و برخاسته از قلبى ترسان است با من مناجات كن.

 و نیز روایت شده است كه به حضرت عیسى (علیه السّلام) وحى شد: عیسى از چشمهایت براى من اشک ریخته و با دلت برایم تواضع نما. عیسى در سختى‏ها از من كمک بخواه كه من غمزدگان را یارى نموده و نداى درماندگان را اجابت مى‏كنم. و من مهربانترین مهربانان هستم. (ترجمه‏المراقبات ص :  448 )

مؤمن و انفاقی شایسته خداوند غنی حمید

سوره بقره آیه 267: «یا ایها الذین آمنوا انفقوا من طیبات ما کسبتم و مما اخرجنا لکم من الارض ولا تیمموا الخبیث منه تنفقون و لستم باخذیه الا ان تغمضوا فیه و اعلموا ان الله غنی حمید؛ ای کسانی که ایمان آورده اید از قسمت های پاکیزه اموالی که از - طریق تجارت - به دست آورده اید و از آنچه از زمین برای شما خارج ساخته ایم - از معادن و منابع و درختان و گیاهان - انفاق کنید و برای انفاق، به سراغ قسمت های ناپاک نروید در حالیکه خود شما - به هنگام پذیرش اموال - حاضر نیستید آنها را بپذیرید، مگر از روی اغماض و کراهت و بدانید خداوند بی نیاز و شایسته ستایش است».

پیام آیه:
اولاً ایمان به خدا نیازمند پای بندی به دستورات اجتماعی و اخلاقی است و ثانیاً یک انسان با ایمان نه تنها باید التزام عملی خود را به فضایل اخلاقی در زمینه های گوناگون نشان دهد بلکه باید بهترین نمونه های اخلاق عملی را در زندگی از خود بروز دهد. به عنوان نمونه نه تنها یک مؤمن پای بند به مسأله انفاق است که باید به گونه ای عمل کند که اگر خودش به جای گیرنده انفاق بود با رضایت و خرسندی کامل آن را دریافت می کرد و ثالثاً توجه به اینکه انسان به چه خدائی ایمان آورده است نقش مؤثری در میزان پای بندی انسان به فضایل اخلاقی دارد، خدایی که بی نیاز و شایسته ستایش است باید انفاق در راه خدا نیز انفاقی شایسته و قابل تقدیر و تقویت کننده روحیه بی نیازی و عزت نفس باشد.

جمع بندی پیام ها:
انسان مؤمن آن خداوند کامل و بی نیاز مطلقی را که در دل قبول دارد در عمل نشان بدهد و اعمالش را مظهری از صفات کمال او قرار دهد.

مقایسه عبادت آتش توسط زرتشتیان و بت ها توسط اعراب جاهلی و نقد و تشریح آن

توحید ذاتی و توحید در خالقیت مستلزم توحید در عبادت نیست، اعراب جاهلیت از آن نظر غالبا موحد بودند «و لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض لیقولن الله»؛ و اگر از این کافران سؤال کنی آن کیست که آسمان ها و زمین را آفرید؟ جواب دهنده خداست (لقمان/25). اگر از آنها پرسیده شود آفریننده آسمانها و زمین کیست خواهند گفت: خدا. آنها بتها را خالق و آفریننده نمی دانستند بلکه معبود می دانستند. غالب بت پرستان جهان چنین بوده اند. علیهذا فرضا آیین زردشتی را از نظر توحید ذاتی و افعالی، آیینی توحیدی بدانیم کافی نیست که از نظر عبادت و پرستش نیز توحیدی بدانیم.
عبادت زردشتیان از قدیم الایام در آتشکده و در پیشگاه آتش بوده است. ماهیت این عمل چیست؟ آیا اینها واقعا اهورامزدا را در حضور آتش می پرستند، یا خود آتش را؟ همچنانکه عرب جاهلیت در عین اینکه می گفت «هؤلاء شفعاؤنا عند الله»؛ (کافران) گویند: که این بتان نزد خدا شفیع ما هستند (یونس/18). اینها شفیعان و وسائط ما در نزد خدا هستند، اقرار داشت که آنها را می پرستند: «ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفی»؛ ما این بتان را نمی پرستیم مگر برای اینکه ما را به درگاه خدا مقرب گردانند (زمر/3). ما اینها را نمی پرستیم جز برای اینکه ما را به خداوند متعال نزدیک کنند.

آتش در نزد ایرانیان:
آقای دکتر معین می گوید:... زرتشتیان را نظر به همین تقدیس آتش، ایرانیان مسلمان آتش پرست و آذرپرست خوانده اند، در صورتی که آتش به منزله خدای ویژه یا رب النوع مستقل نبوده است، چنانکه در میان آریائیان پیش از ظهور زردشت بوده، بلکه همان گونه که کعبه مورد ستایش مسلمانان است آتش نیز مورد توجه مزدیسنان بوده (مزدیسنا و ادب پارسی، ص386).

آتش به عنوان جوهر زندگانی موجودات:
ایضا می گوید: آتش در کمون کلیه موجودات و موالید طبیعت به ودیعت نهاده شده، جوهر زندگانی بشر و همه جانوران حرارت درونی یا غریزی است، منبع وجود و فعالیت افراد همین آتش است، آتش معنوی در نباتات و جمادات نیز ساری است.

نسبت "شرک در خالقیت" و "شرک در عبادت":
آقای دکتر معین در این گفتار خود دچار همان اشتباهی شده است که قبلا به آن اشاره کردیم، ایشان شرک در عبادت را با شرک در خالقیت اشتباه کرده اند خیال کرده اند که لازمه شرک در عبادت این است که آن چیزی که پرستش می شود در نظام آفرینش از نظر خلق و ایجاد مقامی داشته باشد و چون زردشتیان چنین مقامی در نظام آفرینش برای آتش قائل نبوده اند پس مشرک نبوده اند، اگر چنین است پس اعراب جاهلیت نیز مشرک نبوده اند، زیرا آنان نیز جز اینکه عملی که باید برای خدا صورت گیرد، یعنی نماز و قربانی، برای بتها انجام می دادند کاری نمی کردند. آنها هرگز بت هبل یا عزی و غیره را رب النوع مستقل نمی دانستند اشتباه دیگر ایشان این است که اگر چیزی وجودش خیلی مفید بود مانعی ندارد بشر او را پرستش کند.
آنچه زردشتیان در مورد آتش انجام می دهند تقدیس است نه تواضع و نه تعظیم ساده و نه قبله قرار دادن. تقدیس و تنزیه بودن یک عمل، کافی است برای اینکه عبادت شمرده شود، خواه توام با اعتقاد صریح به مقام ربوبیت مطلقه و یا رب النوعی باشد و یا نباشد.
گذشته از این، برخلاف ادعای آقای دکتر معین، زردشتیان برای آتش مقامی کمتر از رب النوع قائل نبوده و نیستند، برای آتش روحانیت و تاثیر معنوی و قدرت ماوراء الطبیعی قائل بوده و هستند

در چه مواقعی باید صلوات فرستاد ؟

صلوات ذکری است که بسیاری از ما با آن مأنوسیم و به حق که دل را تازه می‌کند و دهان را عطرآگین چرا که ابراز ارادتی است به بهترین بندگان خدا در طول دوران خلقت از ازل تا ابد، در مورد آثار و خواص آن بسیار خوانده‌ایم و شنیده‌ایم  و در اینجا به ذکر دو روایت اکتفا می‌کنیم.


صلوات

برترین عمل

1- قال رسول الله(ص): «... وجدنا أفضل الأعمالِ الصّلاة علیک و سقی الماءِ و حُبَّ علیٍ بن أبی طالبٍ».(1)

راوی می‌گوید: پس از نماز صبح، پیامبر اکرم(ص) رو به جمعیت کرد و فرمود: دیشب عمویم «حمزه» و برادرم جعفر طیّار را بخواب دیدم و از آنان پرسیدم، کدام عمل برتر است؟ آنان پاسخ دادند: ما یافتیم که برترین اعمال، صلوات بر شما، آب دادن، و محبت علی بن أبی طالب(ع) است.

2- محبوب‌ترین عمل

2- قال رسول الله(ص): قلتُ لجبرئیل(ع)، أیّ الأعمال أحبُّ؟ قالَ: الصّلاةُ علیک یا محمّدُ و حبُّعلی بن ابی طالبٌ.(2)

پیامبر اکرم(ص) فرمود: از جبرئیل پرسیدم – محبوب‌ترین عمل، کدام است؟ پاسخ داد: صلوات و درود بر شما – و محبت علی بن أبی طالب(ع).

مواردی که باید صلوات فرستاد

خوب حال این عمل برتر و محبوب را در چه مواردی باید انجام داد ؟ این است سؤالی که در صدد پاسخش هستیم .

1- هنگام یادآوری نام پروردگار:

- عَنِ الرّضا(ع) قال: له رجلٌ ما معنی قولُهُ تعالی و ذَکر اسمَ ربّه فصلّی؟

قال: کلّما ذَکر اسمَ ربّه فصلّی علی محمّدٍ وآله(ص).(3)

مردی از امام هشتم(ع) از تفسیر آیه «وذکر اسم ربه فصلّی» سؤال کرد، امام فرمود: مراد این است که هرگاه نام پروردگار متعال، بر زبان آمد بر محمّد و آل محمّد درود و صلوات، تقدیم شود.

امام صادق(ع) فرمود: لازم است بر هر یک از شما که هنگام اظهار حاجت در پیشگاه خداوند بزرگ، با ستایش الهی آغاز کند. و به تمجید پیامبر و آل او بپردازد. و سپس به تقصیرها و گناهان خود اعتراف کند و پس از آن «حاجت» خود را میان نهد

2- هنگام شنیدن نام پیامبر اسلام(ص)

- قال النّبیّ(ص): البخیلُ حقّاً إذا ذُکرتُ عندهُ فَلَم یُصلّ علیّ.(4)

پیامبر اکرم(ص) فرمود: بخیل واقعی کسی است که نام مرا بشنود و بر من «صلوات» نفرستد.

3- هنگام شنیدن نام سایر أنبیاء(ع)

- عن معاویةَ بن عمّارٍ قالَ: ذکرتُ عندَ أبی عبداللهِ الصّادق(ع) بعضً الأنبیاء فصلّیتُ علیه، فقال: إذا ذکرتَ أحداً منَ الانبیاء فابدَا بالصّلوة علی محمّدٍ ثمَّ علیه «صلّی اللهُ علی محمّدٍ وآله و علی جمیع الأنبیاء.(5)

معاویة بن عمّار می‌گوید در محضر امام صادق(ع) نام برخی از انبیاء را به میان آوردم و بر او درود و صلوات فرستادم امام فرمود: وقتی که نام یکی از انبیاء را بر زبان آوردی، اوّل بر «محمّد» صلوات بفرست و سپس بر آن نبی (و سپس امام بر زبان آورد) «صلّی الله علی محمد وآله و علی جمیع الأنبیاء» درود خدا بر محمد و آل او و بر همه انبیاء باد.

4- در آغاز دعا

- قال الصّادق(ع): إیّاکم أن یَسلَ أحدٌ منکم ربّهُ شیئاً مِن حوائج الدّنیا والآخرة حتّی یبدَأً بِالثّناء علی الله تعالی و المِدحةِ له و الصّلوة علی النِّبیِ وآله ثمّ الاعترافِ بالذّنبِ ثمّ المسئلة.(6)

امام صادق(ع) فرمود: لازم است بر هر یک از شما که هنگام اظهار حاجت در پیشگاه خداوند بزرگ، با ستایش الهی آغاز کند. و به تمجید پیامبر و آل او بپردازد. و سپس به تقصیرها و گناهان خود اعتراف کند و پس از آن «حاجت» خود را میان نهد.

صلوات

5- هنگام بوییدن گل

- عن مالکٍ قالَ: ناوَلتُ الصّادق(ع) شیئاً مِنَ الرّیاحینَ فاخذه فشمَّه و وضعهُ علی عینیهِ ثمّ قال: مَن تناولَ ریحانةً فشمّها و وضع‌ها علی عینیهِ، ثم قالَ: اللهمّ  صلّ علی محمّدٍ وآل محمّدٍ لم یقَع علی الأرض حتّی یُغفر له.(7)

مالک جهنی می‌گوید: دسته گلی را به امام صادق(ع) داد، آن را بر گرفت و بویید و بر دیدگان نهاد و گفت کسی که گلی را ببوید و بر دیده نهد و سپس بگوید: اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد آن گل بر زمین نمی‌افتد، جز آن که خداوند، وی را بیامرزد.

6- شب جمعه

- عن النّبیّ(ص) قال: الصّدقة لیلةَ الجمعةِ و یوم‌ها بألفٍ والصّلاةُ علی محمّدٍ وآله لیلة الجمعةِ بألفٍ منَ الحسنات.(8)

پیامبر اکرم(ص) فرمود: صدقه دادن در روز جمعه و شب آن هزار برابر پاداش دارد و نیز پاداش صلوات بر محمّد وآل محمّد در شب جمعه هزار حسنه است.

7- هنگام فراموشی

- عن أبی عبدالله(ع) قال: انّ الشّیطانَ و کلَ به اختلاس الحدیثِ فیُنسیهِ مِن اعوانهِ یقالُ لهُ خلاسٌ فاذا أرادَ أحدکم أن یحدثَ بالحدیثِ فَنَسیهُ فلیدعُ الله تبارک و تعالی و لیُصلّ علی النّبیّ و لیعلنَ الخنّاس فانّه سیاتیهِ الحدیثُ إن شاء اللهُ و إن لم یذکرهُ کانَ ذکراللهِ تبارک و تعالی و الصّلاة علی النّیّ عوضاً من الحدیثِ.(9)

امام صادق(ع) فرمود: شیطان یکی از یاران خود را بر آدمی می‌گمارد تا آنچه را که در خاطر دارد از وی بگیرد  او را به فراموشی و نسیان وا دارد و همکار شیطان که «خناّس» نام دارد به مسئولیت مربوطه، همت می‌گمارد پس هرگاه کسی خواست مطلبی را به نظر آورد و احساس کرد که آن را فراموش کرده است، دست به دعا بردارد و حضور آن را از خدا بخواهد و بر «محمّد وآل» او درود بفرستد و «خنّاس» (شیطان) را لعنت کند این عمل موجب ذکر و به یاد آمدن آن مسأله می‌گردد و اگر به یادش نیامد ذکر و یاد خدا و صلواتی را که بر زبان آورده است به جای همان مطلب فراموش شده پاداش الهی دارد.

ابن عباس مفسر معروف در تفسیر آیه «یا أیّها الذین آمنوا...» فرمود: در نماز، در مسجد و در هر جا که هستید و در خطبه‌ی عقد ازدواج، صلوات بر او را فراموش نکنید

8- هنگام طنین (صدای) گوش

- قال رسول الله (ص): إذا ظنت اُذنُ أحدکم فلیصلّ علیّ ولیقل ذِکرالله خیر مِن ذکری.(10)

پیامبر اکرم (ص) فرمود: هنگامی که گوش کسی به صدا درآید، بر من صلوات فرستد و بگوید که یاد خدا از یاد من بهتر است.

9- خطبه ازدواج و در همه‌ی احوال

- عن ابنِ عبّاسٍ عندَ قوله تعالی: «یایی‌ها الّذینَ آمنوا صلّوا علیه و سلموا تسلیماً» قالَ اُثنوا علیه فی صلاتِکم و مساجدکم و فی کلّ وفی خِطبةِ النّساءِ فلا تنسَوه.(11)

ابن عباس مفسر معروف در تفسیر آیه «یا أیّها الذین آمنوا...» فرمود: در نماز، در مسجد و در هر جا که هستید و در خطبه‌ی عقد ازدواج، صلوات بر او را فراموش نکنید.

10- هنگام از دست رفتن و یا نابودی چیزی

- قال رسول الله(ص): اذ هالک امر فقُل اللّهم صل علی محمّد وآل محمّد.(12)

پیامبر اکرم فرمود: هنگامی که چیزی از بین رفت بگو اللّهم صل علی محمّد وآل محمّد.

البته ذکر صلوات در هر حالی امری است نیکو و پسندیده و بهتر است به آن اهتمام ورزیم و از برکات بی شمارش بهره بریم.

 

پی نوشت ها :

1- احقاق الحق، شهید علامه نورالله ششتری، ج 7، ص 268.

3- تفسیر الصّافی، فیض کاشانی ص ... ذیل تفسیر سوره ی أعلی.

4- سفینة البحار، ماده صدا – کنزالعمال، ج 1، خبر 2142.

5- أمالی صدوق، جلسه ی 60.

16- سفینة البحار، ماده دعا.

7- لئالی الأخبار، ج 2، ص 157- نوشته تویسرکانی.

8- وسائل الشیعه، ج 5، ص 91 – حدیث چهارم.

9- مشکاة الأنوار، ص 108.

10- جلاء الإفهام، ابن قیم، ص 240، و 23، 237.

11- همان.

12- نورالثقلین، ج 3، ص 589.

مؤمن و انفاق در راه خدا - شرط حضور با سربلندی و افتخار در آخرت

سوره بقره آیه 254: «ای کسانی که ایمان آورده اید از آنچه به شما روزی داده ایم، انفاق کنید پیش از آنکه روزی فرا رسد که در آن نه خرید و فروشی است که بتوانید سعادت و نجات از کیفر را برای خود خریداری کنید و نه دوستی و رفاقت های مادی سودی دارد و نه شفاعت زیرا شما شایسته شفاعت نخواهید بود و کافران خود ستمگرند هم به خودشان ستم می کنند و هم به دیگران.»

پیام آیه:
اولاً یک انسان با ایمان در زمینه های گوناگون اجتماعی ممکن است تکالیف و وظایفی داشته باشد که بدون آنها نمی تواند در انتظار برخورداری از آثار و برکات ایمانش در دنیا و آخرت باشد
و ثانیاً آنچه نشانگر حقیقت ایمان به خداست، پای بند و التزام عملی به دستورات الهی است و انفاق و کمک به دیگران - خواه کمک مادی یا معنوی - یکی از آن دستورات است
و ثالثاً یک انسان با ایمان پیوسته رنگ و بوی توحید را در همه ابعاد زندگی فردی و اجتماعی احساس می کند و حتی در مسأله انفاق به دیگران باید توجه داشته باشد که آنچه را که می دهد روزی خداست که نصیبش شده است و او تنها یک ابزار و وسیله برای رساندن آن به دست دیگران است وگرنه دهنده و گیرنده خداست و هم اوست که پاداش می دهد
و پیام آخر این که زندگی جهان آخرت از لابلای زندگی پرفراز و نشیب دنیا می گذرد و قیامت باشکوه و آخرت سرشار از پاداش ها و نعمت های جاودان خداوند محصول گفتار و رفتار و اندیشه انسان از همین دنیاست.

این آیه تصریح می کند که اندیشه جدایی دنیا و آخرت و کارهای دنیایی و کارهای اخروی اندیشه ای ناصحیح و پنداری بیش نیست و ایمان که گزینه یک انسان مؤمن است مسئولیت او را در مجموع زندگی دنیا و آخرت ترسیم می کند و به حضور او در جامعه جهت می دهد . حضوری با احساس همدردی با دیگران و تلاش و کوشش برای پاسخگوئی به نیازهای آنان بدون اینکه سرسوزنی از محور توحید دور شود یا بیراهه رود.
یک انسان با ایمان خداوند را در صحنه انفاق به دیگران همانگونه می بیند و حضورش را می یابد و احساس می کند که در صحنه خلوت و عبادت پنهان برای او این احساس را دارد. این یعنی ایمان مورد امضای قرآن و توحیدی که باید دل و جان مؤمن از آن سرشار باشد.

برخی دعاها را خدا به دل ما می اندازد

برخی دعاها را خدا به دل ما می اندازد

عرفه


دعا، درون مایه و ذات اصلی عبادت است و حقیقت آن، توجه به خدای متعال و درخواست رحمت و عنایت اوست. خدا نزدیک است و صدای مردم را می شنود.
دعا به معنای صدا زدن و درخواست و نیز حاجت خواهی از خداوند است و جزو مهمترین عبادتهاست. شخصی که خدا را صدا می زند در بسیاری اوقات از او درخواستی هم می کند. در اینجا می خواهیم به تفاوت درخواست از خدا با درخواست از دیگران کمی توجه کنیم و به مقایسه حالت خود کم بینی در این دو درخواست بپردازیم.

دعا، درون مایه و ذات اصلی عبادت است و حقیقت آن، توجه به خدای متعال و درخواست رحمت و عنایت اوست. خدا نزدیک است و صدای مردم را می شنود. مردم را هم به صدا زدن خود دعوت کرده و عواقب بد دعا نکردن را هم گوشزد کرده است:

«وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی‏ وَ لْیُۆْمِنُوا بی‏ لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ»؛ (بقره، 186) ؛ چون بندگان من در باره من از تو بپرسند ، بگو که من نزدیکم و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ می دهم پس به ندای من پاسخ دهند و به من ایمان آورند تا راه راست یابند.

وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونی‏ أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذینَ یَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی‏ سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ (غافر، 60) ؛

پروردگارتان گفت : بخوانید مرا تا شما را پاسخ گویم آنهایی که از پرستش من سرکشی می کنند زودا که در عین خواری به جهنم در آیند .

با دقت در معنای دعاء در می یابیم که گفتن یک «یا الله» هم دعاست زیرا در آن خدا را صدا زده ایم و همین کار جزو عبادتهای مهم است؛ اما بسیاری از اوقات در ضمن این صدا زدن حاجتی را هم که داریم بیان می کنیم و آن را درخواست می کنیم. اگر این درخواست ما حقیقی باشد و لقلقه زبان نباشد، خدا هم وعده استجابت داده است و تخلف نمی کند؛ اما درباره زمان آن تعهدی نکرده است. بنابراین اگر با رعایت آداب، دعا کنیم حتما استجابت خواهد شد؛ اما به بهترین صورت و در بهترین زمان؛ در دنیا یا در آخرت.

خدا دعوتی عمومی کرده است که نامش را صدا بزنند. او از اصرار و مراجعه مردم به خود سردرگم نمی شود. از اینکه مردم از یکدیگر درخواست کنند بدش می آید و دوست دارد همه از او درخواست کنند

اما درخواست از مردم ظاهرا با درخواست از خدا شباهت هایی دارد، بنابراین مناسب است که درباره تفاوتهای این دو درخواست قدری بیندیشیم:

شکی نیست که وقتی از کسی چیزی می خواهیم و نداری یا ناتوانی خود را در برابر او ابراز می کنیم، دچار ضعف شخصیتی می شویم. به این معنا که در خود کمبودی حس می کنیم که به وسیله شخص مقابلمان برطرف می شود؛ اما برای همیشه حالتی از حقارت را در ما ایجاد می کند. هرچه این درخواستها تکرار شود حس حقارت را در ما مستقر تر می کند. حس خود کم بینی که هر کس در اثر درخواست از دیگران در وجود خود حس می کند، حالتی درونی و روشن است و نیاز به شرح ندارد.

هنگام دعا کردن هم حس خود کم بینی در ما پیدا می شود یا نه؟

برای پاسخ به این سۆال لازم است مقایسه ای میان خدا و انسانهای همنوع خود کنیم. در حقیقت بین این دو درخواست تفاوت اساسی برقرار است. اصل وجود ما از خداست و نیز بازگشت ما نیز همان خداست. در جهت عکس، دیگران نه اصل وجود ما هستند و نه بازگشت ما به آنهاست.

پخش مراسم ،دعای عرفه ، شبکه تلویزیونی ،اینترنتی، لبیک

خدا از همه دیگران و حتی از رگ گردنمان به ما نزدیکتر است. حائل بین ما و امور قلبی ماست.(1) خدا آشنا ترین آشنایان ماست و همه ارکان و تار و پود وجود ما را در بر گرفته است. چه کسی می تواند ادعا کند که مانند خداست؟ روشن است که درخواست از چنین حقیقتی چقدر متفاوت است با درخواست از یک انسان دیگر مثل خود ما. 

حالت ما در شکر خدا ابراز ارادت و کوچکی در برابر یک شخص مانند خودمان نیست؛ بلکه در برابر پادشاه هستی که در همه چیز حتی در درون ما حاضر است. احساس شکر و اظهار کوچکی که در پیشگاه این خدا در ما پیدا می شود، حقیر کننده نیست. حس خودکم بینی به ما نمی دهد؛ بلکه مایه عزت نفس و سرفرازی در برابر دیگران است.

خدا دعوتی عمومی کرده است که نامش را صدا بزنند. او از اصرار و مراجعه مردم به خود سردرگم نمی شود. از اینکه مردم از یکدیگر درخواست کنند بدش می آید و دوست دارد همه از او درخواست کنند(2) حتی بسیاری از دعاها را هم خود او به دل ما می اندازد که از او بخواهیم.(3)

قطعی ترین وقایع آینده را هم خدا می تواند بخاطر دعای ما تغییر دهد. (4)

دعا کردن به پیشگاه خدا در حقیقت اتصال به منبع اصلی همه خیرهاست. او که حی مطلق است ما را زنده می کند. خدا ایمنی بخش و مطلقا آرام است؛ در نتیجه ارتباط با او شفابخش بیماری هاست (5)

برای درخواست کردن از مردم لازم است آبروی خود را خرج کنیم(6) پس اگر پذیرفته شود، مجانی نیست چون بهایش را با آبرویمان پرداخته ایم و اگر پذیرفته نشود، در حقیقت ضرر کرده ایم؛ اما درخواست از خدا، بجز آنکه خودش یک عبادت می باشد و مایه برکت در زندگی ماست؛ حتما در بهترین صورت در دنیا - یا بهتر از آن در آخرت- استجابت می شود. (7)

گفتن یک «یا الله» هم دعاست زیرا در آن خدا را صدا زده ایم و همین کار جزو عبادتهای مهم است؛ اما بسیاری از اوقات در ضمن این صدا زدن حاجتی را هم که داریم بیان می کنیم و آن را درخواست می کنیم. اگر این درخواست ما حقیقی باشد و لقلقه زبان نباشد، خدا هم وعده استجابت داده است و تخلف نمی کند

نکته پایانی

با اینکه به طور کلی درخواست کردن از مردم مورد پسند خدا نیست اما در کلمات معصومین علیهم السلام در یک مورد ظرافت و در یک مورد استثناء وجود دارد:

الف) در خواست از مومنان

اگر شخص مۆمنی مشکل خود را به شخص مومن دیگری بگوید در حقیقت به خدا گفته است:

 أَیُّمَا رَجُلٍ مُۆْمِنٍ شَكَا حَاجَتَهُ وَ ضُرَّهُ إِلَى مُۆْمِنٍ مِثْلِهِ كَانَتْ شَكْوَاهُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَل (8)

ب) علم آموزی

پیامبر و اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین نهی کرده اند که عده ای از مردم از ترس حقارت، دنبال دانش نروند و از دانایان سوال نکنند زیرا شرافت علم و واجب بودن طلب علم به حدی زیاد است که بر کوچک شدن شاگرد نزد استاد ارجحیت دارد لذا عاقلانه و واجب است که مردم این فروتنی در برابر استاد را تحمل کنند و سۆالهای علمی خود را بپرسند تا جواب بگیرند( 9)

لازم به دقت است که علم آن است که راه زندگی را برای انسان روشن کند و او را به احکام و اخلاق و باورهای درست دینی برساند و از گمراهی و کجروی در زندگی باز دارد. بنابراین سۆالهای بیجا پرسیدن و پیگیری مسائلی که حقیقتا به کار انسان نمی آید کاری است مذموم و علم طلبی محسوب نمی شود.

 

پی نوشت ها :

1.آیات 16 سوره ق و 24 انفال

2. اصول کافی، باب الالحاح فی الدعاء و وسائل الشیعه، جلد 9، باب کراهة المسألة مع الاحتیاج

3.اصول کافی، باب الهام الدعاء

4.همان، باب فضل الدعاء

5.همان، باب أن الدعاء شفاء من کل داء

6.همان، باب من اعطا بعد المسألة

7.همان، باب من ابطأت علیه الاجابة

8. روضه کافی، حدیث محاسبة النفس

9. نهج البلاغه، حکمت

معنی عصمت ائمه

سؤال مطرح شده که:. .. معصوم یعنی چه؟
آیا این، ساخته منطق ما شیعه است یا مبانی دارد و ما پرورشش داده و بهترش کرده ایم؟ اصولا آیا به کسی معصوم می گوئیم که گناه نکند یا کسی که علاوه بر گناه، اشتباه هم نکند.
مرحوم میرزا ابوالحسن خان فروغی در مسئله عصمت مطالعات مخصوص و عقاید خاصی داشت و خیلی هم مفصل و تمیز صحبت می کرد، عصمت را یک جور دیگری تعریف می کرد. می گفت معصوم کسی نیست که گناه نکند. ما خیلی افراد را داریم که در زندگیشان گناه نکرده اند اما به آنها معصوم نمی گویند. حالا به آن منطق کاری نداریم. اما اگر معصوم کسی است که باید اشتباه هم نکرده باشد، ما می بینیم از ائمه دوازگانه بیش از دو نفرشان خلافت نکردند: حضرت علی و حضرت امام حسن به مدت خیلی کوتاهی. و شک نیست که اینها در امر خلافت و اداره مملکت اشتباهاتی کردند و به لحاظ منطق تاریخ بحثی در این اشتباهات نیست. و این، با آن تعریف معصوم جور در نمی آید.
مثلا حضرت امام حسن کسی را که مأمور کرد با معاویه بجنگد عبیدالله ابن عباس بود. یا خود حضرت امیر که عبدالله ابن عباس را حاکم بصره کرد اگر می دانست که این آدم یک چنان رسوایی به بار می آورد و آنطور کثافتکاری می کند، مسلم این کار را نمی کرد. پس مسلم این مطلب را نمی دانست یعنی قبلا فکر می کرد که او بهترین کسی است که برای این کار انتخاب کرده و بعد خراب از آب در آمد. و اگر تحقیق بیشتری درباره دوره حکومت حضرت بکنیم حتما خیلی از این مسائل هست و به لحاظ تاریخی هیچ ایرادی ندارد ولی با این تعریف عصمت جور در نمی آید.

جواب: معنی عصمت
یک وقت هست که انسان اینطور فکر می کند که عصمت یعنی اینکه خداوند افراد مخصوصی از بشر را همیشه مراقبت می کند که هر وقت اینها تصمیم می گیرند گناهی را مرتکب شوند، فورا جلویشان را می گیرد. مسلم است که عصمت به این معنی نیست و اگر هم باشد برای کسی کمالی نیست. اگر کودکی را یک کسی همیشه مراقب باشد و هیچگاه نگذارد که او کاری را که نباید بکند انجام دهد و مانعش باشد، این، کمالی برای آن کودک شمرده نمی شود.
ولی یک مطلب دیگر هست که از قرآن کریم استنباط می شود و آن اینکه ما می بینیم که قرآن درباره حضرت یوسف در آن تنگنایی که آن زن از او کام طلبی می کرد می گوید: «و لقد همت به»؛ آن زن آهنگ یوسف را کرد «و هم بها لولا ان رءا برهان ربه» (سوره یوسف، آیه 24)؛ و یوسف هم اگر نبود که دلیل پروردگار مشهودش بود، آهنگ او را می کرد.

یعنی او هم یک بشر بود، یک جوان بود و غریزه داشت. آن زن به طرف یوسف رفت ولی یوسف به طرف او نرفت، یوسف هم اگر نبود که داشت یک شهودی می کرد، به سوی او می رفت. یوسف به حکم اینکه با ایمان بود و ایمان او یک ایمان کامل و در حد ایمان شهودی بود و بدی و زیان این کار را می دید، همان ایمانی که خدا به یوسف داده بود، مانع و نگهدارنده او از این کار بود.
هر فردی از افراد ما بدون آنکه یک قوه ای به زور جلوی ما را گرفته باشد، از بعضی لغزشها و گناهها معصوم هستیم به خاطر کمال ایمانی که ما به خاطر آن گناهان داریم. مثلا خود را از بالای پشت بام یک ساختمان چهار طبقه پرت کردن یا خود را داخل آتش انداختن یک گناه است اما ما این گناه را هرگز مرتکب نمی شویم چون خطر و زیان آن برای ما ثابت و مجسم است.
می دانیم دست به برق گرفتن همان و جان تسلیم کردن همان. فقط وقتی این گناه را مرتکب می شویم که از آن خطر چشم پوشیده باشیم. ولی یک بچه دست به آتش می زند. چرا؟ چون خطر این گناه آنچنان که برای ما مسجل است برای او مسجل نیست. یک نفر آدم عادل ملکه تقوا دارد و به همین جهت بسیاری از گناهان را اصلا انجام نمی دهد. همان ملکه به او در این حد عصمت می دهد.

بنابراین عصمت از گناه بستگی دارد به درجه ایمان انسان به گناه بودن آن گناه و خطر بودن آن خطر. ما گناهان را تعبدا پذیرفته ایم که گناه است یعنی می گوئیم چون اسلام گفته است شراب نخور ما نمی خوریم، گفته قمار نکن نمی کنیم. کم و بیش هم می دانیم که بد است اما آنچنان که خطر "خود را در آتش انداختن" بر ایمان مجسم است، خطر این گناهان برای ما مجسم نیست.
اگر ما همان اندازه که به آن خطر ایمان داریم به خطر این گناهان نیز ایمان می داشتیم، ما هم از این گناهان معصوم بودیم. پس عصمت از گناه یعنی نهایت و کمال ایمان. آن کسی که می گوید: «لو کشف الغطاء ما ازددت یقینی»؛ اگر پرده هم برافتد بر یقین من افزوده نمی شود، قطعا معصوم از گناه است. او در این سوی پرده هم پشت پرده را مجسم می بیند. یعنی مثلا او حس می کند که با یک دشنام دادن در واقع عقربی برای جان خود آفریده، و به همین دلیل چنین کاری نمی کند.

در اینکه قرآن نیز از ایمانهایی در این درجه یاد می کند شک نیست. و لهذا عصمت نسبی است یعنی مراتب و درجات دارد. معصومین نسبت به آن چیزهایی که برای ما گناه است و گاهی مرتکب می شویم و گاهی اجتناب می کنیم، معصوم هستند و هرگز گناه نمی کنند ولی آنها هم مراحل و مراتبی دارند و نیز همه مثل همدیگر نیستند.
در بعضی از مراحل و مراتب آنها مثل ما هستند. در این مرحله همانطور که ما نسبت به گناهان عصمت نداریم، آنها در آن مراحل و مراتب عصمت ندارند. از آن چیزی که ما آنها را گناه می شماریم آنها معصوم هستند ولی چیزهایی برای آنها گناه است که برای ما حسنه است چون ما به آن درجه نرسیده ایم.
مثلا اگر یک شاگرد کلاس پنجم یک مسئله کلاس ششم را حل کند برای او فضیلت است و جایزه دارد اما اگر همان مسئله را شاگرد کلاس نهم حل کند چیزی برایش شمرده نمی شود و ارزشی ندارد.

چیزهایی که برای ما حسنات است، برای آنها گناه است. اینست که ما می بینیم قرآن در عین حال به انبیاء نسبت عصیان می دهد: «و عصی آدم ربه» (سوره طه آیه 121)، یا به پیغمبر (ص) می گوید: «لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر» (سوره فتح آیه 2).
اینها می رساند که عصمت یک امر نسبی است، او در حد خودش و ما در حد خودمان. پس ماهیت عصمت از گناه بر می گردد به درجه و کمال ایمان. انسان در هر درجه ای از ایمان باشد، نسبت به آن موضوعی که نهایت و کمال ایمان را به آن دارد یعنی در مرحله «و لولا ان رءا برهان ربه» است، قهرا عصمت دارد. نه اینکه شخص معصوم هم مثل ماست، هی می خواهد برود به طرف معصیت، ولی مأموری که خدا فرستاده دستش را می گیرد و مانع می شود.

اگر اینطور باشد هیچ فرقی بین بنده و امیرالمؤمنین نیست چون هم من به طرف گناه می روم و هم او، منتها برای او یک مأمور فرستاده اند که مانع می شود ولی برای من مأمور نفرستاده اند. اگر مأمور خارجی مانع گناه کردن انسان شود که هنر نشد. مثل اینست که شخصی دزدی می کند و من دزدی نمی کنم ولی من که دزدی نمی کنم به خاطر اینست که همیشه پاسبانی همراه من است. در این صورت من هم مثل او دزد هستم با این تفاوت که او دزدی است که پاسبان جلویش را نگرفته و من دزدی هستم که پاسبان جلویم را گرفته. این، هنری نیست.

مسئله عمده در مسئله عصمت، عصمت از گناه است. عصمت از خطا مسئله دیگری است که آن نیز دو گونه است. یکی مسئله خطای در تبلیغ احکام است که بگوئیم پیغمبر احکام را برای ما بیان کرده است ولی شاید اشتباه کرده، شاید خدا به گونه ای به او وحی کرده و او اشتباها به گونه ای دیگر گفته همانطور که ما اشتباه می کنیم، به ما می گویند برو این پیغام را برسان، بعد ما می رویم عوضی می گوئیم. یعنی اصلا اعتمادی به گفته پیغمبر نیست از باب اینکه ممکن است اشتباه کرده باشد. قطعا چنین چیزی نیست.

علم غیب در سینه امامت

علم غیب در سینه امامت

غیب

یكى از دلائل آشكار نبوت و یا امامت، خبرهاى است غیبى كه از جانب خداوند متعال در اختیار ایشان قرار مى گیرد.

اینگونه اخبار در قرآن مجید و سخنان پیامبر بزرگوار اسلام صلى الله علیه و آله و پیشوایان معصومین علیهم السلام بطور گسترده ذكر شده است .

یادآورى و مطالعه اینگونه روایات علاوه بر اینكه سبب شناخت بهتر پیشوایان دین مى گردد، زیرا طبیعت هر انسانى با شناخت كمالات رهبران خود به طرف آنها جذب مى شود، علاقه او بیشتر شده و این علاقه معنایش اطاعت و هماهنگى با رهبران دینى است كه پایه هر موفقیتى به شمار مى رود.

گذشته از این امر، پیشگوئی هاى رهبران دینى در حد یك معجزه سبب تقویت ایمان و باور قلبى مردم به حقانیت دین و رهبرى آن مى گردد.

بحث در مورد علم غیب و اینكه آیا این علم منحصر به خداوند متعال است و دیگران از آن بهره اى ندارند و یا اینكه دیگران نیز مى توانند داراى این علم باشند بحثى گسترده است. هیچ كس نباید در این امر تردید داشته باشد كه خداوند متعال قادر است بخشى از علوم خود را هر قدر كه صلاح بداند در اختیار اولیاء خود قرار دهد، همچنانكه در قرآن مجید به پاره اى از آنها اشاره نموده است .

مثلا در مورد پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله مى فرماید: «عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احدا الا من ارتضى من رسول (جن/26)؛ خداوند داناى غیب است و هیچكس را بر غیب خویش آگاه نمى كند مگر آنكه را كه مورد رضاى او باشد».

و آیات دیگرى كه بطور عموم و یا خصوص ، این حقیقت را اعلام مى دارد كه خداوند متعال هرگاه صلاح بداند برخى از بندگان خود را از غیب آگاه مى سازد.

بنابراین آیاتى كه علم غیب را منحصر در خداوند متعال مى داند مثل آیه مباركه ی «قل لا یعلم فى السماوات و الارض الغیب الا الله و ما یشعرون (نمل/66)؛ بگو در میان آسمانها و زمین كسى جز خداوند غیب را نمى داند»، و آیاتى نظیر آن معنایش این است كه منبع غیب خداوند است و كسى جز از طریق او نمى تواند بر آن آگاهى یابد، بنابراین هیچ منافاتى ندارد كه غیبها در نزد حضرت حق باشد و او برخى از اولیاء خود را از آن مطلع گرداند.

شیعه كه خاندان پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله را عالم به برخى از غیبها مى داند، فقط به عنوان برگزیدگان و بزرگانى كه مورد رضاى خداوند بوده اند و از حضرت حق جل و علا كسب فیض كرده اند، مى باشد نه بعنوان علم ذاتى كه مختص به ذات اوست و در آن شریكى ندارد

آرى عالم به غیب در حقیقت خداوند متعال است كه علم او ذاتى و از دیگرى گرفته نشده است و اما علوم سایر انبیاء و اولیاء اكتسابى و برگرفته از آن كانون غیب است .

 

حقیقت علم غیب

در قرآن كریم مى خوانیم: «و كل شى ء احصیناه فى امام مبین(یس/12)؛ همه چیز را در پیشواى آشكار جمع آورى كرده ایم».

از امام باقر علیه السلام روایت است كه فرمود: چون این آیه بر پیامبر اكرم نازل شد، ابوبكر و عمر از جا برخاسته گفتند: اى رسول خدا آیا منظور تورات است؟

فرمود: خیر.

گفتند: انجیل است؟

فرمود: خیر.

گفتند: قرآن است؟

فرمود: خیر.

در این میان امیرالمۆمنین على بن ابیطالب علیه السلام وارد شد، پیامبر اكرم فرمود: این همان است ، اوست آن امام كه خداوند تبارك وتعالى علم هر چیزى را در او جمع كرده است.(1)

امام علی
فراگیرى از صاحب علم

بعد از جنگ جمل وقتى حضرت امیر علیه السلام در ضمن خطبه اى به برخى از حوادث آینده خبر داد یكى از یاران آن حضرت با تعجب گفت: یا امیرالمۆمنین! به شما علم غیب داده شده است. شاید او منظورش این بود كه علم غیب مختص خداوند است.

على علیه السلام در حالیكه تبسم مى كرد، فرمود: این علم غیب نیست، بلكه آموختن و فراگیرى است از صاحب علم (یعنى رسول خدا).(2)

و از آنجا كه دانستن علم غیب در نظر بسیارى معنایش این بود كه او شریك خداوند است در دانستن غیب، و دانستن علم غیب را از صفات الهى مى شمرند. به این جهت در برخى روایات، این موضوع را انكار مى كردند و مى فرمودند: این علم غیب نیست ، بلكه علمى است كه از پیامبر اكرم فرا گرفته ایم.

در روایت دیگرى مردى بنام یحیى بن عبدالله به امام هفتم علیه السلام گفت: فدایت شوم اینان مى پندارند كه شما علم غیب میدانى !

حضرت فرمود: سبحان الله، دستت را بر سرم بگذار، بخدا قسم تمامى موهاى سرم(از تعجب) سیخ شد. سپس فرمود: نه بخدا قسم، چیزى نیست مگر آنچه از پیامبر اكرم ارث برده ایم.(3) یعنى آنچه ما مى دانیم علم ذاتى نیست بلكه برگرفته از خداوند است.

 

همه علم كتاب نزد ماست

سدیر گوید: من و ابوبصیر و یحیى بزاز و داود بن كثیر در منزل امام صادق علیه السلام بودیم كه دیدیم حضرت با حالت خشم آمد وقتى نشست فرمود:

شگفتا از كسانى كه مى پندارند ما علم غیب داریم، جز خدا كسى غیب نمى داند، من مى خواستم خدمتكار را تنبیه كنم،گریخت و من نمى دانم در كدام اتاق رفته است !

سدیر گوید: وقتى حضرت از مجلس برخاست و به داخل منزل رفت ، من و ابوبصیر و میسر به دنبال حضرت رفتیم و گفتیم: فدایت گردیم از شما چنین سخنانى شنیدیم در مورد آن خدمتكار، ما مى دانیم كه شما دانشى فراوان دارى و علم  غیب را هم به شما نسبت نمى دهیم.

حضرت(براى اینكه حقیقت امر روشن گردد) فرمود: اى سدیر آیا قرآن نخوانده اى؟

عرض كردم: آرى .

عالم به غیب در حقیقت خداوند متعال است كه علم او ذاتى و از دیگرى گرفته نشده است و اما علوم سایر انبیاء و اولیاء اكتسابى و برگرفته از آن كانون غیب است

فرمود: در قرآن یافته اى این آیه را «قال الذین عنده علم من الكتاب انا آتیك به قبل ان یرتد الیك طرفك؛ كسى كه از علم كتاب بهره اى داشت گفت من آن تخت را قبل از بهم خوردن چشم تو نزد تو حاضر مى كنم».

سدیر گوید: عرض كردم : فدایت شوم خوانده ام .

فرمود: آیا آن مرد را مى شناسى و مى دانى چه مقدار از علم كتاب نزد او بود؟

عرض كردم: شما مرا آگاه كنید.

فرمود: به مقدار یك قطره در مقابل دریاى سبز! این مقدار در مقابل علم كتاب چقدر خواهد بود؟

عرض كردم: فدایت شوم این خیلى كم است .

حضرت فرمود: اى سدیر چقدر زیاد است؟ (اگر بدون مقایسه در نظر گرفته شود) وقتى خداوند صاحب آن را به علم نسبت مى دهد. اى سدیر آیا در كتاب خداى عزوجل خوانده اى: «قل كفى بالله شهیدا بینى و بینكم و من عنده علم الكتاب؛ بگو خداوند و كسى كه علم كتاب نزد اوست، میان من و شما به عنوان گواه كافیست».

عرض كردم: فدایت شوم خوانده ام .

فرمود: كسى كه تمامى علم كتاب نزد اوست فهمش بیشتر است یا كسى كه برخى از دانش كتاب را دارد؟

عرض كردم: نه، كسى كه تمامى علم كتاب را دارد.(برتر است)

آنگاه حضرت در حالى كه با دست خود به سینه اش اشاره مى كرد، دو بار فرمود: «علم الكتاب و الله كله عندنا؛ به خدا سوگند همه علم كتاب نزد ماست».(4)

از آنچه گفته شد، می توان اینگونه نتیجه گرفت، شیعه كه خاندان پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله را عالم به برخى از غیبها مى داند، فقط به عنوان برگزیدگان و بزرگانى كه مورد رضاى خداوند بوده اند و از حضرت حق جل و علا كسب فیض كرده اند، مى باشد نه بعنوان علم ذاتى كه مختص به ذات اوست و در آن شریكى ندارد.

 

پی نوشت:

1) انه الامام الذى احصى الله تبارك و تعالى فیه علم كل شىء؛ معانى الاخبار، ص 95؛ ینابیع المودة، ص 77 بااندك اختلاف .

2) لیس هو بعلم الغیب و انما هو تعلم من ذى علم ؛ نهج البلاغه خطبه 128 فیض السلام . و در ادامه كلام ، حضرت آن علم غیب را كه كسى نمى داند منحصر درآیه 34 سوره لقمان دانسته و فرمود: غیر از اینها، علمى است كه خداوند به پیامبرش تعلیم كرده و او به من یاد داده است .

3) لا والله ما هى الا وراثة عن رسول الله؛ امالى شیخ مفید، ص 14.

4) تفسیر نورالثقلین ، ج 2، ص 522 از اصول كافى .