ایمان، پشتوانه اخلاق و عدالت

محور مسائل اخلاقی، خود را فراموش كردن و از خود گذشتن و از منافع خود صرف نظر كردن است. همانطور كه در سلامت بدن یك اصل هست كه بمنزله مبدأ و منشأ همه خوبیهاست و آن مساله " حمیه " یعنی ترك پرخوری است، در اخلاق هم یك مسئله وجود دارد كه اساس همه مسائل اخلاقی است و آن رهائی از خودی و رها كردن و ترك " منیت " است.

در مسائل اجتماعی آن اصلی كه مادر همه اصلهاست، عدالت است. عدالت یعنی رعایت حقوق افراد دیگر. مشكلی كه بشر، هم در اخلاق دارد و هم در اجتماع، از جنبه اجرائی اینهاست یعنی هیچكس نیست كه اخلاق را نشناسد و یا نداند كه عدالت تا چه اندازه ضرورت دارد. مشكل كار در مرحله اجراست. آن وقتی كه انسان می خواهد یك اصل اخلاقی را رعایت كند می بیند منافعش در یك طرف قرار گرفته و اخلاق در طرف دیگر. می بیند راستگوئی در یك طرف قرار گرفته و منفعت و سود در طرف دیگر، یا باید دروغ بگوید، خیانت كند و سود را ببرد و یا باید راست بگوید، امانت بورزد و از سود صرف نظر كند. اینجاست كه می بینیم بشر كه دم از اخلاق و عدالت می زند پای عمل كه می رسد ضد اخلاق و ضد عدالت عمل میكند. تنها چیزی كه پشتوانه اخلاق و عدالت است و اگر در انسان وجود پیدا كند انسان به سهولت راه اخلاق و عدالت را در پیش می گیرد و سود را كنار می زند تنها ایمان است. چه ایمانی؟ ایمان به خود عدالت و ایمان به خود اخلاق. چه وقت انسان به عدالت بعنوان یك امر مقدس و به اخلاق به عنوان یك امر مقدس ایمان پیدا می كند؟ آنوقت كه به اصل و اساس تقدس یعنی خدا، ایمان داشته باشد لهذا بشر عملا به آن اندازه به عدالت پایبند است كه به خدا معتقد است، آن اندازه عملا به اخلاق پایبند است كه بخدا ایمان دارد. مشكل عصر ما همین است. خیال می كردند كه علم كافی است، اگر ما عدالت و اخلاق را بشناسیم و به آنها عالم باشیم كافی است برای اینكه اخلاقی و عادل باشیم، ولی عمل نشان داد كه اگر علم منفك از ایمان بشود نه تنها برای اخلاق و عدالت مفید نیست، بلكه مضر هم هست. مصداق قول سنائی می شود كه:

چو دزدی با چراغ آید *** گزیده تر برد كالا

اما اگر ایمان پیدا شد، اخلاق و عدالت پا بر جا می شود. اخلاق و عدالت بدون ایمان مذهبی مثل نشر اسكناس بدون پشتوانه است. ایمان مذهبی كه آمد، اخلاق و عدالت هم می آید آنوقت ما می بینیم در اسلام مسئله پرستش خدا بصورت یك امر مجزا از اخلاق و عبادت قرار داده نشده است یعنی عبادت را كه اسلام دستور می دهد، چاشنی آنرا اخلاق و عدالت قرار می دهد، یا بگوئیم عدالت و اخلاق را كه طرح می كند چاشنی آنرا عبادت قرار می دهد چون غیر از این ممكن نیست. مثالی عرض می كنم: شما در كجای دنیا و در چه مكتبی از مكاتب دنیا سراغ دارید كه مجرم با پای خودش برای مجازات بیاید؟ همیشه كار مجرم اینست كه از مجازات فرار می كند. تنها قدرتی كه مجرم را با پای خودش و به اختیار و اراده خودش بسوی مجازات می كشاند، قدرت ایمان است، غیر از این چیز دیگری نیست. ما وقتی به صدر اسلام نگاه می كنیم، نمونه های زیادی در این مورد می بینیم. البته اینكه می گویم در صدر اسلام، نه اینكه در غیر صدر اسلام نمونه نداریم، خیر در غیر صدر اسلام هم به هر اندازه كه ایمان بوده نمونه اش هم هست. اسلام برای مجرم مجازات معین كرده است، مثلا برای شرابخوار و زناكار و دزد مجازات معین كرده است. از طرف دیگر در اسلام اصلی هست و آن اینكه: «الحدود تدرا بالشبهات؛ یعنی حدود با اندك شبهه ای دفع می شود». اسلام هرگز قاضی و حاكم را مكلف نمی كند كه برود تجسس و تحقیق بكند تا مجرم را پیدا كند، بلكه در دل مجرم نیروئی می گذارد كه خودش برای مجازات بیاید. در زمان پیامبر اكرم و در زمان امام علی علیه السلام چه بسیار اتفاق افتاده است كه كسی خودش آمده حضور پیغمبر یا امام و گفته است: یا رسول الله! (یا امیرالمؤمنین!) من فلان جرم را مرتكب شده ام، مرا مجازات كن، من آلوده هستم مرا پاك كن.

ایمان به غیب مرحوم آیة الله بروجردی

قبل از اینکه آیة الله بروجردی (اعلی الله مقامه) به قم بیایند، من از نزدیک خدمت ایشان ارادت داشتم، بروجرد رفته بودم و در آنجا خدمتشان رسیده بودم. مردی بود در حقیقت با تقوی و براستی موحد. نگوئید هر کس مرجع تقلید شد، البته موحد هست. توحید هم مراتب دارد. بله، اگر به مقیاس ما و شما حساب کنیم، مراجع تقلید درجات خیلی بالاتر از توحید من و شما را دارند ولی وقتی که من می گویم موحد، یک درجه خیلی عالی را میگویم. او کسی بود که اساسا توحید را در زندگی خودش لمس می کرد، یک اتکا و اعتماد عجیبی به دستگیریهای خدا داشت. سال اولی بود که ایشان به قم آمده بودند، تصمیم گرفته بودند بروند به مشهد. مثل اینکه نذر گونه ای داشتند، در آن وقت که بیمار شده بودند، آن بیماری معروف که احتیاج به جراحی پیدا کردند و ایشان را از بروجرد به تهران آوردند و عمل کردند و بعد به در خواست علمای قم به قم رفتند، در دلشان نذر کرده بودند که اگر خداوند به ایشان شفا عنایت بفرماید، بروند زیارت امام رضا علیه السلام. بعد از شش ماه که در قم ماندند و تابستان پیش آمد، تصمیم گرفتند بروند به مشهد. یکروز در جلسه دوستان و به اصطلاح اصحابشان طرح می کنند که " من می خواهم به مشهد بروم هر کس همراه من می آید، اعلام بکنند. " اصحابشان عرض می کنند بسیار خوب، به شما عرض می کنیم. یکی از اصحاب خاصشان که هم اینک یکی از مراجع تقلید است، برای من نقل کرد که ما دور هم نشستیم کنکاش کردیم. فکر کردیم که مصلحت نیست آقا بروند مشهد. چرا؟ چون آقا را ما می شناختیم ولی در آن زمان هنوز مردم تهران ایشان را می شناختند، مردم خراسان نمی شناختند و به طور کلی مردم ایران نمی شناختند. بنابراین تجلیلی که شایسته مقام این مرد بزرگ هست، نمی شود، بگذارید ایشان یکی دو سال دیگر بمانند. برای نذرشان هم که صیغه نخوانده اند که نذر شرعی باشد. در دلشان این نیت را کرده اند بعد که معروف شدند و مردم ایران ایشان را شناختند با تجلیلی که شایسته شان است، بروند.

تصمیم گرفتیم که اگر دوباره فرمودند، ایشان را منصرف کنیم. بعد از چند روز باز در جلسه گفتند: " از آقایان کی همراه من می آید؟ " هر کدام از دوستانشان حرفی می زدند و بهانه ای تراشیدند. یکی گفت: ای آقا شما تازه از بیماری برخاسته اید. (آنوقت فقط اتومبیل بود و هواپیما نبود) ناراحت می شوید، ممکن است بخیه ها باز شود. دیگری چیز دیگری گفت، ولی از زبان یکی از رفقا درز کرد که چرا شما نباید به مشهد بروید. جمله ای گفت که آقا درک کرد اینها که میگویند نرو مشهد بخاطر این است که می گویند هنوز مردم ایران شما را نمی شناسند و تجلیلی که شاسته شما است بعمل نمی آید. آن آقا برای من نقل می کرد آقا تا این جمله را شنید تکانی خورد (آنوقت ایشان هفتاد سالشان بود) گفت: هفتاد سال از خدا عمر گرفته ام و خداوند در این مدت تفضلاتی به من کرده است و هیچیک از این تفضلات تدبیر نبوده است، همه تقدیر بوده است. فکر من همیشه این بوده که ببینم وظیفه ام در راه خدا چیست. هیچ وقت فکر نکرده ام که من در راهی که می روم ترقی می کنم یا تنزل، شخصیت پیدا می کنم یا پیدا نمی کنم، فکر همیشه این بوده که وظیفه خودم را انجام بدهم. هر چه پیش آید، تقدیر الهی است. زشت است در هفتاد سالگی، خودم برای خودم تدبیر بکنم. وقتی که خدائی دارم، وقتی که عنایت حق را دارم، وقتی که خودم را بصورت یک بنده و یک فرد می بینم خدا هم مرا فراموش نمی کند، خیر، می روم و دیدیم این مرد از روزی که فوت کرد، روز بروز خداوند بر عزت او افزود. آیا آیة الله بروجردی نعذو بالله با خدا قوم و خویشی داشت که مورد تفضل و یا عنایت حق باشد؟ ابدا. امدادهای الهی به افراد، به اجتماعات و به بشریت حسابی دارد.

پیامبر اکرم درباره امام مهدی علیه السلام فرمود: «یبعث فی امتی علی اختلاف من الناس و زلازل یرضی عنه ساکن السماء و ساکن الارض و یقسم المال صحاحا، قالوا: و ما صحاحا یا رسول الله؟ قال یقسم بینهم بالسویة؛ در گذر حوادث و زمان کسی در میان امت من برانگیخته می شود که آسمانیان و زمینیان از او خشنودند و بیت المال را صحیح تقسیم می کند. پرسیدند این که صحیح تقسیم می کند یعنی چه؟ فرمود: به صورت مساوی میانشان تقسیم می کند».

خدا هرگز دنیا را بی صاحب نگذاشته است و بی صاحب هم نخواهد گذاشت. آنوقتی که کار دنیا می کشد به آنجا که واقعا بشریت در خطر است، خدا بشریت را بوسیله یک بشر نجات می دهد.

خدا انتقام می‌گیرد!

جهنم
مقدمه

از صفات پروردگار متعال منتقم بودن است یعنی خداوند قدرتمند انتقام گیرنده است. امّا ممکن است این سؤال طرح شود که اساساً این صفت به چه معناست و در مورد خداوند چگونه معنی پیدا می‌کند؟  آیا خداوند با صفت انتقام به چیزی دست می‌یابد و آیا این صفت برازنده‌ی شأن الهی است؟ اگر نیست پس چرا در قرآن کریم خداوند متعال خود را به این صفت خوانده است؟!


انتقام یعنی چه؟!

انتقام به معنای عقوبت متقابل است. یعنی مثلاً وقتی از کسی صدمه‌ای مالی و یا جانی به انسان می‌رسد و حقّی از او ضایع می‌گردد، آن شخص تصمیم می‌گیرد در فرصتی مناسب از او انتقام بگیرد و نظیر همان صدمه و لطمه‌ای را که از دست او خورده به او برساند. این انتقام، انتقام شخصی است که انسان از کسی تکدّر خاطر و آزردگی پیدا کرده و قلبش به درد آمده است پس در فرصتی مناسب برای تَشَفّی و آرامش بخشیدن به قلب دردمندش با او مقابله‌ی به مثل می‌نماید.

 

انتقام از یک نوع دیگر!

یکی دیگر از اقسام انتقام، انتقام اجتماعی است که در مورد کاری است که برخلاف قانون انجام گرفته است و حقّی از حقوق امّت و اجتماع ضایع شده است. در چنین شرایطی کسی که عهده دار حفظ حرمت قانون و پاسدار حقوق امّت است، فرد متعدّی و تجاوزگر را به کیفر مناسب با کارش می‌رساند تا هم حرمت قانون محفوظ بماند و هم مایه‌ی عبرت دیگران گردد و به این طریق از هرج و مرج در جامعه جلوگیری شود.

انتقام به معنای اجتماعی‌اش در مورد ذات خداوند متعال مناسب است و باید هم باشد و واقع هم شده است. زیرا مقام اقدس حضرت رب‌العالمین عهده دار حفظ قانون آسمانی خودش یعنی دین مقدس اسلام و قرآن کریم می‌باشد که فرموده است: «إنّا نحن نزّلنا الذّکر و إنّا له لحافظون؛ به یقین ما قرآن را نازل کرده‌ایم و به یقین ما حافظ و نگهدارش می‌باشیم

انتقام خدا از کدام نوع است؟

در مورد ذات اقدس حق، انتقام به معنای شخصی مناسب نمی‌باشد. زیر او منزّه از آن است که ذاتش محلّ حوادث باشد و از دست کسی تکرّر خاطر پیدا کرده و در مقام تشفّی قلب بر آید.

گر جمله‌ی کائنات کافر گردد     بر دامن کبریایش ننشیند گرد

امّا انتقام به معنای اجتماعی‌اش در مورد ذات خداوند متعال مناسب است و باید هم باشد و واقع هم شده است. زیرا مقام اقدس حضرت رب‌العالمین عهده دار حفظ قانون آسمانی خودش یعنی دین مقدس اسلام و قرآن کریم می‌باشد که فرموده است: «إنّا نحن نزّلنا الذّکر و إنّا له لحافظون؛ به یقین ما قرآن را نازل کرده‌ایم و به یقین ما حافظ و نگهدارش می‌باشیم.» (حجر/ 9) از سوی دیگر خود خداست که پاسدار حقوق عالم انسانی و جامعه‌ی بشری می‌باشد و به حکم فرموده‌ی حضرتش: «کان حقّاً علینا نصرّ المؤمنین؛ ... مؤمنان بر ما حق دارند که به یاری‌شان برخیزیم.» (روم / 47) از این رو وقتی خداوند متعال مشاهده نماید که قوم و جمعیتی سر به طغیان و عصیان نهاده و تن زیر بار هیچ قانونی نمی‌دهند و هدفی جز هدم اساس دین و متلاشی ساختن جامعه‌ی بشری نداند، در این صورت است که زمینه برای انتقام اجتماعی فراهم می‌گردد و اقوام طاغی و گردنکش، محکوم به عذاب می‌شوند و انواع و اقسام بلیّات از زمین و آسمان بر آن‌ها هجوم می‌آورد و در اندک زمانی قلع و قمعشان می‌سازد چنانکه فرموده است: «... فمنهم من ارسلنا علیه حاصباً و منهم من أخذنه الصحیة و منهم من خسفنا به الارض و منهم من اغرقنا...؛ ... بر بعضی از آن‌ها طوفانی توأم با سنگریزه فرستادیم  و بعضی از آن‌ها را صیحه ی آسمانی فرا گرفت و بعضی دیگری را در زمین فرو بردیم و بعضی را غرق کردیم...» (عنکبوت/40)

 

عذاب ،خدا ،بنده ،بخشش،انسان
انتقام گیری متناسب با ذات خدا

بنابراین صفت منتقم که خداوند متعال در قرآن خود را بدان توصیف نموده است، صفتی متناسب با ذات و شأن الهی است امّا همان طور که ذکر شد این صفت به دو معنا و قسم تقسیم می‌شود که عبارتند از انتقام شخصی و انتقام اجتماعی. قطعاً در مورد خداوند متعال آنجا که می‌فرماید: «إنّ الله عزیزٌ ذوانتقامٍ؛ چه آنکه خدا قدرتمند شکست ناپذیر دارای انتقام است.» (ابراهیم / 47) مقصود نمی‌توان انتقام از نوع انتقام شخصی باشد بلکه خداوند حکیم راجع به وعده‌ای که به رسولانش داده است که آن‌ها را یاری نماید و مخالفانش را کیفر دهد تخلّف نمی‌کند و اگر به حسب ظاهر تأخیری در اخذ و عقاب دشمنان دین مشاهده می‌شود، روی حکمت و مصلحتی خاص به آن‌ها مهلت داده شده است تا زمانی که وقت مجازات آن‌ها فرارسد. بنابراین در مورد عذاب و کیفرهای دنیوی که خداوند به اقوام سرکش می‌دهد درست است بگوییم خداوند قدرتمند انتقام گیرنده است آن هم به معنای اجتماعی انتقام.

 

عذاب‌های اخروی انتقام خداست؟!

امّا در مورد عذاب‌های اخروی خداوند حکیم برای کافران و مجرمان در عالم آخرت، نمی‌توان گفت انتقام به معنای اجتماعی است. انتقام شخصی نیز که به طریق اولی در مورد آن‌ها نادرست است. زیرا گفتیم که خدا منزّه از آن است که محل حوادث قرار گیرد و تکدّر خاطر از کسی پیدا کرده و برای تشفّی قلب از او انتقام بگیرد. بنابراین انتقام شخصی در مورد خداوند به طور کلی محال است و در مورد او تحقق ناپذیر. امّا انتقام اجتماعی هم نمی‌تواند در مورد عذاب‌های اخروی کافران صحیح باشد. زیرا همان طور که گفته شد انتقام اجتماعی به منظور حفظ نظامات و جلوگیری از هرج و مرج و عبرت گیری در دنیاست. در حالی که در عالم آخرت دیگر نه خبری از اجتماعات دنیایی است و نه کسی می‌تواند تعدّی و تجاوزی به حقوق سایرین بنماید و هرج و مرجی به وجود آورد تا برای جلوگیری از آن انتقام به معنای اجتماعی‌اش صحیح باشد.

براساس آیات و روایات اسلامی یک از صفات الهی، انتقام گیرنده بودن خداوند است که در عالم دنیا و آخرت این صفت الهی مشاهده می شود. در عالم دنیا انتقام الهی جنبه‌ی اجتماعی دارد و در آخرت ظهور و بروز حقایق اعمال است

مقصود از عذاب‌های اخروی چیست؟

ملکات نفسانی که انسان در این دنیا بر اثر اعمال و اخلاق نیک در صفحه‌ی جانش ایجاد کرده است ، در عالم آخرت به تقدیر الهی با چهره‌های مناسب با آن عالم، بارز می‌گردد و انسان بهشتی یا جهنمّی می‌شود. این همان انتقام خداوند است که در مجازات‌های اخروی خود را نشان می‌دهد! در توضیح بیشتر باید گفت همه‌ی اعمال و رفتار ما در این عالم یک حقیقت و باطنی دارد که در آخرت خود را نشان می‌دهد. در روایات شریفه به برخی از آن‌ها اشاره شده است. مثلاً انسان متکبّر در روز قیامت به صورت مورچه محشور می‌شود و یا آن که باطن و حقیقت خشم و عصبانیت مبدّل شدن باطن آدمی به شکل سگی وحشی و درنده است. همچنین در آیات شریفه‌ی قرآن به این موضوع اشاره شده است که به تفصیل در کتب تفسیری و روایی بیان شده است. برای نمونه قرآن کریم خوردن مال یتیم را آتش‌های سوزاننده در دل‌های می‌داند که مال یتیم را به ناحق بخورد ، گویی در درونش آتش بر پا نموده است. بدون شک در عالم آخرت آنچه خود را نشان می‌دهد و بروز و ظهور می‌یابد همین باطن و حقیقت اعمال است که در صورتی که برخلاف فرامین و دستورات الهی باشد موجبات عذاب و سختی صاحبانش را فراهم می‌آورد و این همان انتقام ربوبی خداوند متعال از کافران و بدکاران است.

 

سخن پایانی...

براساس آیات و روایات اسلامی یک از صفات الهی، انتقام گیرنده بودن خداوند است که در عالم دنیا و آخرت این صفت الهی مشاهده می شود. در عالم دنیا انتقام الهی جنبه‌ی اجتماعی دارد و در آخرت ظهور و بروز حقایق اعمال است و باید توجه نمود که در هر حال انتقام به مشخصی آن که در مورد انسان‌ها صادق است در مورد خداوند متعال نمی‌تواند معنا داشته باشد، چرا که با مقام ربوبی و الهی حضرت حق تناقض دارد.

 

فهرست منابع و مآخذ

1- قرآن کریم

2- تفسیر المیزان –علامه‌ی طباطبایی – ترجمه‌ی آیت الله همدانی.

3- صفیر هدایت، سلسله مباحث تفسیری سید محمد ضیاء آبادی، شماره‌ی 27.

4- تفسیر نمونه، زیر نظر آیت الله مکارم شیرازی

5- پانزده گفتار – شهید مطهری


ایمان به غیب

معنی «الذین یؤمنون بالغیب؛ آنان که به غیب ایمان می آورند» (بقره/3) چیست؟ آیا فقط اینست كه ایمان داشته باشیم كه غیبی وجود دارد، خدایی وجود دارد، وحیی وجود دارد، ملائكه و فرشتگانی وجود دارند؟ كتب آسمانی، منشأ غیبی دارند؟ معاد ی وجود دارد؟ یا ایمان داشته باشیم كه حضرت مهدی علیه السلامی وجود دارد؟ آیا ایمان به غیب همین است و به همین جا خاتمه پیدا می كند؟ نه، بالاتر است. ایمان به غیب آنوقت ایمان به غیب است كه انسان یك ایمانی هم به رابطه میان خودش با غیب داشته باشد. ایمان داشته باشیم كه اینجور نیست كه غیبی هست جدا، و ما هستیم جدا، باید به مددهای غیبی ایمان داشته باشیم. شما در سوره حمد (آیه 5) می خوانید: «ایاك نعبد و ایاك نستعین؛ ای خدای نهان و پنهان! ما تنها تو را پرستش می كنیم و از تو كمك می گیریم، از تو مدد می گیریم، از تو نیرو می خواهیم». این، استمداد است. در راهی كه می رویم، این نیروهایی را كه تو به ما داده ای به كار می اندازیم ولی می دانیم كه سر رشته تمام نیروها در دست توست، از تو قوت می خواهیم، از تو مدد می خواهیم، از تو هدایت می خواهیم.

در دعای كمیل اینطور می خوانیم «یا رب، یا رب، یا رب، قو علی خدمتك جوارحی و اشدد علی العزیمة جوانحی و هب لی الجد فی خشیتك و الدوام فی الاتصال بخدمتك؛ پروردگارا، پروردگارا، پروردگارا! به اعضا و جوارح من نیرو بده ولی در راه خدمت خودت. خودتان را بنده آماده به خدمتنشان می دهید، از خدا استمداد می كنید و نیرو می خواهید. نه تنها برای اعضا و جوارح خودم نیرو می خواهم، برای دل خودم و برای عزم و تصمیم خودم هم از تو نیرو می خواهم. خدایا به دل من عزم و تصمیم بده، اراده مرا محكم كن».

اصلا دعا یعنی چه؟ بسیار خوب، ایمان دارم به غیب برای خودش، من برای خودم؟ نه، نكته ای می گویند كه حرف خوبی است. می گویند یكی از تفاوتهایی كه میان فلسفه الهی و دین و مذهب هست، اینست كه فلسفه الهی (البته فلسفه های الهی ای كه از مذهب مثل اسلام استمداد نكرده اند) حداكثر به خدایی جدای از عالم، به غیبی جدای از شهادت اعتقاد دارند. مثل یك آدم ستاره شناس كه مثلا می گوید در منظومه شمسی ستاره ای كشف شد به نام نپتون، در كهكشان چنین چیزی كشف شد. خوب، هست كه هست، به من چه مربوط؟ ولی در دین، عمده، آن رابطه ای است كه میان بنده و خدا، میان ما وجهان غیب بر قرار می شود. دین از یك طرف ما را وادار می كند به عمل و كوشش و به تعبیر امام علی علیه السلام به خدمت، و از طرف دیگر می گوید پیوندها و رابطه هایی معنوی میان غیب و اینجا هست. تو دعا كن، تو بخواه، تواستمداد كن، از یك راه نهانی كه خودت نمی دانی، به هدف و نتیجه می رسی. می گوید صدقه بده، از یك راه نهانی كه تو نمی دانی رفع بلا میكند. دعا كن، كه البته شرایطی دارد، اگر دعا با آن شرایط صورت بگیرد، از خداوند در كارها الهام بخواه، بعد می بینی در موقع معین، سر بزنگاه، خدا به قلب تو الهامی كرد. از غیب به تو مدد می رسد. البته مدد غیبی شرایطی دارد، معنایش این نیست كه ما توی خانه مان بنشینیم و بگوئیم: ای غیب بیا به من مدد بده. نه، مدد غیبی، قانون و شرایط دارد. پس، عمده اینست كه ما ایمان به غیب و ایمان به مددهای غیبی در یك شرایط معین داشته باشیم.

من نمی دانم با چنین اشخاصی برخورد كرده اید یا نه، من برخورد كرده ام و خودم در زندگی شخصیم چنین تجربه هایی دارم كه انسان گاهی اینجور احساس میكند كه اگر آن راهی را كه خدا برای او معین كرده است برود، یك تأییدهایی، یك حمایتهای غیبی و نهانی هست بالاتر از عقل و فهم و فكر او كه برای او كار میكند و چقدر یك چنین ایمانی آدم را نگه می دارد و برای زندگی انسان مفید است.

ایمان به خداوند و اقرار به ولایت شرط اعطای شفاعت روز قیامت

در قرآن کریم داریم: «یوم نحشر المتقین إلی الرحمـ'ن وفدا * و نسوق المجرمین إلی ' جهنم وردا * لا یملکون الشفـ'عة إلا من اتخذ عند الرحمـ'ن عهدا؛ روز قیامت روزی است که ما مردمان متقی و پرهیزکار را مجتمعا به سوی خداوند رحمن محشور می گردانیم، و مردمان مجرم را به سوی ورود در جهنم روانه می سازیم. و آنها تملک شفاعت را ندارند، مگر آن کسی که در نزد خداوند رحمن عهدی را پذیرفته باشد» (مریم/85 تا 87). و چون مراد از شفاعت در اینجا مصدر مبنی للمفعول است، یعنی شفاعت شدن، نه شفاعت کردن؛ فلهذا بدست می آید که از مجرمان آن کسی که عهد خدا را پذیرفته باشد مستحق شفاعت است زیرا که هر مجرمی کافر نیست و دخول در آتش برای او حتمی نیست؛ به دلیل آنکه در قرآن مجید وارد است: «إنه من یأت ربه مجرما فإن له جهنم لا یموت فیها و لایحیی * و من یأته مؤمنا قد عمل الصـ'لحـ'ت فأولـ'´ئک لهم الدرجـ'ت العلی؛ حقا آن کسی که به سوی پروردگارش رود و مجرم باشد، برای اوست جهنم که در آن نه می میرد و نه زنده می ماند. و هر کس که با ایمان باشد و اعمال صالحه به جای آورده باشد و به سوی پروردگارش رود، برای ایشان درجات و مقامات بلند پایه ایست» (طه/74 و 75). ما می دانیم که هر کس ایمان و عمل صالح نداشته باشد، مجرم است، چه اینکه أصلا ایمان نیاورده باشد، و چه اینکه ایمان آورده باشد و عمل صالح انجام نداده باشد. و بنابراین بعضی از مجرمین هستند که بر دین حق می باشند ولی عمل صالح ندارند؛ اینانند آن کسانی که عهد خدا را پذیرفته اند و در آیه «لا یملکون الشفـ'عة إلا من اتخذ عند الرحمـ'ن عهدا» استثناء شده اند. و عهد خدا در آیه زیر بیان شده است:

«ألم أعهد إلیکم یـ'بنی ´ ءادم أن لا تعبدوا الشیطـ'ن إنه و لکم عدو مبین * و أن اعبدونی هـ'ذا صر ' ط مستقیم؛(خداوند به بنی آدم خطاب می فرماید:) ای فرزندان آدم! آیا من با شما عهد نکردم که شیطان را عبادت مکنید، چون او دشمن آشکار شماست! و مرا عبادت کنید، اینست صراط مستقیم!» (یس/60 و 61).

جمله «أن اعبدونی» عهد است، به معنای امر و فرمان؛ یعنی فرمان و امر مرا بپذیرید! و جمله «هـ'ذا صر ' ط مستقیم» عهد است به معنای التزام؛ یعنی ملتزم صراط مستقیم که دارای هدایت و سعادت و نجات است بوده باشید. و بنابراین مجرمانی که عهد خدا را پذیرفته باشند ولیکن عمل صالح ننموده باشند به واسطه گناهانشان به دوزخ می روند، و چون ایمان دارند و عهد خدا را قبول کرده اند به واسطه شفاعت از آن خارج می شوند. و اشاره به همین عهد خداست آیه: «و قالوا لن تمسنا النار إلا´ أیاما معدودة قل أتخذتم عند الله عهدا؛ یهود می گویند: آتش بدن ما را مس نمی کند، مگر چند روز معدودی. ای پیامبر به آنها بگو آیا شما عهدی را در نزد خدا نموده اید!؟» (بقره/80). یعنی آن کسانی که اتخاذ عهد کرده اند، از آتش بیرون می آیند و مدتی بیش در دوزخ نمی مانند. و این همان مفادی است که بیان شد که مورد شفاعت در روز قیامت کسانی هستند که متدین به دین حق بوده باشند و مرتکب معاصی کبیره شده اند، و ایشانند که خداوند از دینشان راضی است.

شیخ طبرسی در ذیل آیه «لا یملکون الشفـ'عة إلا من اتخذ عند الرحمـ'ن عهدا» فرموده است که: مجرمان قدرت بر شفاعت ندارند و بنابراین نه می توانند شفاعت کنند و نه در وقتی که اهل ایمان شفاعت می کنند برای بعضی دیگر از مؤمنین، کسی برای آنها شفاعت می کند. چون ملکیت و دارا بودن شفاعت بر دو قسم است: اول آنکه برای غیر شفاعت کند و دوم آنکه از غیر استدعای شفاعت برای خود کند. خداوند در اینجا بیان کرده است که: این دسته کفار، نه شفاعت غیر درباره آنان پذیرفته است، و نه شفاعت آنان درباره غیر. و معنای «إلا من اتخذ عند الرحمـ'ن عهدا» اینست که: مالک شفاعت برای غیر، و یا ـ بنا بر قولی ـ از غیر برای خود نیستند مگر کسانی که عهد داشته باشند و مراد از عهد ایمان است، و اقرار به وحدانیت ذات أقدس حق، و تصدیق به پیامبرانش. و بعضی گفته اند: مراد از عهد، شهادت بر وحدانیت خدا، و تبری به سوی خدا از هر حول و قوه ای جز خدا، و عدم امیدواری مگر به خدا می باشد؛ و این قول از ابن عباس نقل شده است. و بعضی گفته اند که مراد اینست که شفاعت نمی کند مگر آن کسانی که خداوند رحمن به آنها به طور مطلق اذن در شفاعت را داده است چون پیامبران و شهیدان و عالمان و مؤمنان همان طوری که در أخبار وارد شده است.

مگر خدا ترس دارد؟!


خوف

«خوف از خدا» یکی از ویژگی های مهم انسان های مومن و دیندار است. در بررسی معنای این موضوع به یکی از مهمترین وظایف خود در زندگی پی خواهیم برد. با ما همراه باشید!


ترس چیست؟

خوف و ترس یکی از ویژگی های غریزی و درونی هر انسانی است و بدون تردید در انسان وجود دارد. ترسیدن اکتسابی و آموختنی نیست بلکه نوزاد چند روزه نیز از بسیاری از صداها و حرکات می ترسد و این ترس خود را با دست و پا زدن و یا بر هم زدن چشم ها به خوبی نشان می دهد. از این رو ترس و ترسیدن به طور غریزی در انسان وجود دارد که هنگام احساس خطر نوعی حالت درونی در او هویدا می شود. ابزار درک خطر را احساس باطنی می نامند که ترس از جمله نمودها و مظاهر آن احساس باطنی خواهد بود. بنابراین باید دانست که ترسیدن نوعی ابزار دفاعی آدمی در برابر خطرات است که سبب می شود او بتواند اقدام به عملی متناسب با خطر نماید. 

 

ترس از کی؟

انسان در مواقعی که احساس خطر کند می ترسد. ممکن است کسی از صدای یک گربه بترسد و دیگری از نعره شیر نیز احساس ترس و هراس به دل راه ندهد. از این رو کنترل ترس در انسان ها قضاوت است. امّا در هر حال ترسیدن امری مفید و نیکو برای انسان به شمار می رود. در روایات اسلامی وجود صفت ترس در زنان امری نیکو و پسندیده شمرده شده است. البته وجود این صفت به خصوص به نحو افراطی در مردان امری نکوهیده و ناپسند به شمار می رود. اما چه در زنان و چه در مردان کنترل ترس در مواقعی که لازم است امری است که با تمرین و پرورش روحیه شجاعت حاصل می شود و موضوعی لازم و ضروری به حساب می آید.
ترس و خوف از عذاب الهی در کنار امید به رحمت واسعه پروردگار دو کفه ترازویی هستند که تنها در صورت ایجاد تعادل در میان آنهاست که آدمی روی سعادت را می بیند. در توضیح آنکه، همان قدر که به رحمت الهی امیدواریم بایستی از عذاب دردناک آخرت هراسان و ترسان باشیم

خدا مگه ترس داره؟!

یکی از مواردی که ترس و به تعبیر آموزه های دینی خوف پسندیده است، ترسیدن از عذاب الهی است. انسان باید همواره به عواقب کارهای خود بیندیشد و از عذاب و عقوب الهی، خائف و ترسان باشد. ممکن است سوال شود مگر رحمت الهی واسع نیست که انسان ترسان و خائف بگذراند؟ در پاسخ باید گفت ترس و خوف از عذاب الهی در کنار امید به رحمت واسعه پروردگار دو کفه ترازویی هستند که تنها در صورت ایجاد تعادل در میان آنهاست که آدمی روی سعادت را می بیند. در توضیح آنکه، همان قدر که به رحمت الهی امیدواریم بایستی از عذاب دردناک آخرت هراسان و ترسان باشیم. در این صورت اعمال خلاف و ناشایست به انسان رو نمی آورد زیرا خوف از عذاب الهی دارد و در مقابل میل و جذبه به سوی اعمال نیکو و پسندیده پیدا می کند زیرا امید به رحمت واسعه خداوندی دارد و با بدست آوردن دو کلید طلایی دوری از گناه و انجام واجبات است که انسان سعادتمند خواهد شد!

 

تصحیح یک شبهه!

باید توجه نمود که منظور از خوف خدا در تعابیر دینی خوف و ترس از عذاب الهی است که به دنبال ترک واجب و اقدام به معاصی پیش می آید. وگرنه خود ذات پروردگار متعال شایسته آن نیست که انسان از او بترسد. زیرا همان طور که در ابتدای این مقاله توضیح دادیم. خوف و ترس به دنبال احساس خطر در انسان به وجود آید.
منظور از خوف خدا در تعابیر دینی خوف و ترس از عذاب الهی است که به دنبال ترک واجب و اقدام به معاصی پیش می آید. وگرنه خود ذات پروردگار متعال شایسته آن نیست که انسان از او بترسد. زیرا همان طور که در ابتدای این مقاله توضیح دادیم. خوف و ترس به دنبال احساس خطر در انسان به وجود آید

ذات نورانی حق تعالی احساس خطری را در انسان ایجاد نمی کند بلکه آنچه ترس آور و هراس انگیز است عذاب الهی است که آن نیز ثمره و نتیجه اعمال زشت خود انسان است. بر این اساس خوف انسان از اعمال ناپسند و پلید خود است که او را دچار مشکل و شقاوت ابدی می گرداند. به تعبیر قرآن کریم هر شری که به انسان می رسد از ناحیه خود اوست و آنچه از جانب پروردگار عالمیان به انسان می رسد جز خوبی و خیر نخواهد بود. بنابراین خوف و ترس انسان از عاقبت اعمال ناصالح خویش است که او را در احساس خطری ابدی قرار می دهد!

 

وظیفه یک مومن!

بر مبنای آنچه در این نوشتار گفته شد انسان بایستی از عقوبت اعمال ناپسند خود بترسد و خائف و هراسان باشد و به دنبال این احساس خطر بهترین نوع دفاع را از خود بروز دهد که همانا ایجاد سپر آهنین و دژی مستحکم در برابر گناهان و زشتی هاست که او را از خطر عاقبت اعمال ناپسند ایمن می گرداند. این چنین است که به تعبیر امیرالمومنین (علیه السلام) برای آخرت چنان کار کنی که گویی فردا آخرین روز عمر توست. اگر انسان چنین احساس وظیفه ای نماید و زندگی اش را به نحو احسن و اکمل در جهت حفظ خود از خطرات اخروی بیم نماید می تواند امیدوار باشد که رحمت واسعه الهی او را در بر خواهد گرفت و مورد نوازش او خواهد داد! ان شاء الله .

ایمان به خدا، مافوق همه امور

در آیه 13 سوره جن، گروهی از جن که قرآن را از زبان پیامبر شنیده بودند می گویند: «و انا لما سمعنا الهدی امنا به» به قومشان می گویند ما وقتی که هدایت را شنیدیم - مقصود قرآن است: بانگ قرآن را که شنیدیم - ایمان آوردیم، معطل کسی نشدیم، چون شنیدیم ایمان آوردیم. کانه می خواهند به آنها جواب بدهند «در مقابل این اعتراض» که این چه کاری است! شما، گروهی جزء جمع ما، رفتید آنجا قرآن را شنیدید، می خواستید اول بیایید اینجا با ما در میان بگذارید، با همدیگر مشورت کنیم، اگر بناست ایمان بیاوریم همه با هم ایمان بیاوریم و اگر بناست ایمان نیاوریم همه با هم ایمان نیاوریم، این چه کاری بود که شما کردید، رفتید ایمان آوردید؟ جواب دادند که مسئله ایمان به پروردگار مطرح است. رابطه ما با پروردگار قویتر است از رابطه ما با شما. انسان وقتی که پروردگار خودش را بشناسد فورا باید ایمان بیاورد. اینجا دیگر جای مشورت کردن نیست.

داستان معروف حضرت امیر است که ایشان طفل ده ساله بودند که پیغمبر اکرم به رسالت مبعوث شدند و وقتی که به منزل آمدند رسالت خودشان را اعلام کردند اول کسی که ایمان آورد از زنها، خدیجه بود و از مردها علی علیه السلام که در خانه پیغمبر بود، یک بچه ده ساله و حداکثر گفته اند دوازده ساله. بچه ده ساله هر کاری را با اجازه پدر می کند. بعضی به او رسیدند و گفتند: علی! تو از پدرت اجازه گرفتی که به پیغمبر ایمان آوردی؟ گفت: آیا خدا وقتی که می خواست مرا خلق کند با پدرم مشورت کرد و من را خلق کرد که من حالا خواستم به خدا ایمان بیاورم با پدرم مشورت کنم؟ یعنی رابطه یک انسان با خدا از رابطه اش با هر کس دیگر نزدیکتر و قویتر است. گیرم مشورت می کردم و پدرم می گفت: نه. «آیا باید حرف او را گوش می کردم؟»

اینها هم گفتند: «و انا لما سمعنا الهدی امنا به» ما به صرف اینکه شنیدیم منتظر کسی نشدیم و ایمان آوردیم. «فمن یومن بربه» هر کسی که به پروردگار و خالق و پرورش دهنده خود، آن ذاتی که از هر ذات دیگر به او نزدیکتر است، ایمان بیاورد، «فلایخاف بخسا و لا رهقا». (بخس یعنی نقص و کاستی. ارهاق یعنی فرار گرفتن، مقصود مسلط شدن یک امر مکروه و نامطلوب است) کسی که به خدای خودش ایمان بیاورد و پیوندش را با پروردگار خود محکم کند هیچ بیمی از کاستی و پیش آمدن کارهای سخت و نامطلوب ندارد، یعنی وقتی که پای ایمان به خدا به میان بیاید دیگر هیچ مسئله ای برای ما مطرح نیست. حال چرا قرآن این مطلب را بازگو می کند؟ برای این است که انسان هم یاد بگیرد: این انسانها! شما از این گروه - ولو اینکه در درجه پایین تر هستند- یاد بگیرید که مسئله ایمان مافوق همه مسائل دیگر است.

جنس خدا از چیه؟

خدا چیه؟

شاید یکی از سؤالهای مهم پس از آن که از بود و نبود چیزی پرسید آن باشد که از حقیقت و چیستی آن بپرسد. ما می دانیم خدا هست و وجود دارد و برخی از ادله ی عقل و شهودی آن را نیز می دانیم که برای علاقمندان توصیه می کنیم به برخی از مقالات قبلی مراجعه فرمایند:

مقالات مرتبط:

1- خدا هست؟!

2- راههای بی شمار!

3- جسم نیست!

4- نمی بینم پس نیست!

حال سؤال این است خدا چیست؟ به بیان دیگر حقیقت ذات خداوند چیست؟ آیا اساساً ما می توانیم از حقیقت خدا اطلاع پیدا کنیم؟! آیا اصلاً تا به حال چنین چیزی به نظر شما رسیده است که خدا چیه؟!!

 

جنس ما خدا؟!

ما می دانیم خدا هست یعنی وجود دارد. از طرف دیگر می دانیم خودمان هم هستیم یعنی وجود داریم. پس یعنی هم ما و هم خدا وجود داریم! یعنی خدا هم مثل ما «موجود» است یعنی وجود دارد. به نظر شما معنای «وجود داشتن» یعنی چه؟!! آیا وجود داشتن ما با وجود داشتن خدا فرق می کند؟ یا این که یکی است؟!!

حال سؤال این است خدا چیست؟ به بیان دیگر حقیقت ذات خداوند چیست؟ آیا اساساً ما می توانیم از حقیقت خدا اطلاع پیدا کنیم؟! آیا اصلاً تا به حال چنین چیزی به نظر شما رسیده است که خدا چیه؟!!

«وجود داشتن» یعنی بودن!

شاید پرسیدن در مورد مفاهیمی که بدیهی هستند یعنی نمی توانیم آنها را توضیح بدهیم؛ نه اینکه بلد نباشیم بلکه آن قدر معلومند که دیگر توضیحی ندارند! کمی خنده دار و البته سخت باشد!! مثل این که «بودن» و «هست» یعنی چه؟ تا بحال شما هم گرفتار سؤالات عجیب و غریب بچه های کنجکاو شده اید؟! بچه هایی که با سؤالهای پی در پی، آخرش به جایی می رسید که دیگر نمی توانید توضیح بدهید! مثلاً مامان من هستم یعنی چی؟!! بابا اون بود یعنی چی؟!! واقعاً در چنین مواقعی شما چه توضیحی دارید؟!! واقعاً «بودن و هست» یعنی چی؟!! شما می توانید این مفاهیم بدیهی را توضیح بدهید؟!! در واقع باید گفت چنین مفاهیمی بدیهی هستند یعنی همه ی افراد معنای آنها را می دانند و یک نوع تصوری هم از آن دارند گرچه نتوانند آن را در قالب الفا0و کلمات توضیح بدهند.

 

خدا هم هست مثل ما!

حال در مفهوم «بودن» باید توجه داشت که فرقی ندارد وقتی می گوییم من هستم یا گل هست یا آسمان هست. در همه ی اینها مفهوم «بودن» مفهوم مشترکی است. بنابراین وقتی هم می گوییم «خدای هست» مقصود از «بودن» در مورد خدا هم همان معنای «بودن» در مورد ما را دارد یعنی خدا هم هست حال چه تفاوتی میان ما و خدا هست که خدا را خدا کرد و ما را ما؟!!

بی شک شما نیز اذعان خواهید کرد ما وجودهای ناقص و کوچک چگونه می توانیم وجود بی انتهای خدا را دریابیم و بفهمیم حقیقت ذات او چیست!

در پاسخ به این پرسش مهم باید گفت خدا هم هست امّا حقیقت وجود و ذات خداست که با ما فرق دارد! وگرنه هر دوی ما هستیم و اصلاً ما هستیم چون او هست و ما را آفریده است!

خداوند موجودی کامل و دارای همه ی کمالات وجود است و از این رو در اصطلاح فلاسفه اشدّ الوجود است! حال به سؤال اصلی خود باز می گردیم:

الله خدا
آیا می توان حقیقت خدا را شناخت؟

بی شک شما نیز اذعان خواهید کرد ما وجودهای ناقص و کوچک چگونه می توانیم وجود بی انتهای خدا را دریابیم و بفهمیم حقیقت ذات او چیست!

 

فقط همین!

پس با توجه به آنچه بیان شد معلوم می شود که ما فقط می دانیم خدا هست و او بهترین و کاملترین موجودات است امّا این که حقیقت او چیست و جنس او از چیست و اصلاً خدا چیه، در حد توان درک بشر نخواهد بود! خدا هست و او بهترین است. فقط همین! مَثَل ما در مقابل خدا مَثَل ماهی در تنگ آب است که از بیرون تنگ هیچ نمی داند فقط می داند هست، فقط همین!

 

سخن پایانی...

عدم توانایی بشر در ادراک حقیقت و کفه ذات خداوند موضوعی بسیار مهم است که البته بالوجدان و به طور بدیهی همه ی انسانها با اندک توجهّی در می یابند که آن را می دانسته اند! هدف ما از بیان این مسأله تنها توجه دادن دوستان عزیز به یکی از مسائل پرپیچ و خم فلسفی بود که درباب اعتقادات نیز بی فایده نخواهد بود!

ایمان از نظر حکمای اسلامی و نقد آن

ایمان اسلامی، ایمانی که در قرآن کریم آمده است یعنی شناخت جهان به طور کلی آنچنانکه هست. ایمان یعنی شناخت مبدأ جهان، شناخت جریان جهان، شناخت نظام جهان و شناخت اینکه جهان به چه نقطه ای برمی گردد. می گویند اینکه در قرآن از ایمان به خدا، ایمان به ملائکه خدا که وسائط و پله های وجود هستند، ایمان به مخلوق بودن عالم، ایمان به اینکه خدا عالم را وانگذاشته و هدایت کرده و از آن جمله بشر را به وسیله انبیاء هدایت نموده و ایمان به اینکه همه چیز از خدا آمده است و به خدا برمی گردد که اسمش معاد است سخن به میان آمده، مقصود همان «شناخت جهان» است و چیز دیگری نیست. این حکما در تفاسیر خودشان همیشه ایمان را به صورت معرفت و شناخت و به صورت حکمت تفسیر می کنند، می گویند ایمان یعنی شناخت، اما شناختی که یک شناخت فلسفی و یک شناخت حکیمانه است، نه " شناخت علمی " که شناخت جزئی است. شناخت فلسفی و کلی و حکیمانه یعنی اینکه مبدأ و منتهای جهان و مراتب هستی و جریانهای کلی جهان را کشف کنیم و بدانیم.

معمولا کتب فلسفی ما ایمان اسلامی را فقط به شناخت تفسیر می کنند. می گویند: ایمان در اسلام یعنی شناخت و بس، ایمان به خدا یعنی شناخت خدا، ایمان به پیغمبر یعنی شناخت پیغمبر، ایمان به ملائک یعنی شناخت ملائک، ایمان به " یوم الاخر " (معاد) یعنی شناخت معاد، و هر کجا که در قرآن (کلمه) " ایمان " آمده است معنایش معرفت و شناخت است و غیر از این چیزی نیست. این مطلب به هیچ وجه با آنچه که اسلام می گوید قابل انطباق نیست. در اسلام، " ایمان " حقیقتی است بیش از شناخت. شناختن همان دانستن است. کسی که آب شناس است، آب را می شناسد همچنانکه یک ستاره شناس ستاره ها را می شناسد، یک جامعه شناس جامعه را می شناسد، یک روانشناس روان را می شناسد، یک حیوان شناس حیوان را می شناسد. " می شناسد " یعنی چه؟ یعنی نسبت به آن روشن است، آن را درک می کند. آیا " ایمان " در قرآن یعنی فقط " شناخت "؟ ایمان به خدا یعنی فقط خدا را درک کردن؟ نه، درست است که شناخت، رکن ایمان است، جزء ایمان است و ایمان بدون شناخت، ایمان نیست ولی شناخت تنها هم ایمان نیست. ایمان گرایش است، تسلیم است، در ایمان عنصر گرایش، عنصر تسلیم، عنصر خضوع و عنصر علاقه و محبت هم خوابیده است ولی در شناخت، دیگر مسئله گرایش (مطرح) نیست. اگر یک نفر ستاره شناس است، معنایش این نیست که به ستاره گرایشی هم دارد، نه، ستاره را می شناسد. اگر یک نفر معدن شناس یا آب شناس است، معنایش این نیست که به معدن یا آب گرایشی هم دارد. ممکن است انسان چیزی را بشناسد که از آن بسیار تنفر دارد. احیانا در سیاستها، دشمن، دشمن خود را از خودش بهتر می شناسد. مثلا ممکن است افرادی که در اسرائیل عرب شناس و مسلمان شناس و حتی به یک معنا اسلام شناس باشند، از تعداد اینگونه افراد در بین خود مسلمانان، بیشتر باشند. مسلم است که در اسرائیل مصرشناس، سوریه شناس یا الجزایر شناس خیلی بیشتر از ایران وجود دارد. اصلا در ایران شاید مصر شناس واقعی یک نفر هم نداشته باشیم، ولی آنها صدها نفر دارند. در مصر هم اسرائیل شناس خیلی زیاد دارند. ولی آیا معنی اینکه اسرائیل، مصر را می شناسد این است که نسبت به آن گرایش دارد؟ یا معنی اینکه مصر، اسرائیل را می شناسد این است که نسبت به آن گرایش دارد؟ اتفاقا برعکس است، چون اینها از یکدیگر تنفر دارند.

ایمان از نظر آیات قرآن

خداوند ایمان و راه خدا را به نور تشبیه می کند و می فرماید: «کتب أنزلنه إلیک لتخرج الناس من الظلمت إلى النور باذن ربهم؛ (این)کتابی است که آن را به سوی تو نازل کردیم تا مردم را به اذن پروردگارشان از تاریکی ها به سوی روشنایی درآوری» (ابراهیم/1). با توجه به اینکه نور لطیفترین موجود جهان ماده است، و سرعت سیر آن بالاترین سرعتها و برکت و آثار آن در جهان ماده بیش از هر چیز دیگر است به طورى که مى توان گفت: سرچشمه همه مواهب و برکات مادى نور است روشن مى شود که تشبیه ایمان و گام نهادن در راه خدا، به آن، تا چه اندازه پر معنى است. نور مایه جمعیت و ظلمت عامل پراکندگى است، نور نشانه زندگى و ظلمت نشانه مرگ است و به همین دلیل در قرآن کریم امور بسیار پر ارزش به نور تشبیه شده است، از جمله "عمل صالح" است: «یوم ترى المؤمنین و المؤمنات یسعى نورهم بین ایدیهم و بایمانهم؛ روزى که مردان و زنان با ایمان را مى بینى که نورشان از پیش رو و سمت راست آنها حرکت مى کند» ( حدید /12 )، " ایمان و توحید " مانند «الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور؛ خداوند سرپرست کسانى است که ایمان آورده اند که آنها را از ظلمتها به نور هدایت مى کند» ( بقره /257 ). و نیز قرآن تشبیه به نور شده است آنجا که مى فرماید «فالذین آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئک هم المفلحون؛ آنها که ایمان به پیامبر آوردند و او را گرامى داشتند و یارى کردند و از نورى که بر او نازل شده است پیروى کردند آنها رستگارانند» ( اعراف/ 157 )، و نیز آئین خدا و دین الهى به این موجود پر برکت تشبیه گردیده، مانند «یریدون ان یطفؤا نور الله بافواههم ...؛ آنها مى خواهند نور خدا را با دهانشان خاموش سازند» ( توبه / 32 ) و از همه بالاتر از ذات پاک خداوند که برترین و والاترین وجود است بلکه هستى همگى پرتوى از وجود مقدس او است تعبیر به نور شده است آنجا که مى خوانیم: «الله نور السماوات و الارض؛ خداوند نور آسمانها و زمین است» ( نور/35 ). و از آنجا که همه این امور به یک واقعیت باز مى گردند چرا که همه پرتوهائى از الله و ایمان به او، و گفته او، و راه او مى باشند این کلمه در این موارد به صورت مفرد آمده است، به عکس ظلمات که همه جا عامل تفرقه و پراکندگى است و به همین جهت به صورت جمع که نشانه تعدد و تکثر است ذکر شده. و از آنجا که ایمان به خدا و گام نهادن در طریق او، هم باعث حرکت است و هم موجب بیدارى، و هم عامل اجتماع و وحدت و هم وسیله ترقى و پیشرفت، این تشبیه از هر نظر رسا و پر محتوا و آموزنده است.

حقیقت ایمان تسلیم در ظاهر و باطن در برابر حق است، بنا براین اگر انسان به چیزى یقین دارد اما در باطن یا ظاهر تسلیم در مقابل آن نیست، ایمان ندارد بلکه داراى کفر جحودى است چنانکه خداوند می فرماید: «و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا؛ و با آن که باطنشان بدان یقین داشت، از روی ظلم و تکبر آن را انکار کردند» (نمل/ 14). از این تعبیر به خوبى استفاده مى شود که ایمان واقعیتى غیر از علم و یقین دارد، و ممکن است کفر از روى جحود و انکار در عین علم و آگاهى سر زند. خداوند می فرماید: «إن یشأ یسکن الریح فیظللن رواکد على ظهره إن فى ذلک لایت لکل صبار شکور؛ اگر اراده کند باد را ساکن مى سازد تا آنها بر پشت دریا متوقف شوند، در این نشانه هائى است براى هر صبر کننده شکرگزار» (شوری/33). صبار و شکور هر دو صیغه مبالغه است که یکى فزونى صبر را مى رساند، و دیگرى فزونى شکر را. این دو وصف مجموعا ترسیم گویائى از حقیقت ایمان است، چرا که مؤمن در مشکلات و گرفتاریها صبور و در نعمتها شکور است، به همین جهت در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم مى خوانیم: «الایمان نصفان: نصف صبر، و نصف شکر؛ ایمان دو نیمه است، نیمى از آن صبر و نیمى از آن شکر است».

در جای دیگر می فرماید: «یأیها الذین ءامنوا لا تتخذوا ءاباءکم و إخونکم أولیاء إن استحبوا الکفر على الایمان و من یتولهم منکم فأولئک هم الظلمون* قل إن کان ءاباؤکم و أبناؤکم و إخونکم و أزوجکم و عشیرتکم و أمول اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها أحب إلیکم من الله و رسوله و جهاد فى سبیله فتربصوا حتى یأتى الله بأمره و الله لا یهدى القوم الفسقین؛ اى کسانى که ایمان آورده اید هر گاه پدران و برادران شما کفر را بر ایمان ترجیح دهند آنها را ولى ( و یار و یاور و تکیه گاه ) خود قرار ندهید و کسانى که آنها را ولى خود قرار دهند ستمگرند. بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفه شما و اموالى که به دست آورده اید و تجارتى که از کساد شدنش بیم دارید و مساکن مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمى کند» (توبه/23 و 24). در این آیات خطوط اصلى ایمان راستین از ایمان آلوده به شرک و نفاق ترسیم شده است و حد فاصل میان مؤمنان واقعى و افراد ضعیف الایمان مشخص گردیده و با صراحت مى گوید که اگر سرمایه هاى هشتگانه زندگى مادى که چهار قسمت آن مربوط به نزدیکترین خویشاوندان ( پدران و فرزندان و برادران و همسران )، و یک قسمت مربوط به گروه اجتماعى و عشیره و قبیله است، و قسمت دیگرى مربوط به سرمایه ها و اندوخته ها، و قسمتى مربوط به رونق تجارت و کسب و کار، و سرانجام قسمتى به خانه هاى مرفه ارتباط دارد، در نظر انسان پرارزشتر و گرانبهاتر از خدا و پیامبر (ص) و جهاد و اطاعت فرمان او است تا آنجا که حاضر نیست آنها را فداى دین کند، معلوم مى شود ایمان واقعى و کامل تحقق نیافته است. آن روز حقیقت و روح ایمان با تمام ارزشهایش تجلى مى کند که در مورد چنین فداکارى و گذشت تردید نداشته باشد.

انسان قرآن نیز، موجودی است وابسته به ایمان و وارسته از هر چیزی دیگر. این موجود وابسته به ایمان برای نجات ایمان خود هجرت می کند و برای نجات ایمان جامعه و در حقیقت برای نجات جامعه از چنگال اهریمن بی ایمانی جهاد می نماید. در قرآن آیاتی آمده است که روشن می کند انسان ممدوح چه انسانی است و انسان مذموم چه انسانی است. از این آیات استنباط می شود که انسان فاقد ایمان و جدا از خدا انسان واقعی نیست. انسان اگر به یگانه حقیقتی که با ایمان به او و یاد او آرام می گیرد بپیوندد، دارنده ء همه ء کمالات است و اگر از آن حقیقت - یعنی خدا - جدا بماند، درختی را ماند که از ریشه ء خویشتن جدا شده است. به عنوان نمونه: «و العصر* إن الانسان لفی خسر *إلا الذین آمنوا و عملوا الصالحات* و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر؛ ؛ سوگند به عصر، همانا انسان در زیان است، مگر آنان که ایمان آورده و شایسته عمل کرده و یکدیگر را به حق و صبر و مقاومت توصیه کرده اند» (سوره عصر/ 1 تا 3) و در جای دیگر می فرماید: «ولقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن و الانس، لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم أعین لا یبصرون بها و لهم آذان لا یسمعون بها أولئک کالانعام بل هم أضل؛ همانا بسیاری از جنیان و آدمیان را برای جهنم آفریده ایم ( پایان کارشان جهنم است )، زیرا دلها دارند و با آنها فهم نمی کنند، چشمها دارند و با آنها نمی بینند، گوشها دارند و با آنها نمی شنوند. اینها مانند چهار پایان بلکه راه گم کرده ترند» (اعراف/179 ).

خداوند در مورد نشانه هاى مردان و زنان با ایمان مى فرماید: مردان و زنان با ایمان دوست و ولى و یار و یاور یکدیگرند (والمؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض )، آنها مردم را به نیکیها دعوت مى کنند (یامرون بالمعروف )، مردم را از زشتیها و بدیها و منکرات باز مى دارند ( و ینهون عن المنکر )، آنها به عکس منافقان که خدا را فراموش کرده اند نماز را بر پا مى دارند و به یاد خدا هستند و با یاد و ذکر او، دل را روشن، و عقل را بیدار و آگاه مى دارند (و یقیمون الصلوة )، آنها بر خلاف منافقان که افرادى ممسک و بخیل هستند بخشى ازاموال خویش را در راه خدا، و حمایت خلق خدا، و به بازسازى جامعه، انفاق مى نمایند و زکات اموال خویش را مى پردازند (و یؤتون الزکوة )، منافقان فاسقند و سرکش، و خارج از تحت فرمان حق، اما مؤمنان اطاعت فرمان خدا و پیامبر او مى کنند (و یطیعون الله و رسوله ). سپس مى گوید: خداوند آنها را به زودى مشمول رحمت خویش مى گرداند ( اولئک سیرحمهم الله ) (توبه/71).

و در سوره فصلت آیه 33 مى فرماید: «و من احسن قولا ممن دعا الى الله و عمل صالحا و قال اننى من المسلمین ؛ و کیست خوش گفتار تر از آن کس که به سوی خدا دعوت نماید و کار نیک کند و گوید: من از مسلمانانم؟». این آیه با صراحت، بهترین گویندگان را کسانى معرفى کرده که داراى این سه وصفند: دعوت به الله، عمل صالح و تسلیم در برابر حق. در حقیقت چنین کسانى علاوه بر سه رکن معروف ایمان، اقرار به لسان، عمل به ارکان، و ایمان به جنان ( قلب ) بر رکن چهارمى نیز چنگ زده اند و آن تبلیغ و نشر آئین حق و اقامه دلیل بر مبانى دین و زدودن آثار شک و تردید از قلوب بندگان خدا است. این منادیان با این چهار وصف بهترین منادیان جهانند.

نمی‌بینم پس نیست!

پرسش


تا به حال مواجه شده‌اید که کودکان و یا برخی از افراد می‌گویند: فلان چیز چون دیده نمی‌شود پس نیست! به نظر شما این موضوع صحیح است؟ اهمیت این مطلب در کجا می‌تواند خود را نشان دهد؟ در این نوشتار می‌کوشیم به این سؤالات پاسخی مناسب بدهیم!

یک داستان کوتاه...

کودکی با همه نشاط و بازیگوشی‌هایش یک مشخصه مهم دیگر هم دارد و آن کنجکاوی است! پرس و جو کردن که روحیه جستجوگر کودک را نشان می‌دهد، گامی در راه رشد و تعالی اوست که اگر به طور صحیح هدایت شود می‌تواند نتایج بسیار گران قدری را به دنبال آورد. این شعر زیبا را همه ما در کتاب‌های دوران دبستان خوانده‌ایم. شعری جالب که در آن روحیه پرسشگری کودکی را به نمایش می‌گذارد که چه صادقانه از مهم‌ترین مسئله هستی یعنی وجود خداوند متعال از مادرش می‌پرسد:

به مادرم گفتم آخر این خدا کیست                      که هم در خانه ما هست و هم نیست

تو گفتی مهربان‌تر از خدا نیست                           دمی از بندگان خود جدا نیست

چرا هرگز نمی‌آید به خوابم                               چرا هرگز نمی‌گوید جوابم

نماز صبحگاهت را شنیدم                                  تو را دیدم خدایت را ندیدم!

 

سؤال‌های صادقانه، پاسخ‌های کودکانه!

در این شعر به خوبی روحیه پرسشگری کودک به تصویر کشیده شده است که از وجود خداوند پرسش می‌کند. سؤالی که شاید حتّی در بزرگ‌سالی هم ذهن برخی را درگیر خود نماید که واقعاً آیا خدا هست؟

 

انسان و ابزارهای شناخت و شناسایی

انسان به عنوان موجودی شناسنده دارای ابزارهای شناخت است که نخستین آن‌ها حواس پنج‌گانه هستند. دیدن، شنیدن، لمس کردن، بوییدن و چشیدن ابزارهای انسان برای شناخت بخشی از موجودات عالم به کار می‌آیند. امّا آیا همه عالم و موجودات آن را می‌توان با این ابزارها شناخت؟!

بدون شک شناخت ناکارآمدی حسن و ابزارهای حسی در شناسایی موجودات عالم بر هر انسان اهل تفکّری واضح و آشکار است. بسیاری از چیزها هست که حس به تنهایی قادر به شناخت و درک آن نیست مثلاً اگر دودی از پشت دیوار دیده شود آیا حس به تنهایی می‌تواند بفهمد که آتشی در پشت دیوار روشن بوده است؟!! از سوی دیگر حس در بسیاری از مواقع خطا می‌کند. مثلاً خطای در دید و یا سردی و گرمی که از نظر آدم‌های مختلف در برخی موارد متفاوت است و کسی چیزی را گرم می‌داند ولی دیگری چندان گرمی آن را حس نکرده است! بنابراین حس به تنهایی نمی‌تواند شناخت ما نسبت به موجودات عالم را تحت پوشش قرار دهد.

عقل از روی آثار و قراینی که وجود دارد و در عالم هستی نمایان است به وجود خداوند استدلال می‌کند. همانند استدلال به وجود آتش با توجه به وجود دودی که از پشت دیوار می‌آید. ما گرچه نمی‌توانیم او را ببینیم و یا صدایش را بشنویم و یا او را ببوییم و یا بچشیم! و یا لمس کنیم امّا می‌دانیم با استدلال و برهان عقلی که وجود دارد خدا هست!

خدا

عقل؛ ابزار شناختی انسان

از این رو عقل یکی دیگر از ابزارهای شناخت است که از طریق داده‌هایی که حس و حواس پنج‌گانه در اختیار او می‌گذارد می‌تواند به استدلال و برهان بپردازد. عقل مهم‌ترین ابزار شناسایی انسان است. زیرا در شناخت بسیاری از چیزها که در عالم وجود دارد و حواس از درک آن عاجزند، کارآمدی دارد. ما بسیاری از حس نکردنی‌ها را با عقل خود در می‌یابیم. مثلاً از وجود دود به وجود آتش پی می‌بریم. این فرایند کاری است عقلانی که از طریق داده‌های حسی به برهان عقلی پرداخته‌ایم.

 

خدا را چگونه می‌شناسیم؟

حال به سؤال ابتدای این نوشتار باز می‌گردیم: آیا هر چیز که با حس دریافت نشود، وجود ندارد؟ با توجه به آنچه پیرامون ابزارهای شناخت آدمی توضیح دادیم، ممکن است چیزی به فرهنگ هیچ یک از حواس انسان در نیاید امّا با این حال موجود باشد. بلکه ناتوانی حواس در درک آن است که مانع شناخت آن می‌شود وگرنه از طریق ابزار شناختی عقل می‌توان به وجود آن پی برد. یکی از مهم‌ترین موضوعاتی که از کودکی در ذهن آدمی پدید می‌آید، پرسش درباره وجود خداوند متعال است.

آیا به راستی چون نمی‌توان خدا را با ابزارهای حسی درک کرد می‌توان گفت او وجود ندارد؟ این نتیجه گیری مانند آن است که با دیدن دود از پشت دیوار بگوییم چون آتشی دیده نمی‌شود پس حتماً آتشی وجود ندارد!! استدلال کودکان این است که چون صدای خدا را نمی‌توان با گوش مادّی شنید و او را نمی‌توان با چشم سر دید پس او وجود ندارد! همانند کودک داستان ما در آن شعر زیبا! خدا هست!

بر اساس آنچه گذشت می‌توان به صراحت گفت اگر حواس ما عاجز از درک خدا هستند نشان از نبودن او نیست بلکه او هست و ابزار شناختی چون عقل را باید که به کار شناخت خدا بپردازد!

عقل از روی آثار و قراینی که وجود دارد و در عالم هستی نمایان است به وجود خداوند استدلال می‌کند. همانند استدلال به وجود آتش با توجه به وجود دودی که از پشت دیوار می‌آید. ما گرچه نمی‌توانیم او را ببینیم و یا صدایش را بشنویم و یا او را ببوییم و یا بچشیم! و یا لمس کنیم امّا می‌دانیم با استدلال و برهان عقلی که وجود دارد خدا هست!

ما در مقالات گذشته به برخی از استدلال‌های عقلی دقیق‌تر بر وجود خدا اشاره نمودیم که دوستان را بدان جا ارجاع می‌دهیم.

 

اهمیت و ارزش اولیاء خدا

چراغ هدایت در چه خانه ای است؟ در خانه وجود انسان. هدایت وحی بالخصوص در خانه اولیاء خداست: «فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکرفیها اسمه؛ «(آن نور هدایت) در خانه هایی است که خدا رخصت داده که ارجمندش دارند و نام خدا در آنها یاد شود» نور/36) ». یک وقتی کسی مطلبی از مرحوم آقا سید مهدی قوام که واقعا مرد وارسته ای بود خدا رحمتش کند نقل می کرد که من خیلی خوشم آمد. گفت یک جلسه ای بود که به اصطلاح آن جلسه را برای تبری تشکیل داده بودند و آن مرحوم منبر رفت و این آیه را عنوان کرد و چقدر با ذوق لطیف و عالی درباره آن بحث کرد: «و من اظلم ممن منع مساجد الله ان یذکر فیها اسمه؛ ستمگرتر از آنکه مانع می شود از اینکه یاد خدا و نام خدا در مساجد برده شود کیست؟» (بقره/114) بعد این را تطبیق کرد بر اینکه هر کسی بدن و اندامش مسجدی است برای روح او و مانع شدن از اینکه این بدن و این مسجد جای ذکر خدا باشد به هر شکلی، ظلم و ستم است. یک شکل آن این است که " کشتن یک مؤمن خراب کردن یک مسجد است " و بالاترینش کشتن اولیاء خداست که در واقع خراب کردن بزرگترین مساجد است. در این خانه ها، صبح و شام تسبیح خدا می شود. مفسرین گفته اند مقصود این است که علی الدوام تسبیح و تنزیه خدا می شود نه فقط صبح و شام و بقیه اش به غفلت می گذرد.

عدم منافات احترام به افراد و اماکن مقدس با اصل توحیداز اینجا یک نکته ای در باب توحید استفاده می شود و آن این است: اعم از اینکه این خانه ها را خانه های گلی بگیریم یا خانه های انسانی که البته مقصود خانه های انسانی است. قرآن می گوید این، خانه هایی است که خدا اجازه داده است آن خانه ها، شأنشان بالا باشد، تعظیم شوند، مورد احترام واقع شوند. اگر مقصود خانه های گلی هم باشند، ما می دانیم که به طور کلی در دین مقدس اسلام تعظیم و احترام مسجد بر همه واجب است و بی احترامی به مسجد حرام است، تنجیس مسجد حرام است و اگر مسجدی تنجیس شد واجب کفایی است بر همه کسان دیگر که زود آنجا را تطهیر کنند. اگر کسی به ما بگوید این برخلاف اصل توحید است، مسجد گل است و خاک و آجر و سنگ، خود کعبه هم همین طور، چهار تا سنگ روی همدیگر گذاشته اند و چیز دیگری نیست، مگر سنگ هم می تواند احترام داشته باشد که بشر به سنگ احترام بگزارد؟ می گوییم نه، سنگ هرگز احترام ندارد، خدا و عبادت خدا احترام دارد. معبد از آن جهت که معبد است احترام دارد. معبود به ما اجازه داده است که معبد را احترام کنیم. احترام معبد به اجازه معبود، احترام معبود است، [ نه تنها ] شرک نیست، [ بلکه ] عین توحید است. حال آیا اختصاص به معبد دارد؟ نه. آیا اگر معبود به ما اجازه تعظیم و احترام عابد را از آن جهت که عابد است بدهد و ما عابد را از آن جهت که عابد است تعظیم و تجلیل و تکریم کنیم، این شرک است؟ نه، این هم عین توحید است. بنابراین آیا تعظیم و احترام پیغمبر اکرم یا ائمه اطهار و حتی کمتر از آنها شرک است؟ نه، اینها «بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه» هستند، همانطور که خدا اجازه تعظیم و احترام خانه گلی را که معبد است داده، این خانه انسانی که معبد روح اوست به درجاتی از آن خانه گلی بالاتر است و بلکه خانه گلی که احترام دارد به اعتبار عابدهایش است. کعبه احترام خودش را از ابراهیم و اسماعیل و بعد انبیاء و دیگران دارد، احترامش را از این دارد که («اول بیت وضع للناس؛ نخستین خانه ای که برای مردم بنا شد» آل عمران/96) اول معبد جهان است. چون اول معبد و اول نقطه ای است که برای عبادت و پرستش خدا تأسیس و ایجاد شده احترامش را از عبادت دارد. پس کعبه هم احترام خودش را از عابد و عبادت دارد.

در روایات شیعه زیاد داریم، در روایات اهل تسنن هم هست که مقصود از این بیوت، همان انسانهایی هستند که واقعا سراسر وجودشان عبادت است و اصلا خودشان مسجدند. وقتی انسان نگاهش برای خدا باشد، شنیدن و گفتن و فکر کردن و قدم برداشتن و خوردن و آشامیدن و خوابیدنش برای خدا باشد، این بدن جز " معبد " اسم دیگری ندارد. ببینید علی علیه السلام در دعای کمیل به خدای خودش چه عرض می کند: «یارب یارب یارب قو علی خدمتک جوارحی و اشدد علی العزیمه جوانحی و هب لی الجد فی خشیتک و والدوام فی الاتصال بخدمتک؛ پروردگارا، پروردگارا، پروردگارا! به اعضا و جوارح علی نیرو بده که بیشتر در خدمت تو باشد، عزم علی را بر این خدمت راسخ تر کن، به من ببخش این را که جدا از تو بترسم، به من ببخش خدمت «علی الاتصال و بالدوام» را که یک لحظه از من در غیر خدمت نگذرد». این همان چیزی است که او داشت و خدا هم به او داد. یک چنین شخصی تمام اندامش معبد است [ آن هم ] بزرگترین معبد. کعبه هرگز نمی تواند ادعا بکند که من معبدی نظیر این معبد هستم.

اهمیت عبادت در احادیث

از نظر اسلام سرلوحه تعلیمات، عبادت است. اگر عبادت درست باشد کارهای دیگر هم درست است، مسائل اخلاقی و اجتماعی او هم درست می شود ولی اگر عبادت نباشد آن دوتای دیگر هم واقعیت پیدا نمی کند. باور نکنید که یک کسی در دنیا پیدا بشود که در مسائل اخلاقی و اجتماعی مسلمان خوبی باشد ولی در مسائل عبادی مسلمان خوبی نباشد. ما برای آدم نماز نخوان چیزی از مسلمانی قائل نیستیم.

امام علی علیه السلام فرمودند بعد از ایمان بخدا چیزی در حد نماز نیست. امکان ندارد انسانی کامل بشود بدون عبادت و پرستش. قرآن کریم در یک جا به اثر تربیتی و جنبه تقویتی روحی عبادت اشاره می کند و می گوید: " ''نماز از کار بد و زشت باز می دارد، عنکبوت 45"'' و در جای دیگر می گوید: ''نماز را برای اینکه به یاد من باشی به پادار ،طه ،14"'' اشاره به اینکه انسان که نماز می خواند و در یاد خدا است همواره در یاد دارد که ذات دانا و بینائی مراقب او است و فراموش نمی کند که خودش بنده است. ذکر خدا و یاد خدا که هدف عبادت است، دل را جلا می دهد و صفا می بخشد و آنرا آماده تجلیات الهی قرار می دهد، علی درباره یاد حق که روح عبادت است چنین می فرماید: «ان الله سبحانه و تعالی جعل الذکر جلاء للقلوب، تسمع به بعد الوقره، و تبصر به بعد العشوه، و تنقاد به المعاندة، و ما برح لله - عزت آلاوه- فی البرهه بعد البرهه، و فی ازمان الفترات، عباد ناجاهم فی فکرهم، و کلمهم فی ذات عقولهم؛ خداوند یاد خود را صیقل دلها قرار داده است، دلها بدین وسیله از پس کری، شنوا و از پس نابینائی، بینا و از پس سرکشی و عناد، رام می گردند، همواره چنین بوده و هست که خداوند متعال در هر برهه ئی از زمان و در زمانهائی که پیامبری در میان مردم نبوده است بندگانی داشته و دارد که در سر ضمیر آنها با آنها راز می گوید و از راه عقلهایشان با آنان تکلم می کند. در این کلمات خاصیت عجیب و تاثیر شگرف یاد حق در دلها بیان شده است تا جائی که دل قابل الهامگیری و مکالمه با خدا می گردد». همچنین امام در مورد حالات و مقامات و کرامتهائی که برای اهل معنی در پرتو عبادت رخ می دهد، می فرماید: «قد حفت بهم الملائکه، و تنزلت علیهم السکینه، و فتحت لهم ابواب السماء، و اعدت لهم مقاعد الکرامات، فی مقام اطلع الله علیهم فیه، فرضی سعیهم، و حمد مقامهم یتنسمون بدعائه روح التجاوز؛ فرشتگان آنان را در میان گرفته اند، آرامش برایشان فرود آمده است، درهای ملکوت بر روی آنان گشوده شده است، جایگاه الطاف بی پایان الهی برای شان آماده گشته است، خداوند متعال مقام و درجه آنان را که بوسیله بندگی به دست آورده اند دیده و عملشان را پسندیده و مقامشان را ستوده است، آنگاه که خداوند را می خوانند بوی مغفرت و گذشت الهی را استشمام و پس رفتن پرده های تاریک گناه را احساس می کنند» (خطبه 222/ نهج البلاغه).

و نیز می گوید: «طوبی لنفس ادت الی ربها فرضها و عرکت بجنبها بوسها، و هجرت فی اللیل غمضها، حتی اذا غلب الکری علیها افترشت ارضها، و توسدت کفها، فی معشر اسهر عیونهم خوف معادهم، و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم، و همهمت بذکر ربهم شفاههم، و تقشعت بطول استغفارهم ذنوبهم، اولئک حزب الله، الا ان حزب الله هم المفلحون». ''چه خوشبخت و سعادتمند است آنکه فرائض پروردگار خویش را انجام می دهد، الله، یار و حمد و قل هو الله، کار او است، رنجها و ناراحتیها را، مانند سنگ آسیا، دانه را در زیر پهلوی خود خورد می کند. شب هنگام از خواب دوری می گزیند و شب زنده داری می نماید، آنگاه که سپاه خواب حمله می آورد زمین را فرش و دست خود را بالش قرار می دهد، در گروهی است که نگرانی روز بازگشت، خواب از چشمان شان ربوده، پهلوهاشان از خوابگاههاشان جا خالی می کنند، لبهاشان به ذکر پروردگارشان آهسته حرکت می کنند، ابر مظلم گناههایشان بر اثر استغفارهای مداومشان پس می رود. آنانند حزب خدا، همانا آنانند رستگاران !» (نامه 45/ نهج البلاغه).

البته عبادت باید با نشاط روح توأم باشد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در این زمینه خطاب به جابر بن عبدالله انصاری فرمود: «یا جابر ان هذا الدین لمتین فاوغل فیه برفق و لا تبغض الی نفسک عباده الله» یعنی دین اسلام دینی است متین و محکم و منطقی و مبتنی بر ملاحظات دقیق روانی و اجتماعی، بنابراین با مدارا نکردن عبادت خود را مبغوض و منفور نفس خودت قرار مده، یعنی طوری عمل نکن که نفست عبادت را دشمن بدارد بلکه طوری عمل کن که نفس، عبادت را دوست بدارد و به آن با میل و رغبت اقبال نماید و در خود جذب نماید. بعد اضافه فرمود: «فان المنبت لا ارضا قطع و لا ظهرا ابقی» یعنی آنکه چند منزل یکی را می راند نه مسافت را طی می کند و نه پشت سالم برای مرکب خود باقی می گذارد. سواره ای که میزان توانائی مرکوب را در نظر نمی گیرد و تنها شلاق را می شناسد و شلاقکش، دو منزل یکی، و سه منزل یکی، میتازد یک وقت می بیند که حیوان در حالی که پشتش زخم شده زانو برزمین زد و خوابید و قدم از قدم بر نمی دارد زیرا نمی تواند بردارد. و در حدیث دیگر فرمود: «طوبی لمن عشق العبادش و عانقها؛ خوشا به حال افرادی که به عبادت عشق می ورزند و آنرا در آغوش می گیرند». در این حدیث رسول اکرم می خواهد بفرماید تنها کسانی از ثمرات و نتایج عالی عبادت بهره مند می گردند که عبادت را طوری انجام دهند که قلب آنها عاشقانه عبادت را انتخاب کند و بپذیرد. حضرت زهرا سلام الله علیها در همین زمینه می فرمایند: «من اصعد الی الله خالص عبادته اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته؛ کسی که عبادت های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد، پروردگار بزرگ برترین مصلحت را به سویش فرو خواهد فرستاد».

آیا خلقت بشر تدریجی بوده؟!

خلقت

 نظر این دسته از متفکران مسلمان، از آیات قرآن چنین استفاده می‌شود که همه آدمیان از نسل حضرت آدم و حوا هستند. تغییر و تحولات تنها در حالات و خواص یک گونه امکان دارد و نه در تبدیل گونه ها به یکدیگر. علامه طباطبایی از کسانی است که این نظریه را در تعارض با آموزه های دینی و آیات قرآن می دانست.


مواجهه اندیشمندان مسلمان با نظریه تکامل (فرگشت)

در مقاله پیشین به مواجهه متکلمین مسیحی با نظریه فگرشت آشنایی اجمالی پیدا کردیم. گفتیم که در بدو ظهور این نظریه مخالفت های تند و تیزی با این نظریه ابراز شد و لی به مرور زمان رویکرد های مخالف معتدل تر شده و در برخی موارد نیز به همدلی با این نظریه انجامید. برخی از دینداران با کمک از این نظریه تلاش کردند تفاسیر جدیدی از آموزه های کتاب مقدس ارائه کنند. بنابراین می توان گفت این نظریه به مرور زمان و با تقویت خود نه تنها در عالم علم بلکه در عالم دینی نیز جایگاه خود را بدست آورده است.

اما در دنیای اسلام ماجرا از چه قرار است؟ طبیعی است که رسیدن نظریه فرگشت با لوازم و تبعات الهیاتی آن به دنیای اسلام نیاز به زمان داشت. بالاخره این اتفاق در اواخر قرن بیستم افتاد و اندیمشندان مسلمانی نیز ملزم به اتخاذ موضع در برابر این نظریه علمی شدند. عده قابل توجهی از دانشمندان علوم دینی و مفسران قرآن با این نظریه مخالفت کردند و این نظریه را به استناد اینکه با ظاهر آیات قرآن ناسازگار است باطل شمردند. به نظر این دسته از متفکران مسلمان، از آیات قرآن چنین استفاده می‌شود که همه آدمیان از نسل حضرت آدم و حوا هستند. تغییر و تحولات تنها در حالات و خواص یک گونه امکان دارد و نه در تبدیل گونه ها به یکدیگر. علامه طباطبایی از کسانی است که این نظریه را در تعارض با آموزه های دینی و آیات قرآن می دانست. علاوه بر اینکه علامه یکی از دلایل مخالفت خود با این نظریه را نقاط ضعف خود نظریه عنوان می کرد. از نظر ایشان این نظریه هنوز به سر حد قطعیت نرسیده است بلکه تنها یک فرضیه است که برای توجیه بعضی مسائل طرح شده است و هیچ دلیل قاطعی بر آن وجود ندارد. در واقع، علامه در تعارض میان یک امر مشکوک(نظریه فرگشت) و یک حقیقت قرآنی (انسان نوعی متمایز از سایر انواع حیوانی است) ترجیح می دهد که دومی را برگزیند و به تاویل و تفسیر آیات نپردازد.(علامه طباطبایی، المیزان، ج 4، 4 ـ 143)

یکی دیگر از اندیشمندان مسلمان معاصر که نظریه داروین را نمی پذیرد دکتر سیدحسین نصر است. نصر از سنت گرایان محسوب می شود و نظریه داروین را محصول یک جهان بینی ماتریالیستی می داند. از دیدگاه سنت گرایان، مدرنیته بطور کلی در جهت نابودی مفاهیم مقدس و الهی حرکت می کند. به همین دلیل به سختی با آن مخالفند.

مطهری غرض از داستان آفرینش آدم را در قرآن برخی تعالیم اخلاقی و تربیتی می‌داند نه بیان نحوه خلقت انسان. او تصریح می‌کند که داستان آدم در قرآن سمبلیک است .

 نظریه داروین نیز در این چارچوب اندیشه ای مورد نقد قرار می گیرد، حتی می توان گفت این نظریه یکی از ارکان اصلی نظریات ماتریالیستی غرب است که بر حوزه های مختلف اندیشه سایه افکنده است. به همین دلیل این نظریه به شدت مورد نقد سنت گرایانی چون دکتر نصر قرار گرفته است. (نصر، جوان مسلمان و دنیای متجدد)

برخی دیگر از مفسران قرآن و اندیشمندان مسلمان از در مخالفت با نظریه داروین بر نیامده اند و به طرق مختلف در جهت آشتی این نظریه و آیات قرآنی برآمده اند. به این منظور، برخی گفته اند در هیچ جای قرآن به صراحت ذکر نشده است که هم? ابناء بشر از یک فرد بوجود آمده اند:

«همه نژادهای بشر از یک فرد به وجود نیامده‌اند و ... در قرآن هیچ نص صریحی مبنی بر اینکه همه افراد بشر ذریه حضرت آدم(ع) هستند وجود ندارد. در تفسیر آیه اول سوره نساء می‌گوید درست است که گفته شود همه مردم از یک نفس واحد به وجود آمده‌اند و آن انسانیت است چه معتقد باشیم پدرشان حضرت‌ آدم(ع) است یا میمون و غیر آن.» (رشید رضا(1)، التفسیر للقرآن الکریم،ج 4: 327 و 324)

داروینیسم چارلز داروین

نظر آیت الله مکارم شیرازی

آیت الله مکارم شیرازی (صاحب تفسیر نمونه) نیز مواجهه ای مشابه با نظریه داروین داشته اند. اولا نظریه فرگشت را ظنی و غیرقطعی می دانند. از سویی، بر فرض صحت و قطعی بودن این نظریه، نمی توان بطور حتمی آن را متعارض با آیات قرآنی دانست. زیرا اولا آیات قرآنی تنها درباره انسان بیان شده است و درباره خلقت سایر حیوانات سکوت کرده است. از سویی دیگر، در مورد خلقت انسان نیز اگرچه ظاهر برخی آیات بر آفرینش آنی انسان همسازتر است ولی صراحتی در این زمینه وجود ندارد: «قرآن یک کتاب علوم طبیعی نیست و اگر چیزی از اسرار علوم و حقایق جهان آفرینش در آن باشد، حتماً برای یک هدف تربیتی و اخلاقی و تعلیم درس توحید و خداشناسی است نه به منظور عرضه علوم طبیعی به سبک دایرة المعارف‌ها.»(مکارم شیرازی، قرآن و آخرین پیامبر: 47) به همین دلیل نمی توان گفت تعارض میان نظریه فرگشت و آیات قرآن تعارض وجود دارد.(مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه ، ج 11 و 17) آیة الله جعفر سبحانی نیز معتقدند که نظریه داروین دلیلی بر انکار خداوند نیست و مخالفتی با خداشناسی ندارد. از این جهت هیچ فرقی میان نظریه ثبات انواع و نظریه فرگشت وجود ندارد. (سبحانی، داروینیسم یا تکامل انواع، 21) آیة الله علی مشکینی نیز همین اعتقاد را دارند.(مشکینی، تکامل در قرآن، 17)

علامه طباطبایی از کسانی است که این نظریه را در تعارض با آموزه های دینی و آیات قرآن می دانست**. علاوه بر اینکه علامه یکی از دلایل مخالفت خود با این نظریه را نقاط ضعف خود نظریه عنوان می کرد. از نظر ایشان این نظریه هنوز به سر حد قطعیت نرسیده است بلکه تنها یک فرضیه است .

نظر شهید مطهری:

استاد مطهری نیز از جمله کسانی است که خلقت تدریجی را پذیرفته است. او پس از نقل نظریه داروین گفته است:

از نظر ما اینکه جاندار قابل تغییر باشد، با خداشناسی ارتباطی ندارد؛ اینکه شرایط محیط از عوامل تغییر باشد (یعنی محیط، تغییرات ایجاد کند) همین‌طور؛ اینکه تغییر عادات و استعمال و عدم استعمال عضور مؤثر [در تغییر] باشد (یعنی کسی بخواهد آن را به ‌عنوان یک عامل بشناسد باز ربطی ندارد؛ تغییرات فردی و امتیازات خصوصی (افراد با همدیگر داشته باشند) باز هم نه، اینکه کسی قائل به تنازع بقاء بشود، چطور؟ تنازع بقا هم چیزی نیست که با خداشناسی منافات داشته باشد، چه در انسان‌ها و چه در غیر انسان‌ها. البته ما درباره غیرانسان‌ها چیزی در قرآن نداریم، ولی درباره انسان‌ها این آیه هست که: «و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعضٍ لفسدت الارض»(بقره/ 251)؛ اگر این طور نبود که خداوند بعضی از مردم را به‌وسیله بعضی دیگر دفع می‌کند، زمین فاسد و خراب می‌شد. به هر حال این هم خودش به‌ تنهایی[با خداشناسی ناسازگار] نیست.(مطهری، مرتضی. مجموعه آثار، ج 4،ج 4: 9 ـ 248)

شهید مطهری همچنین بر آن است که این سخن داروین «طبیعت اصلح را انتخاب می‌کند» نشان می‌دهد که طبیعت خودش به ‌سوی انتخاب می‌رود و این همان فینالیزم یا «اصل توجه به غایت» است.(همان: 2 ـ 250) در این راستا، شهید مطهری غرض از داستان آفرینش آدم را در قرآن برخی تعالیم اخلاقی و تربیتی می‌داند نه بیان نحوه خلقت انسان. او تصریح می‌کند که داستان آدم در قرآن سمبلیک است. (مطهری، علل گرایش به مادیگری: 119)

بنابراین یکی از اختلافات میان دسته نخست از اندیشمندان مسلمان که با نظریه داروین مخالفت کرده اند و دست? دوم که مخالف این نظریه نیستند این است که دسته نخست معتقدند از آیات قرآن بدست می آید که همه ابناء بشر از یک فرد بوجود آمده اند در حالی که از دیدگاه دسته دوم در هیچیک از آیات قرآن چنین صراحتی وجود ندارد. حتی از دیدگاه اندیشمندانی چون استاد مطهری می توان از قابلیت های این نظریه در تبیین بهتر آموزه های دینی بهره جست. 

انسانیت ملاک ذیحق شدن انسان

گاهی اوقات به نام " ''حقوق بشر'' " حرفهای مفت بی اساس - که درست فکر نکرده اند - می گویند. می گویند بشر فی حد ذاته قطع نظر از دین و مذهب حقوقی دارد. (اینجا باید گفت خدا پدر مارکسیست ها را بیامرزد که آنها این حرفها را به کلی نفی کرده اند). منشأ این حقوق چیست؟ چرا بشر چنین حقوقی دارد؟ این حقوق را چه کسی قرار داده و از کجاست؟ چرا بشر چنین حقوقی دارد و آن اسب این حقوق را ندارد؟ آیا طرحی در عالم هست که چه برای چیست؟ یعنی آیا در باطن عالم یک پیوستگی در کار است و آن این است که اگر انسانی در عالم خلق شده و مواهبی به نام محصول، زراعت میوه، پوشیدنیها و خوردنیها در عالم هست، اینها برای انسان خلق شده؟ حرف درستی است. بعد می گوییم این عالم، این رودخانه ها، این جنگلها، این میوه ها، این زمینهای پر استعداد، این آب و هوا، این عالم خلقت اینها را برای یک نفر نیافریده، برای یک طبقه هم نیافریده برای همه آفریده. حرف درستی است («و الارض وضعها للانام؛ زمین را برای همه مردم قرار داد» رحمن/10). ولی اساس حرف تو این است که اصلا پیدایش زمین به علت یک تصادف بود. پیدایش حیات در روی زمین هم به علت یک تصادف دیگر بود، انسان هم در اثر یک تنازع بقای خونین به وجود آمد، در اثر جنگهای بیرحمانه ای که نسلهای حیوانات با یکدیگر کردند، یکی از نسلها شده انسان. یکدیگر را خورده اند و به حقوق یکدیگر تجاوز کرده اند، مثل میلیونها کرمی که در یک حوض بوده اند، کرمهای بزرگتر کوچکترها را خورده اند، خوردند و خوردند تا آخر یک کرم بزرگ باقی ماند. آن وقت انسانی که طبق فلسفه تو این جور در روی زمین به وجود آمده، به اینجا که رسیده یک مرتبه صاحب حق شد؟ از کجا صاحب حق شد؟ اصلا حق بشریت دیگر معنی ندارد.

اما اگر حق معنی دارد - که واقعا هم معنی دارد - این بر اساس اصل علت غایی است یعنی این رابطه که این اشیاء برای انسان آفریده شده است. پس انسان هم برای یک حقیقت عالیتر و متعالی تر آفریده شده است. وقتی که انسان برای یک حقیقت عالیتر و متعالی تر آفریده شده است، آن حقیقت از انسان مقدستر است. انسان قداست خودش را به اعتبار انسانیت کسب می کند. ما همیشه این حرف را گفته ایم. وقتی که شما می گوید انسان شرافت دارد، می گوییم کدام انسان؟ انسان زیست شناسی؟ از نظر زیست شناسی که جانی ترین انسانها با شریف ترین انسانها فرق نمی کند. مثال از مسلمانها نمی آوریم. از نظر زیست شناسی موسی چمبه با لومومبا هیچ فرق نمی کند، هیچ شرافتی آقای لومومبا بر آقای موسی چمبه ندارد، یعنی نمی شود گفت (چون) مثلا گروه خون این از گروه خون او بهتر است یا شکل این از شکل او زیباتر است این بر او شرافت دارد. این که ملاکش نیست، ملاک مسائل دیگری است که شما آنها را " معیارهای انسانیت " می نامید. پس انسانیت ما فوق انسان است، یعنی هر انسانی انسان بالقوه است، و انسان بالفعل آن است که آن ارزشهای انسانی در او رشد و کمال پیدا کرده است. پس هدف آن ارزشهای متعالی انسانی است. این است که انسان فدای ایمان می شود، فدای اخلاق می شود و فدای ارزشهای انسان می شود. بنابراین در زمینه امر خدا و اراده خدا - که امر خدا و اراده خدا هم چیزی جز سعادت بشریت نیست - دیگر حقی در مقابل آن پیدا نمی شود که کسی بگوید من به دلیل اینکه فقط یک انسان زیست شناسی هستم و یک سر و دو گوش دارم حقی دارم و این حق من به هیچ وسیله ای قابل سلب نیست. خیر، چنین چیزی نیست، حق مال تو نیست، مال انسانیت است. تو تا در مسیر انسانیت باشی ذیحق هستی، از این مسیر که خارج شدی حقی به هیچ چیز نداری حتی به جان خودت. این است که قرآن کریم می گوید: «ما افاء الله علی رسوله» (حشر/7) آنچه را که خدا برگرداند، یعنی اموال بی جهت پیش کفار بود. اصلا مالکیت بر ای کفار قائل نیست، با کمال صراحت.

انسان فاقد ایمان از نظر قرآن کریم

انسان منهای ایمان، کاستی گرفته و ناقص است. چنین انسانی حریص است، خونریز است، بخیل و ممسک است، کافر است، از حیوان پست تر است. در قرآن کریم آیاتی آمده است که روشن می کند انسان ممدوح چه انسانی است و انسان مذموم چه انسانی است. از این آیات استنباط می شود که انسان فاقد ایمان و جدا از خدا، انسان واقعی نیست. انسان اگر به یگانه حقیقتی که با ایمان به او و یاد او آرام می گیرد بپیوندد، دارنده همه کمالات است و اگر از آن حقیقت - یعنی خدا - جدا بماند، درختی را ماند که از ریشه خویشتن جدا شده است. ما به عنوان نمونه دو آیه را ذکر می کنیم:

«والعصر* إن الانسان لفی خسر* إلا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر؛ سوگند به عصر، همانا انسان در زیان است، مگر آنان که ایمان آورده و شایسته عمل کرده و یکدیگر را به حق و صبر و مقاومت توصیه کرده اند» (سوره عصر/آیات 1 تا 3).

«و لقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لایفقهون بها و لهم أعین لایبصرون بها و لهم ءاذان لایسمعون بها أولئک کالانعام بل هم أضل؛ همانا بسیاری از جنیان و آدمیان را برای جهنم آفریده ایم (پایان کارشان جهنم است)، زیرا دلهایی دارند و با آنها فهم نمی کنند، چشمهایی دارند و با آنها نمی بینند، گوشهایی دارند و با آنها نمی شنوند. اینها مانند چهارپایان بلکه راه گم کرده ترند» (اعراف/179).

درک انسان از ذات خود

گفتیم که یکی از مهم‌ترین وظایف هر شخصی در طول زندگی شناخت خویشتن است. همه ما بارها این سوال را از خود پرسیده‌ایم که کیستیم. فرق ما با دیگر موجودات چیست.


انسان ذات

آیندۀ زندگی ما چگونه خواهد بود؟ آیا خواهیم ماند یا از بین خواهیم رفت؟ اگر باقی می‌مانیم چه بخشی از وجودمان فنا ناپذیر است؟ بدن مادی که به مرور زمان از بین می‌رود پس چه بخشی از وجود من باقی خواهد ماند؟ آیا در درون آدمی حقیقتی بالاتر از پدیده‏های طبیعی وجود دارد؟ آیا ورای این دست و پا و غیر از سر و گردن و چشم و گوش و سایر اعضای مادی چیز دیگری با من یا در من وجود دارد، یا اصل و حقیقت من همین مجموعه‏ی اعضای مادی من است؟  فلاسفه اسلامی معتقدند آثار ادراکی و افعال انسان همگی منسوب به «نفس» است. جاودانگی و نامیرایی از آن نفس است. موجودات فاقد نفس نمی‌توانند آثار متنوعی از خود بروز دهند بلکه فقط دارای آثار یکنواخت هستند. اما انسان افعال و آثار غیر یکنواخت از خود بروز می‌دهد. این مسئله تفاوت انسان با جمادات و گیاهان است. تفاوت انسان با حیوان در توانایی‌های ادراکی انسان نهفته است.. زیرا حیوانات دیگر نیز دارای افعال و آثار متنوع هستند ولی نمی‌توانند ادراک و استنتاج داشته باشند. به طور خلاصه می‌توان گفت که دو ویژگی انسان باعث تمایز او از دیگر موجودات عالم می‌شود. ویژگی «افعال و آثار غیر یکنواخت» وجه امتیاز انسان و حیوان با جمادات و گیاهان است و ویژگی «نطق» متمایز کننده انسان از دیگر حیوانات است.

همه ما نا خود آگاه اعضای بدن و حتی خودِ بدن را به واقعیت دیگری به نام «من» نسبت می‏دهیم؛ مثلاً می‏گوییم دست من یا پای من. این نشان می‌دهد که هر فردی غیر از اعضاء و جواهر خود واقعیت دیگری را نیز می‌شناسد که از آن به «من» تعبیر می‌کند . همه‏ی اعضا و حتی بدن خود را به آن نسبت می‏دهد. فلاسفه معتقدند نفس انسان که از آن به روح هم تعبیر می‌شود یک امر مجرد است. اعتقاد به تجرد نفس ناطقه و بقای آن پس از مرگ شالوده مهم‌ترین مباحث اعتقادی (مانند معاد) می‌باشد. دلایل زیادی برای تجرد نفس ارائه شده است که  برخی از آن‌ها بسیار پیچیده است. ابتدا توضیح کوتاهی درباره مفهوم تجرد می‌دهیم و سپس یکی از دلایل تجرد نفس یا روح را ذکر می‌کنیم. مجرد در لغت به معنی «خالی» است: «التجرد فی اللغة الخلوّ» (التهانوی، کشاف اصطلاحات الفنون، ج 1، ص 195) به طور کلی حکما به امری مجرد می‌گویند که روحانی محض بوده و مخلوط با ماده نباشد.

هر انسانی در بیداری و حتی در حالت خواب و بیهوشی و مستی، خود را می‌شناسد و از واقعیت خویش غافل نیست. اگر انسان را به صورت "معلق در فضا" در نظر بگیریم – به گونه‌ای که به هیچ وجه، توجه او به بدنش امکان نداشته باشد- باز هم از خود و "من" خویش غافل نخواهد بود

یکی از مؤلفه هایی که مجردات را از مادیات متمایز می‌سازد امتداد مکانی است. همان‌طور که می‌دانیم اجسام از امتداد مکانی برخوردارند. در مقابل، مجردات هیچ گونه ابعادی در جهات سه‌‌‌‌گانه ندارند و از آن جا که مکان داشتن لازمه بعد داشتن است پس مجردات، مکانمند هم نیستند. بنابراین تجرد به معنای غیرمادی است. وقتی می‌گوییم نفس مجرد است یعنی نفس مثل بدن و دیگر موجودات مادی نیست. اما چرا گفته می‌شود که نفس غیر مادی است؟

هر انسانی ذات خود را درک می‌کند. همان‌طور که گفتیم همه ما مکرر از کلمۀ «من» استفاده می‌کنیم و این یعنی درکی از وجود خود داریم. این چیزی که به عنوان «من» یا «خود» درک می‌کنیم غیر از بدن و امور بدنی است [بدن در طول زمان تغییر می‌کند. در طول هفتاد یا هشتاد سال عمر انسان بدن تغییر می‌کند در حالی که ما با یک واقعیت ممتد و ثابت مواجهیم. ما در دوران کودکی، جوانی، میان‌سالی و پیری از یک حقیقت برخورداریم. پس نمی‌توان گفت که روح یا نفس انسان(امر ثابت) همان بدن(امر متغیر) است]. بنابراین یکی از دلایل تجرد نفس خودآگاهی است. تنها امور مجرد هستند که می‌توانند نسبت به خود آگاه باشند. برای مثال یک کلوخ سنگ یا آجر فاقد معرفت به ذات خویش است. ابن سینا اولین فیلسوفی است که برای اثبات وجودِ نفس و تجرد آن از خودآگاهی استفاده می‌کند.

انسان ذات

این مفهوم امروزه نقش بسیار زیادی در فلسفه ذهن معاصر دارد. شخصی که در هوا در خلأ نگه داشته شود به نحوی كه با هیچ‏چیز برخوردی ندارد و چون اندام‌هایش از یکدیگر فاصله دارند، هیچ‏گونه تماسی و تلاقی با هم نمی‏یابند. این انسان معلق با اینکه هیچ عضوی از بدن خود را درک نمی‌کند ولی هرگز در موجودیت‏ خودش شك نمی‏كند. یعنی حتی در آن زمان نیز از وجود خود آگاه است. یعنی نسبت به «خود» یا «من» هوشیار است. ‏بنابراین تصور او از موجودیت‏ خودش، هرگز از راه حواس یا از طریق جسم نیست. پس باید از مبدأ دیگری كه غیر از جسم و با جسم مغایرت كامل دارد بوده باشد و آن نفس است. او در اشارات می‌گوید:

«هر انسانی در بیداری و حتی در حالت خواب و بیهوشی و مستی، خود را می‌شناسد و از واقعیت خویش غافل نیست. اگر انسان را به صورت "معلق در فضا" در نظر بگیریم – به گونه‌ای که به هیچ وجه، توجه او به بدنش امکان نداشته باشد- باز هم از خود و "من" خویش غافل نخواهد بود.» (ابن سینا، الاشارات و التنبیهات‏، ص 80)

در این برهان ابن سینا مطرح می‌کند که آدمی اگر لحظاتی متوجه خود شده و به خودش اندیشه کند متوجه می‌گردد که حتی اگر هیچ یک از اعضایش را هم نبیند و لمس نکند و حتی گویی که در هوای آزاد معلق شده باشد باز با این حال از همه چیز غافل خواهد بود مگر از خویشتن خود و لذا خودش را بدون طول و عرض و قامت و ... موجود خواهد دانست و به وجودش اذعان خواهد داشت. در این حال انسان بهتر از همه اشیای خارجی خود را در می‌یابد. در این حال هرچند حواس ظاهری موقتاً از كار افتاده و قادر به درك محسوسات نیست اما «خود» به نحو آگاهانه‌ای مدرك خویش و قوای باطنی است.

انسان بزرگترین آیه عالم خلقت

در آن شعر منسوب به امیرالمؤمنین که می فرماید:
دواءک فیک و ما تشعر *** و داءک منک و ما تبصر
أتزعم انک جرم صغیر *** و فیک انطوی العالم الاکبر(ترجمه: داروی دردت در نهان تو است ولی نمی فهمی و دردت از خودت برخاسته ولی درک نمی کنی. آیا می پنداری جرم کوچکی هستی در حالی که جهان بزرگ تر در تو نهفته است).
منظورم این شعر سوم است:
و انت الکتاب المبین الذی *** باحرفه یظهر المضمر دیوان خطی امیرالمؤمنین، ص 35 (به جای کلمه " أتزعم " کلمه " ''و تحسب'' " است). تو آن کتاب آشکار هستی که با حروف آن، معانی پنهان آشکار می شود، یعنی ای انسان تو یک کتابی هستی که حروف و کلماتی که در آن هست رازها را نشان می دهد. قرآن کریم هم آیات خود را می گوید " ''آیه'' " و هم به کوه و دریا و خورشید و ماه و ستاره و خلقت انسان می گوید " ''آیه'' ".

چرا قرآن کلمه ای را انتخاب کرده است که آن را همان طور که درباره جمله هایی از قرآن تعبیر می کند و مجموعی از جمله های قرآن را " ''آیه'' " می گوید، دستگاهی از دستگاههای آفرینش را هم " ''آیه'' " می گوید؟ می خواهد بگوید این هم کتاب خداست، آن هم کتاب خداست. همین طور که این، حروف و الفاظی است دارای معانی، آنها هم حروف و الفاظی هستند دارای معانی، پس کوشش کنید که به معنای آنها پی ببرید. یک شعری هست که در کتب فلسفه ذکر می کنند، خطاب به خداوند می گوید:
الکل عبارة و انت المعنی *** یا من هو للقلوب مغناطیس
همه ما به منزله عبارت و لفظ هستیم و معنی تویی، ای کسی که مغناطیس قلبها هستی. (معنی معانی، آن که از همه معنیها معنی تر است خود خداوند متعال است).

چرا به عیسی علیه السلام گفته می شود کلمه («بکلمة منه اسمه المسیح؛ به کلمه ای از جانب خود که نامش مسیح است» (آل عمران/45)؟ عیسی که یک انسان است، چرا به او " ''کلمه'' " گفته می شود؟ به اعتبار اینکه معنی دارد، پر از معنی است. چرا ما نسبت به ائمه می گوییم " ''الکلمات التامات'' "، یا خودشان فرموده اند: «نحن الکلمات التامات؛ ما کلمه های کامل و تمام هستیم»؟ چون پر از معنی هستند.

اینجا می فرماید: در آسمانها و زمین آیاتی است برای اهل ایمان. نکته ای در بعضی تفاسیر مثل تفسیر المیزان آمده است، می گویند که در قرآن بعضی جاها این جور آمده که " ''در خلقت آسمان و زمین آیه است'' " و بعضی جاها آمده: " ''خلقت آسمان و زمین آیه است'' "، آیا اینها تفاوت دارد؟ می گویند بله، قرآن گاهی می گوید که اصلا این آسمان آیه است، زمین آیه است، یعنی این مجموع دستگاه را به منزله یک آیه تلقی می کند، ولی گاهی می گوید در این آسمان آیات است، می خواهد بگوید این جنبه هایی دارد، معناهایی دارد، از جنبه های مختلف می شود پی برد. در این آیه «ان فی السموات و الارض لایات للمؤمنین؛ به راستی در آسمان ها و زمین برای مومنان نشانه هایی (عبرت آموز) است» (جاثیه/3) یک نگاه جمعی کلی به همه عالم کرده است، ولی بعد به طور خصوصی بعضی موضوعات را که مهمتر بوده ذکر کرده است و کلمه ای بالاتر از کلمه " ''مؤمنین'' " یعنی درجه کاملی از ایمان را هم برایش ذکر فرموده: «و فی خلقکم و ما یبث من دابة آیات لقوم یوقنون؛ در خلقت شما انسانها و در آنچه که خدا می پراکند یعنی متفرق و پخش می کند و به حرکت وامی دارد از جنبنده ها آیه هایی برای اهل یقین است» (جاثیه/4).

در اینجا انسان مطرح است بالخصوص و سایر جنبنده ها، یعنی از میان همه مخلوقات عجالتا جنبنده ها انتخاب شده است و از جنبنده ها انسان به طور خصوصی انتخاب شده است. این برای آن است که انسان یک آیه مخصوص و خیلی عجیب و پر معنایی است. مسلم آیه بودن گیاهها از آیه بودن جمادها بیشتر است چون وجود کاملتری است، آیه بودن حیوانها از آیه بودن گیاهها بیشتر است و آیه بودن انسان از آیه بودن هر موجود دیگری بیشتر است و مضاعف است. این است که در قرآن کریم راجع به آیه بودن خود انسان یک عنایت خاصی هست، یعنی حساب این ( موجود ) را جدا می کند، مثل اینکه در سوره و الذاریات می فرماید: «و فی الارض ایات للموقنین؛ در زمین آیه هایی هست برای اهل یقین». انسان هم جزو موجوداتی است که در زمین هستند، ولی او را یک امر جداگانه ذکر می کند: «و فی انفسکم افلا تبصرون؛ و در خود شما، نمی بینید؟» (ذاریات/20 و 21). این " ''در خود شما'' " حسابش جداگانه است، با کلمه «افلا تبصرون» هم ذکر شده: و در خود شما، آیا نمی بینید؟ یا در آیه 53 سوره فصلت («سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق؛ زودا که آیات قدرت خود را در اطراف (جهان) و در جانشان به آنها بنماییم، تا برایشان روشن گردد که او حق است») همه چیز را به نام " آفاق " نام برده است ولی برای انسان یک حساب جدا باز کرده، با اینکه انسان هم به یک اعتبار جزو موجودات آفاقی است. این برای این است که آیه بودن انسان از هر موجود دیگری بیشتر است. قرآن درباره انسان می فرماید: «و نفخت فیه من روحی؛ و از روح خویش در وی دمیدم» (ص/72) این مظهری از روح الهی است. چیزی در انسان هست که در غیر انسان وجود ندارد.

الوهیت و ربوبیت خداوند

خداوند در سوره دخان آیه 8 می فرماید: «لا اله الا هو یحی و یمیت ربکم و رب ابائکم الاولین؛ خدایی جز او نیست، زنده می کند و می میراند؛ پروردگار شما و پروردگار پدران پیشین شماست». پشت سر ربوبیت مطلقه الهی الوهیت مطلقه الهی ذکر می شود. الوهیت، استحقاق ذات پروردگار است برای پرستش و استحقاق نداشتن هیچ موجود دیگر برای پرستش، یعنی به دلیل اینکه او رب مطلق است به همین دلیل او معبود مطلق است. به همین دلیل که ربی غیر از او نیست و تدبیری جز به دست او نیست پس معبودی جز او نیست چون هر معبودی را که انسان عبادت می کند به حساب این است که خیال می کند تدبیر کار در دست اوست، امری را در دست او مستقلا خیال می کند، ولی وقتی که فهمید تدبیر امر مطلقا در دست خداست، رب مطلق خداست، قهرا معبود مطلق هم اوست.

«لا اله الا هو» پس معبودی جز او نیست، «یحیی و یمیت » دو شأن و دو صفت دیگر از پروردگار ذکر کرده است، احیاء و اماته، اوست که می میراند و اوست که زنده می کند، او هم می میراند و هم زنده می کند. احیاء و زندگی در دست اوست، همه چیز در دست اوست. باز بار دیگر: «ربکم و رب ابائکم الاولین» الله رب شما، اوست که شما را در همین حدی که یک موجود جسمانی هستید در رحم مادر پرورش داد، اوست که شما را از دوره کودکی به دوره جوانی و از دوره جوانی به دوره پیری برد، نه تنها پروردگار شما، پروردگار شما و پروردگار پدران گذشته شما، یعنی همه شما با دست او پرورش یافته اید. بعد می فرماید: «بل هم فی شک یلعبون؛ ولی آنها در شکند، و (با حقایق) بازی می کنند» (دخان/9)، با همه این حقایق روشن، باز اینها در یک حال شکی به سر می برند، شک توأم با لعب.

این تعبیر بی ادبانه از من است: این (سخن) مثل این است که بعد که همه اینها را گفتیم بگوییم در عین حال همه این حرفها یاسین به گوش کی خواندن است. به گوش اینها چیزی فرو نمی رود. اینها در همان حالت شک و تردید خودشان هستند.

راههای بیشمار خداشناسی!

در مقاله پیشین به بررسی براهین خداشناسی و مهم‌ترین آن‌ها یعنی برهان صد یقین پرداختیم. در این مقاله به بررسی برخی دیگر از براهین اثبات خداوند می‌پردازیم که از نظر فهم آن‌ها آسان‌تر و سهل‌تر خواهد بود.


مبادا خدا فراموشت کند

حرکت به سوی اثبات او!

در گذشته‌های دور، ارسطو فیلسوف یونانی برای اثبات خداوند به برهانی توسل جست که بر همان حکمت نام دارد. ارسطو اثبات می‌کند که محرک نخستینی وجود دارد که حرکت را در عالم ایجاد کرده است.

آن محرک اولینی همان خدای ارسطوست! این محرک خودش غیر متحرک است و اگر نه مشکل دور یا تسلسل اجتناب ناپذیر خواهد بود. ارسطو در این برهان چند مقدمه را به عنوان اصل و مبنا می‌پذیرد:

1- حکمت یعنی حرکت به معنای ارسطویی که حرکت در کم و کیف وأین است. یعنی در اجسام و موجودات تغییر در کیست و کیفیت و مکانشان رخ می‌دهد که همان حرکت است.

2- هر متحرکی در حرکت خود به محرّک نیازمند است و نمی‌شود بدون آن حرکت کند.

3- بطلان دور و تسلسل

4- محرک و متحرک همواره همراه یکدیگر هستند.

 

بیان شهید مطهری در برهان حرکت

شهید مطهری درباره برهان حرکت ارسطو می‌فرمایند: «ارسطو خدا را به محرک اول تعبیر کرده است و برهان او بر اثبات خدا همین برهان محرک اول است... خلاصه حرف ارسطو این است که حرکت نیازمند محرک است و هر محرکی با خود متحرک است و یا نه. در صورت دوم که محرک غیر از متحرک است همان خداست و در غیر این صورت اگر محرک نیز متحرک باشد خود حرکت آن نیز از سوی محرکی است و همین طور تا جایی که برسیم به محرکی غیر متحرک که همان خدا و محرّک اول است.»

یکی دیگر از براهین شناخت خدا شناخت نفس است که ما را متوجه خداوند متعال می‌کند. در حدیث شریف نیز آمده است: من عرف نفسه فقد عرف ربّه؛ هر کسی که نفس خودش را بشناسد خداوند و پروردگارش را خواهد شناخت

طریق معرفت نفس

یکی دیگر از براهین شناخت خدا شناخت نفس است که ما را متوجه خداوند متعال می‌کند. در حدیث شریف نیز آمده است: من عرف نفسه فقد عرف ربّه؛ هر کسی که نفس خودش را بشناسد خداوند و پروردگارش را خواهد شناخت. ملاصدرا از حکمای اسلامی در باره این برهان می گوید: «از جمله طرق، طریق معرفت نفس است و علم به این که نفس ملکوتی است و دائماً در صراط تکامل و ترّقی و خروج از قوه و استعداد به حدّ کمال است. پس ناچار برای نفس مربّی و مکمّل وجود دارد که او را از قوه به فعل و از نقص به جانب کمال می‌کشاند. این موجود که مربّی و مکمّل نفس است ناچار باید عقل کامل بالفعل باشد والّا لازم می‌آید که معنی کمالی خود فاقد کمال و ناقص باشد. بنابراین آن مربّی نفس آدمی و مکمّل آن موجود کامل است که همان خداوند است. بنابراین نفس طریق است از طرق الهی که سالک راه حق را به سوی خدا سوق می‌دهد و دری بسیار بزرگ است که انسان از آن در، وارد خانه خدا می‌شود و سر به آستان او می‌سپارد.»

 

نظم، نظم تا ناظم!

یکی دیگر از براهین خداشناسی برهان نظم است. این برهان یکی از ساده‌ترین براهین اثبات خداوند است که حتی کودکان نیز قادر به فهم و درک آن هستند. بر اساس این برهان عقل آدمی در هر نظم و انضباطی به دنبال کسی می‌گردد که آن را ترتیب و نظم داده است. نظم عالم و زندگی منظم و دقیق موجودات از گیاهان و حیوانات گرفته تا کهکشان‌ها و همه عالم هستی خود گواه وجود ناظمی قدرتمند است که با حکمت و تدبیر عالم را اداره می‌کند که او همان خداوند متعال است.

این برهان را با دقیق شدن در احوال زندگی و جزئیات زیست و حیات سایر جانورانی به خوبی می‌توان دریافت. چون از شواهد علمی و تجربی برای اثبات  خداوند متعال در این برهان بهره جسته می‌شود، این برهان را برهانی علمی در خدا شناسی می‌دانند.

خدا شناسی

طریقه حدوث

یکی دیگر از براهین خداشناسی که برهانی کلامی است، برهان حدوث است. حدوث در مقابل قدیم قرار دارد و مقصود از آن دومی است که قبلاً نبوده و بعد پدیدار شده است. در مقابل قدیم موجودی است که همواره بوده و زمانی نیست که او نبوده باشد. این برهان به صورت زیر تقریر می‌شود:

عالم خالی از حرکت و سکون نیست و حرکت و سکون هر دو حادثند و هر چه خالی از حرکت و سکون و به طور کلی خالی از حوادث نیست، خودش حادث است. پس عالم حادث است . از سوی دیگر هر چیزی که حادث باشد نیازمند محدث است یعنی عامل و فاعلی که آن را به وجود آورد. پس عالم نیازمند محدث است. این محدث یعنی آن عاملی که عالم را به وجود آورده است. این برهان که برهان حدوث نامیده می‌شود را متکلمان اسلامی مطرح نموده‌اند که البته اشکالاتی بدان وارد است کسا قصد نداریم در این نوشتار بدان بپردازیم. امّا علاقمندان می‌توانند به کتب کلامی و فلسفی و به ویژه کشف المراد در شرح تجرید الاعتقاد از علامه حلّی مراجعه نمایند که به طور مبسوط به بررسی این برهان و موارد نقص آن پرداخته است.

 

راه‌های خداشناسی!

بر اساس آن چه گذشت باید دانست که راه‌های خداشناسی بسیار است و براهین متعددی در اثبات خداوند متعال وجود دارد. گفته شده است که فخر رازی یکی از متکلمان اسلامی براهین توحید را به هزار برهان رسانیده است و می‌گویند: الطوق الی الله بعدد أنفسی الخلائق؛ راه‌های خداشناسی به تعداد آدم‌ها مختلف است. بنابراین باید دانست که برای اثبات وجود او راه‌های بسیاری وجود دارد اما برخی از راه‌ها موثق‌تر و شریف‌تر و نورانی‌تر از بعضی دیگر است و قدم نهایی در این راه آن است که با عقل خدا را اثبات و با دل او را به جان پذیرفت!

اعمال صالح منهای ایمان از نظر قرآن

کفر بر دو نوع است: یکی کفر از روی لجبازی و عناد که کفر جحود نامیده می شود و دیگر کفر از روی جهالت و نادانی و آشنا نبودن به حقیقت. در مورد اول، دلائل قطعی عقل و نقل گویاست که شخصی که دانسته و شناخته، با حق، عناد می ورزد و در صدد انکار بر می آید مستحق عقوبت است. ولی در مورد دوم باید گفت اگر جهالت و نادانی از روی تقصیر کاری شخص نباشد مورد عفو و بخشش پروردگار قرار می گیرد. قرآن کریم می فرماید: «یوم لا ینفع مال و لا بنون *الا من اتی الله بقلب سلیم؛ روزی که مال و پسران به درد انسان نمی خورند جز اینکه کسی با قلب سالم نزد خدا بیاید» ( شعراء / 88 و 89).

تسلیم قلب حقیقت ایماناساسی ترین شرط سلامت قلب، تسلیم بودن در مقابل حقیقت است. تسلیم سه مرحله دارد: تسلیم تن، تسلیم عقل، تسلیم دل. حقیقت ایمان تسلیم قلب است، تسلیم زبان یا تسلیم فکر و عقل اگر با تسلیم قلب توأم نباشد ایمان نیست. تسلیم قلب مساوی است با تسلیم سراسر وجود انسان و نفی هرگونه جحود و عناد. ممکن است کسی در مقابل یک فکر، حتی از لحاظ عقلی و منطقی تسلیم گردد ولی روحش تسلیم نگردد. آنجا که شخص از روی تعصب، عناد و لجاج می ورزد و یا به خاطر منافع شخصی زیر بار حقیقت نمی رود، فکر و عقل و اندیشه اش تسلیم است اما روحش متمرد و طاغی و فاقد تسلیم است و به همین دلیل فاقد ایمان است، زیرا حقیقت ایمان همان تسلیم دل و جان است. خدای متعال می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا ادخلوا فی السلم کافة و لا تتبعوا خطوات الشیطان؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، در قلعه سلم داخل شوید و گامهای شیطان را پیروی نکنید» (بقره / 64 ) یعنی روحتان با عقلتان جنگ نکند، احساساتتان با ادراکاتتان ستیز ننماید. داستان شیطان که در قرآن کریم آمده است نمونه ای از کفر قلب و تسلیم عقل است. شیطان خدا را می شناخت، به روز رستاخیز نیز اعتقاد داشت، پیامبران و اوصیاء پیامبران را نیز کاملا می شناخت و به مقام آنها اعتراف داشت، در عین حال خدا او را کافر نامیده و درباره اش فرموده است: «و کان من الکافرین؛ و از کافران بود» ( بقره/ 34). از نظر منطق قرآن چرا شیطان با اینهمه شناساییها، از کافران محسوب گشته است؟ معلوم است، برای اینکه در عین این که حقیقت را با ادراکاتش قبول کرد اما احساساتش به ستیزه برخاست، دلش در برابر درک عقلش قیام کرد، از قبول حقیقت اباء و استکبار نمود، تسلیم قلب نداشت.

انواع مسلمانبسیاری از ماها مسلمان تقلیدی و جغرافیایی هستیم، به این دلیل مسلمان هستیم که پدر و مادرمان مسلمان بوده اند و در منطقه ای به دنیا آمده و بزرگ شده ایم که مردم آن مسلمان بوده اند. آنچه از نظر واقع با ارزش است اسلام واقعی است و آن این است که شخص قلبا در مقابل حقیقت تسلیم باشد، در دل را به روی حقیقت گشوده باشد تا آنچه که حق است بپذیرد و عمل کند و اسلامی که پذیرفته است بر اساس تحقیق و کاوش از یک طرف، و تسلیم و بی تعصبی از طرف دیگر باشد. اگر کسی دارای صفت تسلیم باشد و به عللی حقیقت اسلام بر او مکتوم مانده باشد و او در این باره بی تقصیر باشد، هرگز خداوند او را معذب نمی سازد، او اهل نجات از دوزخ است. خدای متعال می فرماید: «و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا؛ ما چنین نیستیم که رسول نفرستاده ( حجت تمام نشده ) بشر را معذب کنیم» (اسراء / 15) یعنی محال است که خدای کریم حکیم کسی را که حجت بر او تمام نشده است عذاب کند. اصولیین مفاد این آیه را که تأیید حکم عقل است " قبح عقاب بلا بیان " اصطلاح کرده اند، می گویند تا خدای متعال حقیقتی را برای بنده ای آشکار نکرده باشد زشت است که او را عذاب کند برای نشان دادن این حقیقت که ممکن است افرادی یافت شوند که دارای روح تسلیم باشند هرچند آنکه اسما مسلمان نباشند. ماهیت کفر، چیزی جز عناد و میل به پوشانیدن حقیقت نیست. اینها " مسلم فطری " می باشند. اینها را اگر چه مسلمان نمی توان نامید ولی کافر هم نمی توان خواند زیرا تقابل مسلمان و کافر از قبیل تقابل ایجاب و سلب و یا عدم و ملکه - به اصطلاح منطقیین و فلاسفه - نیست، بلکه از نوع تقابل ضدین است، یعنی از نوع تقابل دو امر وجودی است نه از نوع تقابل یک امر وجودی و یک امر عدمی.

اخلاص، شرط قبول اعمالهر عملی دو جنبه و دو بعد دارد و هر یک از دو جنبه آن از نظر خوبی و بدی حسابی جداگانه دارد. ممکن است یک عمل از لحاظ یک بعد نیک باشد ولی در بعد دیگر نیک نباشد. عکس آن نیز ممکن است، و نیز ممکن است یک عمل از لحاظ هر دو بعد نیک یا بد باشد. این دو بعد عبارت است از: شعاع اثر مفید و یا مضر عمل در خارج و در اجتماع بشر، و شعاع انتساب عمل به شخص فاعل و انگیزه های نفسانی و روحی که موجب آن عمل شده است و عامل خواسته است به واسطه عمل و با وسیله قرار دادن عمل به آن هدفها و انگیزه ها برسد. اعمال بشر از نظر شعاع اثر سودمند یا زیانبار، در دفتر تاریخ ثبت می شود و تاریخ درباره آن قضاوت می کند، آن را ستایش یا نکوهش می نماید، ولی از نظر شعاع انتساب با روح بشر، تنها در دفاتر علوی ملکوتی ثبت و ضبط می شود. دفتر تاریخ، عمل بزرگ و مؤثر می خواهد و چنین عملی را ستایش می کند، ولی دفاتر علوی ملکوتی الهی علاوه بر این جهت در جستجوی عمل جاندار است.

قرآن می فرماید: «الذی خلق الموت و الحیوة لیبلوکم ایکم احسن عملا؛ آنکه مرگ و زندگی را آفرید تا شما را در امتحان نیکوترین عمل و صواب ترین عمل قرار دهد» ( ملک / 2). فرمود " صواب ترین " عمل و نفرمود " بیشترین عمل " زیرا عمده این است که بدانیم آنگاه که تحت تأثیر انگیزه هایی روحی، عملی انجام می دهیم گذشته از پیکر عمل که یک سلسله حرکات و سکنات است و دارای اثرها و ارزشهای خاص اجتماعی است، از نظر معنوی واقعا و حقیقتا به سویی می رویم و طی طریقی می کنیم. مطلب به این سادگی نیست که هر چه هست " عمل " است، کار است، انرژی عضلانی است که مصرف می شود و اما اندیشه ها و نیتها، به اصطلاح ارزش مقدماتی دارد برای عمل، همه ذهنیت است و همه مقدمه است و عمل ذوالمقدمه، اساس ذوالمقدمه است، مقدمه هر طور بود، بود. خیر، اصالت فکر و نیت، از اصالت عمل کمتر نیست.

از نظر قرآن، شخصیت واقعی ما و " من " حقیقی ما همان روح ماست، روح ما با هر عمل اختیاری، از قوه به سوی فعلیت گام بر می دارد و اثر و خاصیتی متناسب با اراده و هدف و مقصد خود کسب می کند، این آثار و ملکات جزء شخصیت ما می شود و ما را به عالمی متناسب خود از عوالم وجود می برد. پس حسن و قبح فعلی، یا خوبی و بدی اعمال، از نظر بعد اول بستگی به اثر خارجی آن عمل دارد، و حسن و قبح فاعلی، یا خوبی و بدی از نظر بعد دوم بستگی به کیفیت صدور آن از فاعل دارد. در حساب اول، قضاوت ما درباره یک عمل از لحاظ نتیجه خارجی و اجتماعی آن است، و در حساب دوم، قضاوت ما از نظر تأثیر داخلی و روانی عمل در شخص فاعل است. وقتی یک فرد، بیمارستانی بوجود می آورد یا اقدام نیکوکارانه دیگری در امور فرهنگی یا بهداشتی یا اقتصادی یک کشور انجام می دهد، شک نیست که عمل او از نظر اجتماعی و در مقیاس تاریخ، خیر است، یعنی کار مفید و نافع برای خلق خداست. در این حساب تفاوتی نمی کند که هدف فاعل از ایجاد بیمارستان یا مؤسسه خیریه دیگر چه باشد؟ خواه هدفش ریاکاری و تظاهر و اشباع غرائز نفسانی باشد یا انسانی و عالی و غیرفردی و مافوق مادی، در هر صورت از لحاظ اجتماع یک مؤسسه خیریه بوجود آمده است. قضاوت تاریخ در مورد اعمال مردم همیشه از همین جنبه و در همین بعد است. تاریخ هرگز به نیت اشخاص کاری ندارد. وقتی سخن از شاهکارهای هنر و صنعت در اصفهان به میان می آید کسی کاری ندارد که مثلا پدیدآورنده مسجد شیخ لطف الله یا مسجد شاه یا سی و سه پل چه نیتی و هدفی داشته است، تاریخ پیکر را می بیند و نام عمل را " عمل خیر " می گذارد. اما در حساب " حسن فاعلی " نظر به اثر اجتماعی و خارجی فعل نیست، در این حساب نظر به نوع ارتباط عمل با فاعل است، در این حساب مفید بودن عمل کافی نیست برای اینکه عمل، " عمل خیر " محسوب گردد، در اینجا حساب این است که فاعل با چه نیت و چه منظور و هدفی و برای وصول به چه مقصدی اقدام کرده است. اگر فاعل، دارای نیت و هدف خیر باشد و کار خیر را با انگیزه خیر انجام داده باشد کارش خیر است یعنی حسن فاعلی دارد و عملش دو بعدی است، در دو امتداد پیش رفته است: در امتداد تاریخ و زندگی اجتماعی بشری، و در امتداد معنوی و ملکوتی، ولی اگر آن را با انگیزه ریا یا جلب منفعت مادی انجام داده باشد، کارش یک بعدی است، تنها در امتداد تاریخ و زمان پیش رفته ولی در امتداد معنوی و ملکوتی پیش نرفته است و به اصطلاح اسلامی عملش به عالم بالا صعود نکرده است، و به تعبیر دیگر در اینگونه موارد، فاعل به اجتماع خدمت کرده و آن را بالا برده است ولی به خودش خدمت نکرده است بلکه احیانا خیانت کرده است، روحش بجای اینکه با این عمل، تعالی یابد و بالا رود تنزل یافته و سقوط کرده است.

البته مقصود این نیست که حساب حسن فاعلی از حسن فعلی به کلی جداست و انسان از نظر نظام روحی و تکامل معنوی نباید کاری به کارهای مفید اجتماعی داشته باشد، مقصود این است که کار مفید اجتماعی آنگاه از نظر نظام روحی و تکامل معنوی مفید است که روح با انجام آن عمل یک سیر و سفر معنوی کرده باشد، از منزل خودخواهی و هواپرستی خارج شده و قدم به منزل اخلاص و صفا گذاشته باشد. نسبت حسن فعلی به حسن فاعلی نسبت بدن به روح است. یک موجود زنده، ترکیبی است از روح و بدن، باید در پیکر عملی که حسن فعلی دارد، حسن فاعلی دمیده شود تا آن عمل زنده گردد و حیات یابد. برای خدا فرق نمی کند ولی برای خود آن شخص فرق می کند، او اگر خدا را نشناسد و با او آشنا نباشد یک نوع سلوک روحی می کند و اگر آشنا باشد نوعی دیگر. اگر آشنا نباشد عمل یک بعدی انجام می دهد، عملش تنها حسن فعلی و حسن تاریخی می یابد، ولی اگر آشنا باشد عمل دو بعدی انجام می دهد و عملش حسن فاعلی و حسن ملکوتی نیز پیدا می کند و دو بعدی می گردد، اگر آشنا باشد خودش و عملش به سوی خدا بالا می رود و اگر آشنا نباشد بالا نمی رود. به عبارت دیگر: برای خدا فرق نمی کند اما برای عمل فرق می کند، در یک صورت، عمل، عملی می شوند زنده و صعود کننده به بالا، و در صورت دیگر عملی می شود مرده و هبوط کننده به پایین. می گویند خدای عادل و حکیم هرگز به جرم اینکه بنده ای با او رابطه دوستی ندارد خط بطلان بر روی اعمال نیکش نمی کشد. ما هم معتقدیم که خداوند خط بطلان نمی کشد، اما باید ببینیم آیا اگر کسی خداشناس نباشد عمل خیر واقعی که هم حسن اثر داشته باشد و هم حسن ارتباط، هم از نظر نظام اجتماعی خوب باشد و هم از نظر روحی عامل، از او سر می زند یا سر نمی زند؟ همه اشتباهها از آنجا پیدا شده است که ما مفید بودن اجتماعی یک عمل را برای اینکه آن عمل، " خیر " و " صالح " محسوب گردد کافی فرض کرده ایم.

مسلما اگر به فرض ( البته فرض محال) کسی خدا را نشناسد و با عمل خود به سوی خدا بالا رود خدا او را باز نمی گرداند، اما حقیقت این است که کسی که خدا را نمی شناسد حجابی را پاره نمی کند، طوری از اطوار نفس را طی نمی نماید و به سوی ملکوت خدا بالا نمی رود تا عملش آن جهانی گردد و جنبه ملکوتی بیابد و صورتی پیدا کند که در آن جهان مایه بهجت و لذت و سرور و سعادت او گردد. مقبولیت عمل نزد پروردگار جز این نیست که عمل اینچنین باشد. یک تفاوت اصیل در میان قوانین الهی و قوانین بشری همین است که قوانین الهی دو بعدی است و قوانین بشری یک بعدی. قوانین بشری به نظام روحی و تکامل معنوی فرد کاری ندارد ولی در قوانین الهی چنین نیست، در این قوانین، عمل توأم با نیت خالص و قصد قربت خواسته شده است. اسلام عمل با روح می خواهد نه عمل بی روح بنابراین اگر مسلمانی زکات خود را بدهد ولی شائبه ریا در آن باشد پذیرفته نیست، اگر به جهاد برود ولی برای خودنمایی باشد قبول نیست.

از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در روایت متواتر میان تشیع و تسنن رسیده است که: «انما الاعمال بالنیات؛ همانا کارها وابسته به نیتهاست»، «لکل امرء مانوی؛ برای هر کس همان است که آن را قصد کرده است» (وسائل، ج 1، ص. 8)، «لا عمل الا بنیة؛ هیچ عملی بدون نیت پذیرفته نیست» (وسائل، ج 1، ص. 8). نیت، جان عمل است. جان عمل، اخلاص است. قرآن کریم می فرماید: «و ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین؛ مأموریت نیافتند جز اینکه خدا را از روی اخلاص بپرستند و دین را ویژه ی او کنند» ( بینة/ 5). بنابراین آنچه در حساب خدا مایه ارزش اعمال است کیفیت است نه کمیت. اینکه قرآن کریم اعمال کافران را همچون سرابی پوچ و بی حقیقت دانسته است از این جهت است که اعمال آنان ظاهری آراسته و فریبنده دارد ولی چون برای هدفهای پست مادی فردی انجام شده نه برای خدا، چهره ملکوتی ندارد.

ایمان به خدا و آخرتاساسا آخرت وجهه ملکوتی دنیاست. شرط اینکه یک عمل، وجهه ملکوتی خوب و " علیینی " پیدا کند این است که با توجه به خدا و برای صعود به ملکوت خدا انجام بگیرد. اگر کسی معتقد به قیامت نباشد و توجه به خدا نداشته باشد، عمل او وجهه ملکوتی نخواهد داشت و به تعبیر دیگر صعود به علیین نخواهد کرد. وجهه ملکوتی عمل وجهه بالاست و وجهه ملکی آن وجهه پایین است. تا عملی از راه نیت و از راه عقیده و ایمان، نورانیت و صفا پیدا نکند، به ملکوت علیا نمی رسد، عملی به ملکوت علیا می رسد که روح داشته باشد. روح عمل همان بهره اخروی و ملکوتی آن است. قرآن کریم چه زیبا می فرماید: «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه؛ بسوی او سخن پاک بالا می رود و کردار شایسته بالا می بردش» ( فاطر / 10). ایمان در مقبولیت عمل و بالا رفتن عمل بسوی بالا تأثیر دارد و عمل، در سیراب شدن ایمان و بالا رفتن درجه ایمان.

در آن جهان هر کسی خود را در غایت مسیر خود می بیند، یکی بالا است و دیگری پایین، یکی اعلا علیین است و دیگری اسفل سافلین. «کلا ان کتاب الابرار لفی علیین »''نه! چنین نیست که مى پندارند، بى تردید کارنامه نیکان در «علیین» است» ( مطففین / 18)، «کلا ان کتاب الفجار لفی سجین؛ چنین نیست که خیال مى کنند، مسلما کارنامه بدکاران در «سجین» است» ( مطففین / 7). بی شک هر راهی به مقصد خودش منتهی می گردد، تا مقصد خدا نباشد به خدا منتهی نمی گردد. قرآن کریم می فرماید: «من کان یرید العاجلة عجلنا له فیها ما نشاء لمن نرید ثم جعلنا له جهنم یصلیها مذموما مدحورا * و من اراد الاخرة و سعی لها سعیها و هو مؤمن فاولئک کان سعیهم مشکورا؛ هر کس ( فقط ) طالب دنیای نقد باشد، آن مقدار که بخواهیم به آنان که بخواهیم می دهیم، سپس برای وی جهنم را قرار داده ایم که نکوهیده و رانده شده وارد آن می گردد. و هر کس خواهان آخرت باشد و کوشش شایسته آن را انجام دهد، پس کوشش آنان مورد قدردانی قرار خواهد گرفت» ( اسراء / 18 تا 19) یعنی اگر کسی سطح فکرش از دنیا بالاتر نباشد و هدفی عالی تر از دنیا نداشته باشد، محال است که به هدف عالی اخروی نائل گردد، ولی لطف و کرم ما و خدایی ما ایجاب می کند که از همان هدف دنیایی که خواهان آن است به او بهره ای بدهیم. آن کس که در نظام روحی خودش هدف عالی تری دارد و دل به هدفهای کوچک نقد نداده است و به سوی هدف الهی گام برمی دارد و با ایمان جلو می رود، البته وی به هدف خواهد رسید زیرا خداوند ارجگزار است، کار نیکی را که تقدیم او گردد می پذیرد و مزد می دهد.

در اینجا سعی و کوشش هم شرط شده است زیرا محال است که کسی بی گام برداشتن، راهپیمایی کند و به هدف برسد. سپس در آیه بعد می فرماید: «کلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربک، و ما کان عطاء ربک محظورا؛ ما همه را، هم این گروه را و هم آن گروه را، از فیض پروردگارت مدد می کنیم، فیض پروردگار تو از کسی دریغ نشده است» ( اسراء / 20) یعنی ما فیاض علی الاطلاقیم و جهان را مستعد فعالیت ساخته ایم، هر کسی هر تخمی که بپاشد آن را به ثمر می رسانیم، هر کس که به سوی هدفی رهسپار است او را به هدفش می رسانیم. جهان، سرزمین مستعد و مناسبی است برای کاشتن و روییدن و رشد کردن و درو کردن، بستگی دارد به اینکه انسان چه بذری برای رشد و پرورش انتخاب کند و چه محصولی بخواهد بدست آورد، هر بذری انتخاب کند همان بذر عینا در مزرعه مستعد و مناسب این جهان رشد داده می شود. بلی، یک حمایت مخصوص از برای اهل حقیقت هست که رحمت رحیمیه نامیده می شود، دنیا طلبان از این رحمت محرومند، زیرا خواهان آن نیستند. ولی رحمت رحمانیه خدا در تمام مردم و در تمام مسیرها علی السویه جریان دارد.

تنها حسن فعلی برای پاداش اخروی عمل کافی نیست، حسن فاعلی هم لازم است، حسن فعلی به منزله تن و حسن فاعلی به منزله روح و حیات است و ایمان به خدا و روز رستاخیز، شرط اساسی و لازم حسن فاعلی است، و این شرطیت یک شرطیت قرار دادی نیست، یک شرطیت ذاتی و تکوینی است مانند شرطیت هر راه معین برای مقصد معین. ممکن است کسی بگوید برای حسن فاعلی ضرورت ندارد که حتما قصد تقرب به خداوند در کار باشد، اگر کسی عمل خیری را به انگیزه وجدان و به خاطر عطوفت و رحمتی که بر قلبش مستولی است انجام دهد، کافی است که عمل او حسن فاعلی پیدا کند. به عبارت دیگر انگیزه انسان دوستی برای حسن فاعلی کافی است، همین که انگیزه انسان " خود " نباشد حسن فاعلی پیدا می کند اعم از اینکه انگیزه " خدا " باشد یا " انسانیت ".. در عین اینکه درست نیست که فرقی نباشد میان اینکه انگیزه خدا باشد یا انسانیت، در عین حال هر گاه عملی به منظور احسان و خدمت به خلق و به خاطر انسانیت انجام گیرد در ردیف عملی که انگیزه اش فقط " برای خود " است نیست. البته خداوند چنین کسانی را بی اجر نمی گذارد. در برخی احادیث وارد شده است که مشرکانی نظیر " حاتم " با اینکه مشرکند، به خاطر کارهای خیری که در دنیا کرده اند معذب نخواهند بود و یا تخفیفی در عذاب آنها داده می شود.

چگونه وجود خدا را برای خود اثبات کنم؟ (1)

نظم و انضباط ، لازمه زندگی


فکر انسان هم گاهی سبک بار است گاهی دارای باری با  وزن متوسط است و گاهی دارای باری است با وزن زیاد؛ وقتی انسان می‌خواهد با فکر خویش خدا را اثبات کند باید راهی را انتخاب کند که مناسب فکر و اندیشه اوست.


مقدمه

ممکن است هنگامی که در خلوت خویش به مسائل مهم می‌اندیشید و یا پس از برخورد با برخی از دوستان، همکاران و اطرافیان خود که عقایدی مخالف عقیده شما دارند؛ بارها از خود بپرسید چگونه می‌توانم وجود خدا را برای خویش اثبات کنم و یا با چه روشی می‌توانم به دیگرانی که خدا را باور ندارند اثبات کنم که این عالم، خداوندی دارد و ممکن نیست به صورت اتفاقی به وجود آمده باشد. بهتر است نگران این مساله نباشید و بدانید دانشمندان دینی برای اثبات وجود خدا راه‌های متعددی بیان کرده‌اند مانند: برهان فطرت، برهان امکان، برهان ضرورت و وجوب و...[1] این نوشته در پی بیان یکی از آن راه‌ها است که شما با هر سطح علمی می‌توانید به سادگی از آن استفاده کرده، با دیگران نیز وارد گفت و گو شوید. نام این راه «برهان نظم» است.

 

می‌دانید چرا برای اثبات وجود خدا راه‌های مختلفی را بیان می‌کنند؟

جواب: راه‌های اثبات خدا مانند پل‌های مختلفی است که بر روی یک رودخانه ساخته‌اند؛ حتماً متعجب شدید!

توضیح بیشتر: عده‌ای را تصور کنید که تصمیم گرفته‌اند از رودخانه‌ای خروشان عبور کنند برخی باری سبک در حد یک ساک دستی به همراه دارند و برخی با ماشین سواری خود که دارای وزنی متوسط است، آمده‌اند و برخی دیگر با یک ماشین باربری سنگین آمده‌اند؛ بر روی رودخانه هم پل‌های کوچک و بزرگ و متوسطی وجود دارد، حتماً تصدیق می‌کنید که هر دسته باید از پل مناسب بار خویش استفاده کنند تا موفق به عبور از رودخانه شوند.

فکر انسان هم گاهی سبک بار است گاهی دارای باری با  وزن متوسط است و گاهی دارای باری است با وزن زیاد؛ وقتی انسان می‌خواهد با فکر خویش خدا را اثبات کند باید راهی را انتخاب کند که مناسب فکر و اندیشه اوست.

شاید بپرسید چه چیزی باعث سنگینی یا سبک‌باری فکر می‌شود؟

در پاسخ می‌گوییم: هر چقدر فکر انسان با شبهه‌های بیشتری مواجه شود، سنگین‌تر خواهد شد و انسان برای رسیدن به حقیقت باید راه دشوارتری را بپیماید.[2] 

نظم در عالم هم، یعنی همه چیز از قبل مرتب و هماهنگ شده است تا انسان‌ها و سایر موجودات بتوانند مأموریت خویش را انجام دهند و بازگردند! به بیان دیگر یعنی پیش‌بینی‌های لازم برای هدفی که موجودات برای آن خلق شده‌اند؛ در عالم وجود دارد. 

الله خدا
 

ساده‌ترین راه اثبات وجود خدا

ساده‌ترین راه اثبات وجود خداوند، استفاده از راه دلیل (برهان) نظم است؛ این دلیل می‌گوید: عالم دارای نظمی بسیار عمیق و گسترده است و هر چیزی که دارای چنین نظمی باشد نیاز به ناظمی دانا دارد. پس عالم هم نیاز به یک نظم‌دهنده دانا دارد و نمی‌تواند تصادفی به وجود آمده باشد. روشن است هرچه این نظم پیچیده‌تر و بیشتر باشد ناظم آن هم دارای علم و قدرت بیشتری خواهد بود.

قبل از توضیح بیشتر بهتر است ببینیم "نظم" یعنی چه؟

دقت کنید: منظور از نظم، وجود هماهنگی یک مجموعه، برای رسیدن به هدف دلخواهشان است.

مثال: تصور کنید  شما از طرف سازمانی به کشوری اعزام می‌شوید؛ صبح زود خودرویی برای بردن شما به فرودگاه می‌آید، راننده برای شما بلیطی به همراه دارد هواپیما آماده پرواز است و شما به راحتی به مقصد می‌رسید و ... اگر از شما بپرسند اوضاع چگونه بود می‌گویید همه چیز منظم بود و من توانستم به خوبی مأموریتم را انجام بدهم و باز گردم.

نظم در عالم هم، یعنی همه چیز از قبل مرتب و هماهنگ شده است تا انسان‌ها و سایر موجودات بتوانند مأموریت خویش را انجام دهند و بازگردند! به بیان دیگر یعنی پیش‌بینی‌های لازم برای هدفی که موجودات برای آن خلق شده‌اند؛ در عالم وجود دارد. 

در مقاله بعد به نمونه‌هایی از این نظم و هماهنگی در عالم اشاره می‌کنیم که هر انسانی پس از مطالعه آن‌ها به راحتی به وجود پروردگار خویش پی می‌برد.

 

پی نوشت ها:

1- خرازی، سید محسن؛ به دایه المعارف الالهیه، ترجمه مرتضی متقی نژاد؛ بی جا، انتشارات عصمت کبری، 1385، چ چهارم؛ ج1، ص 28-47.

2- برگرفته از: مصباح یزدی، محمد تقی؛ آموزش عقاید؛ سازمان تبلیغات اسلامی، چ هفدهم، بهار 1377، قم؛ ج1و2، ص66و67.

 

اعمال نیک و بد مسلمان و ‏غیر مسلمان از نظر عدل الهی

به طور خلاصه درباره اعمال نیک و بد مردم مسلمان و غیر مسلمان باید گفت:
- هر یک از سعادت و شقاوت درجات و مراتبی دارد، نه اهل سعادت در یک درجه و مرتبه اند و نه اهل شقاوت، این مراتب و تفاوتها درباره اهل بهشت به عنوان درجات و درباره اهل جهنم به عنوان درکات تعبیر می شود. چنین نیست که همه اهل بهشت از اول به بهشت بروند، همچنانکه همه اهل جهنم خالد نیستند، یعنی برای همیشه در جهنم باقی نمی مانند. بسیاری از بهشتیان آنگاه به بهشت خواهند رفت که دورانهای بسیار سختی از عذاب در برزخ یا آخرت تحمل کنند، یک نفر مسلمان و شیعه باید بداند که فرضا ایمان سالمی با خود ببرد، اگر خدای ناخواسته در دنیا مرتکب فسق ها و فجورها و ظلمها و جنایتها بشود مراحل بسیار سختی را در پیش دارد و بعضی از گناهان خطر بالاتری دارد و احیانا موجب خلود در آتش است.

- افرادی که به خدا و آخرت ایمان ندارند، طبعا هیچ عملی را به منظور بالا رفتن به سوی خدا انجام نمی دهند و چون به این منظور انجام نمی دهند قهرا سیر سلوکی از آنها به سوی خدا و عالم آخرت صورت نمی گیرد، پس طبعا آنها به سوی خدا و ملکوت خدا بالا نمی روند و به بهشت نمی رسند، یعنی به مقصودی که به سوی آن نرفته اند، به حکم آنکه نرفته اند نمی رسند.

- افرادی که به خدا و آخرت ایمان دارند و اعمال با انگیزه تقرب به خدا انجام می دهند و در کار خود خلوص نیت دارند، عمل آنها مقبول درگاه الهی است و استحقاق پاداش و بهشت می یابند اعم از آنکه مسلمان باشند یا غیر مسلمان. غیر مسلمانانی که به خدا و آخرت ایمان دارند و عمل خیر به قصد تقرب به خداوند انجام می دهند، به موجب اینکه از نعمت اسلام بی بهره اند طبعا از مزایای استفاده از این برنامه الهی اسلام محروم می مانند، از اعمال خیر آنها آن اندازه مقبول است که با برنامه الهی اسلام منطبق است مانند انواع احسانها و خدمتها به خلق خدا. اما عبادات مجعوله که اساس ندارد طبعا نامقبول است و یک سلسله محرومیتها که از دستنارسی به برنامه کامل ناشی می شود شامل حال آنها می گردد طبعا نامقبول است و یک سلسله محرومیتها که از دستنارسی به برنامه کامل ناشی می شود شامل حال آنها می گردد.

- عمل خیر مقبول، اعم از آنکه از مسلمان صادر شود یا از غیر مسلمان، یک سلسله آفتها دارد که ممکن است بعد عارض شود و آن را فاسد نماید. در رأس همه آن آفتها، جحود و عناد و کافر ماجرایی است. علیهذا اگر افرادی غیر مسلمان اعمال خیر فراوانی به قصد تقرب به خدا انجام دهند، اما وقتی که حقایق اسلام بر آنها عرضه گردد تعصب و عناد بورزند و انصاف و حقیقت جویی را کنار بگذارند، تمام آن اعمال خیر هبا و هدر است «کرماد اشتدت به الریح فی یوم عاصف، همچون خاکستری است که در روز طوفانی باد شدیدی بر آن بوزد» (ابراهیم/ 18).

- مسلمانان و سایر اهل توحید واقعی اگر مرتکب فسق و فجور شوند و به برنامه عملی الهی خیانت کنند مستحق عذابهای طولانی در برزخ و قیامت خواهند بود و احیانا به واسطه بعضی از گناهان، مانند قتل مؤمن بیگناه عمدا، برای ابد در عذاب باقی خواهند ماند.

- اعمال خیر افرادی که به خدا و قیامت ایمان ندارند و احیانا برای خدا شریک قائلند موجب تخفیف و احیانا رفع عذاب آنها خواهد بود.

- سعادت و شقاوت تابع شرایط واقعی و تکوینی است نه شرایط قراردادی.

- آیات و روایاتی که دلالت می کند خداوند عمل صالح و خیر را قبول می فرماید تنها ناظر به حسن فعلی اعمال نیست؛ از نظر اسلام، عمل، آنگاه خیر و صالح محسوب می گردد که از دو جهت حسن داشته باشد: جهت فعلی و جهت فاعلی.

- آیات و روایاتی که دلالت می کند اعمال منکران نبوت یا امامت مقبول نیست، ناظر به آن است که آن انکارها از روی عناد و لجاج و تعصب باشد، اما انکارهایی که صرفا عدم اعتراف است و منشأ عدم اعتراف هم قصور است نه تقصیر، مورد نظر آیات و روایات نیست. این گونه منکران از نظر قرآن کریم، مستضعف و مرجون لامر الله به شمار می روند.

- به نظر حکماء اسلام از قبیل بوعلی و صدر المتألهین، اکثریت مردمی که به حقیقت اعتراف ندارند قاصرند نه مقصر، چنین اشخاصی اگر خداشناس نباشند معذب نخواهند بود - هر چند به بهشت هم نخواهند رفت - و اگر خدا شناس باشند و به معاد اعتقاد داشته باشند و عملی خالص قربة الی الله انجام دهند پاداش نیک عمل خویش را خواهند گرفت. تنها کسانی به شقاوت کشیده می شوند که مقصر باشند نه قاصر.

اعتقاد به خدا از دیدگاه مکتب اگزیستانسیالیسم و نقد آن

جوهر و عرض و حقیقت انسان و ارزش ارزشها و مادر ارزشهای انسان در این مکتب، آزادی و اختیار است و انسان اگر بخواهد نگهبان انسانیت خود باشد که انسانیتش محو و مسخ نشود، باید آزادی خود را حفظ کند و اگر بخواهد آزادی خود را حفظ کند، باید " مگر تعلق خاطر به ماه رخساری " را و یا " بنده عشقم. .. " را حذف کند. گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس *** زین چمن سایه این سر و روان ما را بس
از در خویش خدایا به بهشتم مفرست *** که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

" گلعذاری " و " سایه سرو روان " و " بهشت " و " سرکوی خودت " را باید (رها کند). این مکتب می گوید انسان باید " آزاد مطلق " باشد و به همین دلیل با اینکه این مکتب در بسیاری از اصول بر ضد مکتب ماتریالیسم دیالکتیک است ولی در عین حال یک گروه از این دو گروه اگزیستانسیالیستها، معتقدند که اعتقاد به خدا از دو نظر با این مکتب سازگار نیست. یکی از این نظر که اعتقاد به خدا مستلزم اعتقاد به قضا و قدر است و اعتقاد به قضا و قدر، هم مستلزم اعتقاد به جبر و هم مستلزم اعتقاد به طبیعت ثابت بشری است، چون اگر خدائی وجود داشته باشد، بشر باید در علم آن خدا یک طبیعت معین داشته باشد و " لامتعین " نخواهد بود و همچنین اگر خدائی وجود داشته باشد، قضا و قدر و در نتیجه جبر بر انسان (حاکم می شود) و دیگر اختیار و آزادی ندارد. پس ما چون آزادی را قبول کرده ایم، خدا را قبول نمی کنیم. ثانیا قطع نظر از اینکه اعتقاد به خدا با اعتقاد به آزادی به عقیده اینها منافی است، اعتقاد به خدا مستلزم ایمان به خداست و ایمان به خدا یعنی تعلق و بسته بودن به خدا، و حال آنکه بسته بودن به هر شکل که می خواهد باشد، ضد آزادی انسان است، خصوصا اگر این تعلق، اعتقاد به خدا باشد چون بستگی به خدا فوق همه بستگی هاست.

به قول شاعر:
من بسته تو هستم محتاج بستنی نیست *** عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست

اگر وابستگی به خدا باشد، دیگر به هیچ شکل نمی توان آن را نقض کرد. بنابراین، این مکتب کمال انسان را در آزادی می داند. درباره این مکتب از دو جنبه می شود بحث کرد: یکی اینکه اعتقاد دارند که اعتقاد به خدا منافی با آزادی و اختیار است و این یک اشتباهی است که کرده اند. در کتاب " علل گرایش به مادیگری " و نیز در کتاب " انسان و سرنوشت " این مطلب را شرح داده ایم و گفته ایم که اینطور نیست. آنطور که اینها درباره اعتقاد به قضا و قدر فکر می کنند، همانطوری است که پیرزنها فکر می کنند. اینها قضا و قدر را نشناخته اند که چیست والا اعتقاد به قضا و قدر آنچنان که در معارف اسلامی هست، به هیچوجه با آزادی و اختیار انسان منافی نیست. اشکال دوم این مکتب در این است که گفته اند تعلق و وابستگی به هر چه باشد، ضد آزادی انسان است ولو این وابستگی نسبت به خدا باشد.

اما درباره مسأله ارزشها (که گفته اند ایمان به خدا سبب فراموش شدن ارزشهای انسانی می شود) می گوئیم غرق شدن در یک بیگانه سبب می شود که انسان ارزشهای ذاتی خود را فراموش کند، اما غرق شدن در آنچه که عین " خود " و عین کمال اوست، موجب احیاء بیشتر ارزشها در انسان می شود و به همین دلیل کسانی که در مقام عبودیت بالا می روند، همه ارزشهای انسانی در آنها قویتر می شود، عقل در آنها قویتر می شود، عشق در آنها قویتر می شود، قدرت در آنها قویتر می شود، بودن با انسانها در آنها قویتر می شود، عزت و کرامت در آنها قویتر می شود، چون همه اینها مظاهر ذات حق هستند. اما درباره اینکه (گفته اند تعلق به خداوند، موجب توقف و رکود انسان است، باید گفت) آنها خیال کرده اند که خدا مثل یک درخت است و اگر کسی به خدا بسته شد، یعنی به یک موجود محدود بسته شده و نمی تواند حرکت کند.
آقای اگزیستانسیالیست! خدا یعنی حقیقت نامتناهی. یک وقت انسان را در یک فضای محدود، مثلا در فضای صد فرسنگ در صد فرسنگ حبس می کنند، این برای انسان محدودیت است، چون انسان می گوید من این فضا را که طی کردم آخرش محدودیت است. ولی اگر انسان را در فضای لایتناهی حبس کنند (او را محدود نکرده اند)، فضای لایتناهی توقف ندارد، یعنی ای انسان! تو اگر به لایتناهی هم حرکت کنی باز به سوی کمال می روی. خدا یک موجود نامحدود است که اگر آن کاملترین بشرها یعنی خاتم الانبیاء (ص) تا ابد جلو برود و جلو برود، (سیر او) به پایان نمی رسد، خدا یک موجود پایان پذیر نیست و این تنها میدان بی پایان بشر است.
راجع به مسأله صلوات بحثی در میان علماست که ما که صلوات بر پیغمبر می فرستیم معنایش چیست و چه اثری دارد که در صلوات، از خدا برای پیغمبر طلب رحمت و خیر می کنیم؟ یک عده می گویند پیغمبر انسان کامل است، پس اینکه برای پیغمبر طلب رحمت می کنیم یعنی چه؟ در جواب گفته می شود پیغمبر هم " آنا فانا " در حال رفتن و حرکت است و الی الابد که برود، این راه پایان ندارد. پس باز تعلق به ذات پروردگار، منشأ این نمی شود که " صیرورت " انسان تبدیل به " کینونت " شود.

نقد اسلام بر مکتب اگزیستانسیالیسم در مورد رابطه انسان با خدا
آقای سارتر! خدا از دو راه با انسان بیگانه نیست. اولا تعلق انسان به خدا تعلق به یک شیء مغایر با ذات و یک شیء مباین نیست که انسان با تعلق به خدا خودش را فراموش کند، چرا که خدا را یاد کرده است. مسأله اینکه علت فاعلی و علت موجده و مبدع هر شیء و مقوم ذات هر شیء، یعنی آن علت ایجاد کننده هر چیزی که قوام آن شیء به اوست، از خود شیء به آن شیء نزدیکتر است، مطلبی است که در فلسفه اسلامی با برهانی بسیار روشن بیان و ثابت شده است. قرآن می فرماید: «نحن اقرب الیه منکم»؛ ما از خود شما به شما نزدیکتریم (واقعه/ 85)، نه فقط آگاهی ما به شما از (آگاهی شما به) خودتان بیشتر است، بلکه ذات ما از شما به شما نزدیکتر است، و این تعبیر قرآن عجیب است. هر کسی می گوید خودم از هر چیزی به خودم نزدیکترم، ولی قرآن می گوید خدا به هر چیزی از خود آن چیز نزدیکتر است، چون خدا نسبت به هر چیزی از خودش " خودتر " است. البته سطح این مطلب بسیار بالاست.
علی علیه السلام می فرماید: " «داخل فی الاشیاء لا بالممازجة، خارج عن الاشیاء لا بالمباینة»؛ درون هر چیزی است ولی با او مخلوط نشده است و از هر چیزی بیرون است ولی جدای از آن نیست. "، یکی از مطالبی که نهج البلاغه بر آن تکیه می کند این است که خدا از خود اشیاء بیرون نیست و از آنها جدا نیست ولی در عین حال داخل در اشیاء هم نیست «لیس فی الاشیاء بوالج و لاعنها بخارج»؛ نه در اشیاء فرو رفته است و نه از آنها بیرون است. (نهج البلاغه، خطبه 186). (ثانیا) قرآن که می گوید انسان به خدا باید تعلق خاطر داشته باشد چون خدا را کمال و نهایت سیر انسان می داند و مسیر انسان را به سوی خدا می داند. پس توجه انسان به خدا، توجه او به نهایت کمال خودش است، مثل توجه آن دانه است به نهایت کمال خودش. رفتن انسان به سوی خدا، رفتن انسان به سوی " خود " است، رفتن انسان از " خود " ناقص تر به " خود " کامل است. پس اشتباه کرده است آن کسی که خدا را هم با اشیاء دیگر مقایسه کرده و خیال کرده است که وقتی انسان به خدا توجه کرد، ارزشهای خود را فراموش می کند و از حرکت می ایستد.